من ، نسکافه، باران، و دو گلدان کوچکم که فوبیای ارتفاع دارند بفرما دوست؟ دلتنگی ما چند نفر ، در این ارتفاع خلوت چهارمین طبقه، به قدر یک همنشینی به صرف باران و نسکافه و تنهایی می چسبد.. بفرما رفیق.. تنهایی ما تازه دم است..
آخرین بار که من از تهِ دل، خندیدم علتش پول نبود... انعــکاسِ جوك هر روز نبــود. علتش، چهرهیِ ژولیدهیِ یک دلقک، یا زمین خوردن یک کور نبود... من بهِ «من» خنــدیدم! که چو یک دلقـــکِ گیج نقش یک خنده به صورت دارم، و دلم میـــــگرید...! "محمد اقدام"
به نوشتن که عادت کنی، و به هنگامه ی کلمات و جمله های بی انتهای بی آغاز روزی فرا میرسد که می نگری چگونه کلام در تو به خاموشی می رود و دیگر قافیه ای در کار نیست و دیگر سخنی نیست جز سرخی خطوطی کج و نامأنوس بر سپیدی کاغذ که از زایش واژه ها در سرانگشتانی ، که از خون گلوی بریده ی زنی سربه زیر افکنده، تکیه به دیواری از سکوت، در آرزوی رویایی که هیچ کس اش را یاد نیست و دنیایی که هیچ اش صدایی نیست جز انعکاس غم انگیز زجه های مرثیه وار واژه هایی که زاده نشده در گلویش می میرند.. اردی بهشت ۹۵
تمام تنم میلرزد… از زخمهایی که خورده ام..!! من از دست رفته ام…شکسـ ــ ـ ـته ام می فهمی؟؟ به انتهای بودنم رسیده ام اما…! اشــــــک نمیریزم پنهان شده ام پشت لبخـــندی که درد میــــکنه
بشناس مرا حکایتی غمگینم افسانه ی تیره ی شبی سنگینم تلخم، کدرم، شکسته ام، بیمارم ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم حسین منزوی
دنيا يك زندون تلخ و سرد و غمگين و تاريكه كه در سياهترين نقطه قلبت عميق بودن سياهي رو حس ميكني و با چشمان اشك آلود قلبت مواجه ميشوي كه نه مانند عشق مسخره اي است و نه براي حسهاي عاشقانه الكي.هنگامي در كودكي هستي خود را احساس ميكني غمي در نقطه سياه قلبت به وجود ميايد غمي كه از خودت بزرگتر است ولي در قلبت جاي گرفته.اين اشك من مانند قصه ها عشقي نيست الكي فقط نياز به آزادي دارد.نياز به اين دارد كه هستي خود را احساس كند و با قل قل آبي كه در درون كوهي سرچشمه ميگيرد تمام زمان به ميل خود خوشبخت باشد.نمي خواهم از شعرهاي عاشقانه الكي يا از حسهاي عاشقانه توي قصه ها و دروغين سخن بگوييم.از كودكي طعم زنداني بودن را چشيدم . تا كنون هستي خود را به جاي يك آب كف آلود و كثيف حس كردم.حسي كه هر چه در وجودم بود را تشنه نگه داشت و سيراب نكرد و خامي و مرگ در درون هستي ام جان گرفت.زندگي آزادي است.زندگي خوشبختي است.بر بال نقره اي آزادي نشستن و رفتن بر فراز قصه ها و آسمان آبي و زندگي طلايي است.سرما وجودم را در بر گرفته و همه چيزم را برده.در سياهترين نقطه قلبت اوج تمناييت به نم نم باران را حس ميكنم که مي گويي نجاتم بده فرياد تو به همه ميرسد ولي هيچ كس معناييش را نمي فهمد.هيچ كس توان درك كردن ندارد ولي تو دركم کن.دركم كن.تو دركم كن.