1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشک..

شروع موضوع توسط اشک قلم ‏6/9/15 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    من ،
    نسکافه،
    باران،
    و دو گلدان کوچکم
    که فوبیای ارتفاع دارند

    بفرما دوست؟
    دلتنگی ما چند نفر ،
    در این ارتفاع خلوت چهارمین طبقه،
    به قدر یک همنشینی به صرف باران و نسکافه و تنهایی
    می چسبد..
    بفرما رفیق..

    تنهایی ما تازه دم است..
     
    z!ma، *Mitra*، Boghz و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    آخرین بار که من از تهِ دل، خندیدم
    علتش پول نبود...
    انعــکاسِ جوك هر روز نبــود.
    علتش، چهره‌یِ ژولیده‌یِ یک دلقک، یا زمین خوردن یک کور نبود...
    من بهِ «من» خنــدیدم!
    که چو یک دلقـــکِ گیج
    نقش یک خنده به صورت دارم،

    و دلم میـــــگرید...!



    "محمد اقدام"
     
    z!ma، *Mitra*، Boghz و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    به نوشتن که عادت کنی،
    و به هنگامه ی کلمات
    و جمله های بی انتهای بی آغاز
    روزی فرا میرسد که می نگری
    چگونه کلام در تو به خاموشی می رود
    و دیگر قافیه ای در کار نیست
    و دیگر سخنی نیست
    جز سرخی خطوطی کج و نامأنوس بر سپیدی کاغذ
    که از زایش واژه ها در سرانگشتانی ،
    که از خون گلوی بریده ی زنی سربه زیر افکنده،
    تکیه به دیواری از سکوت،
    در آرزوی رویایی که هیچ کس اش را یاد نیست
    و دنیایی که هیچ اش صدایی نیست
    جز انعکاس غم انگیز زجه های مرثیه وار واژه هایی
    که زاده نشده
    در گلویش می میرند..




















    اردی بهشت
    ۹۵
     
    آخرین ویرایش: ‏26/4/16
    -Silence-، z!ma، *Mitra* و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    تمام تنم میلرزد…
    از زخمهایی که خورده ام..!!
    من از دست رفته ام…شکسـ ــ ـ ـته ام
    می فهمی؟؟
    به انتهای بودنم رسیده ام
    اما…!
    اشــــــک نمیریزم
    پنهان شده ام پشت
    لبخـــندی که درد میــــکنه
     
    -Silence-، z!ma، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    سفرهای گم شدگی..
    دنیای بی باران..
    شنبه های بی تو...
     
    -Silence-، سایه های بیداری، yasamann و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏25/4/16
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    1,926
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    بشناس مرا حکایتی غمگینم
    افسانه ی تیره ی شبی سنگینم

    تلخم، کدرم، شکسته ام، بیمارم
    ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم

    حسین منزوی
     
    -Silence-، yasamann، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    چرا حواست نیست..؟
    اردیبهشت چشم تو
    یک دروغ خوب است
    برای جهنم تابستان!!!!
     
    m naizar، -Silence-، سایه های بیداری و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    کفشهایم گلی شد....

    می شنوی؟
    بر ساحل گل اندود
    بوی آشفتگی دریا می آید..
     
    m naizar، -Silence-، yasamann و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    زنده باد کسی که
    از بین تمام عاشقانه های دنیا
    تنها بسنده میکند به یک «دوستت دارم»

    به همین کوتاهی!
     
    m naizar، -Silence-، سایه های بیداری و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. دنيا يك زندون تلخ و سرد و غمگين و تاريكه كه
    در سياهترين نقطه قلبت عميق بودن سياهي رو
    حس ميكني و با چشمان اشك آلود قلبت مواجه
    ميشوي كه نه مانند عشق مسخره اي است و نه
    براي حسهاي عاشقانه الكي.هنگامي در كودكي
    هستي خود را احساس ميكني غمي در نقطه سياه
    قلبت به وجود ميايد غمي كه از خودت بزرگتر
    است ولي در قلبت جاي گرفته.اين اشك من مانند
    قصه ها عشقي نيست الكي فقط نياز به آزادي
    دارد.نياز به اين دارد كه هستي خود را احساس
    كند و با قل قل آبي كه در درون كوهي سرچشمه
    ميگيرد تمام زمان به ميل خود خوشبخت
    باشد.نمي خواهم از شعرهاي عاشقانه الكي يا از
    حسهاي عاشقانه توي قصه ها و دروغين سخن
    بگوييم.از كودكي طعم زنداني بودن را چشيدم .
    تا كنون هستي خود را به جاي يك آب كف آلود و
    كثيف حس كردم.حسي كه هر چه در وجودم بود
    را تشنه نگه داشت و سيراب نكرد و خامي و
    مرگ در درون هستي ام جان گرفت.زندگي
    آزادي است.زندگي خوشبختي است.بر بال نقره
    اي آزادي نشستن و رفتن بر فراز قصه ها و
    آسمان آبي و زندگي طلايي است.سرما وجودم را
    در بر گرفته و همه چيزم را برده.در سياهترين
    نقطه قلبت اوج تمناييت به نم نم باران را حس
    ميكنم که مي گويي نجاتم بده فرياد تو به همه
    ميرسد ولي هيچ كس معناييش را نمي فهمد.هيچ
    كس توان درك كردن ندارد ولي تو دركم
    کن.دركم كن.تو دركم كن.
     
    m naizar، -Silence-، " مارال " و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.