خواهر کسی است که میتواند گاهی جای خالی مادر را پر کند. می تواند کمی پدر باشد. کمی برادر، کمی رفیق؛ مهربان صبور غیرتی همراه.. خواهر میتواند گاهی خودش باشد، گاهی تو، می تواند اشکت باشد، می تواند رازت باشد، می تواند لبخند اشکها و رازهای پنهانت باشد، می تواند مادر باشد.. خواهر میتواند پدر باشد برادر باشد خواهر می تواند..همه کست باشد و وقتی میمیرد خیلی ها با او می میرند. خیلی ها هستند که دیگر..نمی توانند برایت باشند.
کاش بودی ... کاس میشد سرمو رو زانوهات میذاشتم و اشک میریخیم کاش اینقدر زود نمیرفتی ... دونه دونه اشکام فدات ...
آلبوم عکس ها را ورق میزنم. بعضی از عکسها پشتشان تاریخ دارد. خودم مینوشتم دست خطم به مرور تغییر کرده و نشان از گذر زمان بردستهایم دارد. به عکسش که میرسم گوشه چشمانم داغ میشود و یک چشمه اشک میجوشد. آلبوم را به سینه ام فشار میدهم ، دندان هایم از شدت اندوه بهم فشار میخورند بعد با بغض زیادی اسمش را صدا میزنم؛ آلبوم را ازخودم دور میکنم به عکس خیره میشوم کنارهم ایستاده ایم بینمان یک درخت است یک کبوتر سفید کوچک دست من است همان روز پیدایش کرده بودیم با مانتو و شلوار سورمه ای مدرسه و بدون مقنعه ایستاده ام با بلوز آبی و دامن سفید ایستاده موهای هردویمان شانه نکرده و به هم ریخته توی سر و صورت مان است من میخندم او لبخند زده توی عکس معلوم نیست ولی دستش را از پشت درخت رد کرده و مرا از پشت بغل کرده می نالم؛« چه خوب که آن موقع بازی گوشی و مموری و عکس نبود چه خوب که آن موقع حتما باید فلاش میخورد توی چشممان و از سی و شش تا عکس یه حلقه فیلم هفت هشت تایش میسوخت تا قدر تک تکشان را بدانیم چه خوب که آلبوم بود که هی ورق بزنیم هی ورق بزنیم هی.. چه خوب که یادم هست دستش روی پشتم است چه خوب..»
اشک کوچکترین قطره پر قدرت دنیاست سنگ ترین دلارو میتونه به رحم بیاره سخت ترین غمارو میتونه سبک کنه شیرین ترین خنده هارو میتونه یاری کنه به تنهایی میتونه جای هزاران کلمه حرف بزنه از عشق بگه از احساس بگه.... میتونه تنهاییتو همراهی کنه باید قدر این اشکو بدونیم
مردها می آیند؛ مردها می روند؛ و چند سال بعد، در اندوهگینی یک تنهایی گمنام ، میفهمند که در یک آمدن ، دل بسته اند...
میگفت جانش برایم در میرود سالها گذشت و حالا.. در سایه تک درخت غم انگیز بیرون ازخانه تکان های شکسته و بیروح پرده ی اتاقم تماشا میکند..
پرده را کنار زده ام و به باران بهاری خیره شده ام ابرها خاکستری و یک دست، ضربات باران کوبنده و محکم، و قطرات پر شیطنت و پر سروصدا، هیچ چیز نیست هیچ صدایی نیست جز بارش بی امان و من میگویم کاش ببارد کاش همچنان ببارد کاش.. ببارد.. همچنان.. و همزمان با آه من نسیمی نمدار به صورتم میخورد چشمانم را آرام میبندم یک قطره اشک از چشمانم میچکد و دستان ابر آن را روی هوا می قاپد..