1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دفتر اشعار| سيده زهرا يوسفي پور

شروع موضوع توسط نگآر ‏19/8/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. باز هم
    در کوچه هایِ باغِ احساسم
    پیچیدهِ بویِ سرسامِ مرا نخواستن هایت !
    درهمان کوچه که یک زن
    باردارِ عشقِ ـ تو ـ است !
    .. راستی
    نگفتی شاید
    داغیِ قلب ات را
    ویــــار کرده باشد ؟ !
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  2. روبرویِ آیینه می ایستم !
    .. تصویری نیست !
    انفجارِ نور است !
    کنارم باشی
    ـ روشنـــــی ـ
    در ـ هیچ ـ آیینه ای
    منعکس نخواهد شد !
    آری ،
    (تو)هستی، و
    آیینه هاهمه
    ضد نور اند !
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  3. طعمِ
    تُـــردِ
    تسلیمی زنانه را
    از هجومِ وحشی عشق
    در آغوشِ مردانه ات
    خواب دیده ام !
    ... اما
    تو نترس !
    خواب زن چپ است !
    این خواب تعبیر نخواهد شد !.. و من
    ـ هرگـــز ـ
    به آغوش ات
    کشیده نمی شوم !
    .
    .
    .
    هرچند که عاشقی
    ـ به هر شکل و شیوه ای ـ
    تنها درمانِ دردِ ـ آدمیت ـ است ! ،
    .. اما
    بیچاره عاشقی
    که به چشم معشوق اش
    گاه
    ـ تنها ـ
    شاعر است و
    گاه تر
    دیوانه ای
    که حتی افسانه های کشف نشده و بکر هم
    رویاهایش را
    رصد نمی کنند!
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  4. بـــر طـــاقِ بلنـــــدِ پیشــانــــیِ ـ تــــو ـ
    هنــوز
    خط هـایِ
    درهم و کوتاهِ
    ـ هیــــــچ ـ اَخمـی
    کشیـــــده نشــــــــــد !
    ـ تـــــو ـ
    همیشـــــــه
    مــی خنــــــدی !
    ـ حتی به اشک و بغض هایِ عاشقانه یِ خود ! ـ
    ... هر چند نمی دانم
    که این دعاست یا نفرین ! ،
    .. اما
    خط هایِ لب ات
    تا ابد
    خمیده باد !
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  5. با نیروی نجیب و عجیبی
    که نگاه تو،
    به احساس قلب غلتیده در
    غرور من،
    وارد آورده است،
    احساس عشق من به تو،
    تا ابد،
    در خلاء فرسنگ ها فاصله ی میان مان،
    دور خواهد زد!!!
    ـ دوری باطل! ـ
    ـ اما عشقی راستین و رویینه
    از زوال زمان! ـ
    » نه کاسته می شود، که کم بیاورم و بروم! «
    » نه افزوده می شود، که کلافه شوی و بمانی! «
    امـــا،
    از یـــاد نخواهـــم بـــرد:
    » قانون نسبیت،
    حتی در بن بست قطعیت هم،
    جواب داده است! «
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  6. شبیهِ
    ذکرِ
    روزانه یِ
    مادرم ،
    ـ فقـــط ـ
    رویِ لب هایِ باورت بودم !
    ... تو
    ـ فقـــط ـ
    مدتی
    ـ کوتاه ـ با نیازهات
    زنانگی ام را
    ذکر گفتی !
    .. انگار ـ فقــــط ـ همین !
    چرا که به محض حاجت روایی و بی نیازی
    خدایِ نازم را
    کافر شدی !
    .. رفتی !
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  7. همیشه
    جایِ حرفی نگفته ،
    خودت
    میانِ
    تو و من
    باش !
    ...
    لحظه هایی که ــ ما ــ ییم ! ،
    زندگی
    به قدرِ کافی زمان
    برای گذشتن
    ن
    د
    ا
    ر
    د
    !
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  8. تو
    مرا
    می خوانی !
    .. اما
    نه چندان که
    مرا بدانی و
    با من بمانی !
    .. ای کاش
    همین یک بار
    مراخوب بخوانی
    و بدانی :
    من
    چشم های تو را
    از بر شده ام ! ،
    .. بس که خوانده ام
    دست نگاهت را !
    پس ابلهانه است
    این که می گویی :
    ــ چشم هایِ خالی از نگاه و
    تاریکیِ دیده هات ،
    دلیل دست شستن ات
    از تماشایِ ـ روشنـــــــی ـ است ! ــ
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  9. واژه ها
    برای ـ تــو ـ
    کالای مصرفی اند ! ،
    ... وقتی که فقط
    گاه گاهی
    که مستِ مستِ مستی
    شعری
    هوس می کنی ! ،
    .. و گاه تر
    که از مستی به بدمستی رسیده ای
    دُرُست ،
    عاشقانه صحبت می کنی !
    ... ـ تــــو ـ
    در این سال هایِ قحطی عشق
    چه بی رحمانه
    هجا هایِ عاشقانه را
    اصراف می کنی !!!
    ــ باشد که فرداها
    در فراوانیِ عشق
    احتکارشان نکنی ! ــ
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.
  10. ... امروز که
    قلبِ شعری نسروده
    درون دردِ دست هایِ من
    واژه واژه می تپد ! ،
    ... چه حیف
    که قلبِ گوشِ تو
    از تپش ایستاده است !
     
    سایه و AɱïŗRεẕą از این پست تشکر کرده اند.