چشمههای خروشان تو را میشناسند موجهای پریشان تو را میشناسند پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگهای بیابان تو را میشناسند نام تو رخصت رویش است و طراوت زین سبب برگ و باران تو را میشناسند از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را میشناسند اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد چون تمام غریبان تو را میشناسند کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچههای خراسان، تو را میشناسند قیصر امین پور
هَر جــــــآ سوال شُـد کهـ « دِلَتـــــــ دَر کُجــــآ خوش استــــــــ ؟ » بی اختیـــآر بَر دَهَنَم مشهدالرضاست . دلتنگ مشهد الرضــــایم
فرض کن حضرت رضا(ع) به تو میهمان گردد، ظاهرت هست چنانکه خجالت نکشی؟! باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟! خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟! لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟! پول بی شبهه و سالم ز همه دارائیت داری؟! آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟! حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟! با چنین شرط که در حافظه اش دستی نبری!! واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران میتوان گفت ترا شیعه ی اثناء عشری؟!
پدرت شاه خراسان و خودت گنج مقامی پدرت حضرت خورشید و خودت گنج تمامی غنچه ای نیست که عطر نفست را نشناسد تو که ذکر صلواتی و درودی و سلامی...