من یک دلاورم .... در زیر باران سیل آسا در زمین گِل آلود در حالی که چکمه هایم تا ساق در گِل فرو رفته در حال پیشروی هستم اینجا « واترلوی » زندگی من است و آرایش نبرد من بی نظیر . این یک جنگ نیست یک نبرد تمام عیار است . رو در روی من « ولینگتون » صف آرایی نکرده پیش رویم تو هستی تو ........ من برای تسخیر تو نیامده ام من برای تکمیل تو آمده ام من یک « دل آورم » شنبه 12 اسفند 96
فقط سنگ فقط تیغ فقط دروغ فقط خط فقط کش , فقط دست, کبودی فقط خون فقط تق , فقط در , تنش خیس, فقط اشک فقط دود, دو خط شعر, سیاهی, فقط عرق فقط شرم پر از خشم پر از مرگ , تهوع پر از تب تنفر تکبر پر از غم بریده رمیده , سرش پر, دریده پر از درد دلش ترد , تنش زخم, خمیده پر از قرص و آتیش و اورژانس و کبریت پر از شک, پرستار و باروت و اوربیت! پر از حس و بی حس, و فریاد و بی زار تپش قلب , دیازپام , پر از مشت و دیوار پر از دل , پر از کفر, سماجت, سیاهیِ کشدار و بی دل, پر از بت و انجیل, و مرتد و بی یار
زمانیکه که از درد و رنج با روحی رانده شده و به تاراج رفته شکسته و غمگین و در خود مچاله جسمم را بغل کرده بودم و با ناخن هایی فرو رفته در پوستم, زار میزدم نمی دانستم که همه چیز متعلق به پشت سرم است.. تنها متعلق به پشت سر..
روزهایی بود که سرشار از دوست داشتن بودم. به جای اینکه بخواهم دوست داشته شوم میخواستم که دوست بدارم. تورا .. خانواده ام را.. گل ها را.. حیوانات را.. حشرات را.. روحم میسوخت از حس دوست داشتن ِ زیادی دستهایم همیشه داغ بودند پیشانیم همیشه تب داشت وجودم پر از چیزی بود که مادرم اسمش را گذاشت بلوغ برادرم گذاشت دیوانگی مشاور مدرسه صدایش کرد اختلال و تو نامیدی ش کودکی. از حصار تنهاییت بالا رفتم و پایین پریدم کفشهایم گلی شد زانوهایم زخم شد ولی باخنده به سویت دویدم کسی دستم را نگرفت دست بردم به کتاب دنبالِ خودم لابه لای شعرها میگشتم وسط داستان های عاشقانه حصاری از کلمات به دورم پیچید و بالا رفت دیواری که هرروز بلند تر می شد و هیچکس هرگز از روی آن نپرید با کفشهای گلی و زانوهای زخمی هیچ کس برای دیدن من نیامد خودم را جا گذاشتم در سایه ی سرد دیوار تنهاییم یک روز پلکهایم را بستم و چشمهایم را باز کردم دست بردم به چمدانم با دستهایی که داغ بود وسری که افتاده و پیشانی که نبض میزد با قلبی که شکسته بود مادرم گفت راه دور که بروی هیچ چیز عوض نمی شود برادرم گفت زنگ بزن و تو هیچ چیز نگفتی تو مدتها قبلش در ذهنت مرا با این چمدان دیده بودی و گذاشتی که بروم گذاشتی که قصه ای شروع نشده تمام شود دانشگاه چیزی نبود که فکرش را میکردم علم چیزی نبود که بیماریم را درمان کند به مادرم زنگ زدم که میخواهم برگردم گفت نه! همان جا بمان! برادرم گفت همه چیز خوب است! و تو جواب هیچ تلفنی را نمیدادی هیچ حالیت نبود من با چه سختی پولهایم را جمع میکردم و به چه مصیبتی سکه جور میکردم دیگر حتی کتابفروشی سر چهارراه هم اخم میکرد و میگفت سکه نداریم.. چمدانم را بستم گفتم میروم می مانم و همه چیز این زندگی را با دوست داشتن تو درست می کنم. برگشتم کوچه خالی بود خانه خالی بود مادرم خالی بود برادرم خالی بود اتاق تو خالی بود.. حواست نبود ندیدی نه شبانه روز .. نه شبانه روز ..برای نبودنت مرثیه خواندم می خوردم.. غصه و لورازپام و یک لیوان آب بی قرار..فراموش شده..افسرده..خواب زده با یک معده ی زخم شده و دلی که دیگر نبود و مادری که ناگهان پیر شد از غصه ی منی که سرشار از عشق بودم منی که میخواستم که تورا از زمان تولدت دوست بدارم مانند مادرت مانند خواهرت مانند رفیقت مانند.. اما صبح روز دهم دستهایم سرد بود پیشانیم سرد بود قلبم سرد بود و چشمهایم دو پرنده ی جفت مرده که بال میزدند بال میزدند زیر بارانی که ازچشمهایم نمیبارید دیگر من نبودم دیگر کسی که آمد من نبودم دیگر من آن نبودم من تنها آن دختر کوچکی بودم که برای زانوهای زخمی اش نه شبانه روز عذاداری کرد و روز دهم از جفت گیری نامشروعِ و نحس درد و کینه زنی از درونش زاده شد بی عشق بی روح بی میلی به هرچه دوست داشتن
با قلم میگویم: ای همزاد، ای همراه، ای هم سرنوشت، هر دومان حیران بازیهای دورانهای زشت! شعرهایم را نوشتی، دستخوش! اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟! "فریدون مشیری"