به اندازۀ تمام شعرهای نگفته ام به لب هایت بدهکارم بوسه هایی را که طعم شاتوت و شکلات می دهند به اندازۀ وزن تمام کوله پشتی های پر از کتاب و دلتنگی سنگینی سرم را به شانه هایت سبکی نفسم را به گونه هایت بدهکارم قلبت را به من بدهکاری قدر تمام روزهای سکوت و بی خبری نگاهت را به اندازۀ تمام تیله های سبزآبی دنیا بدهکاری به چشم هایم صدایت را... اما دیگر نمی خواهم به این زودی ها بی حساب شویم... می آیی تا آخر دنیا بدهکار هم باشیم؟
به اندازۀ تمام شعرهای نگفته ام به لب هایت بده کارم بوسه هایی را که طعم شاتوت و شکلات می دهند وزن تمام کوله پشتی های پر از کتاب و دلتنگی سنگینی سرم را به شانه هایت سبکی نفسم را به گونه هایت بده کارم قلبت را به من بده کاری قدر تمام روزهای سکوت و بی خبری نگاهت را اندازۀ تمام تیله های سبزآبی دنیا بده کاری به چشم هایم صدایت را... اما دیگر نمی خواهم به این زودی ها بی حساب شویم... می آیی تا آخر دنیا بده کار هم باشیم؟
فکرَش را بکن چه مرگ قشنگی می تواند باشد! تو از کوچه مرا صدا بزنی و من از شدت ِ شوق در و پنجره را با هم قاطی کنم!!
بغلم کردن و هی ناز کشیدن، ممنوع! دست دور کمرم حلقه، اکیدن ممنوع! روی زانو بنشینی و به صدها ترفند از لبم مزه ی گیلاس چشیدن، ممنوع! مثل یک مار که اطراف طلا می لغزد تو در آغوش من اینگونه خزیدن، ممنوع! مرغ عشق منی! آواز بخوان، ولوله کن پر پرواز من! از لانه پریدن ممنوع! باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب غنچه را دست زدن، جامه دریدن، ممنوع! چهره ام گل، بدنم گل و سروپا همه گل گل برایم ز سر کوچه خریدن، ممنوع! عصر یک جمعه بیا بهر ملاقات ولی سر ساعت به قرارم نرسیدن ممنوع!
سال ها بعد می فهمی آنچه به تو بر نمی گردد جوانی و زیبایی ات نیست آنچه به تو برنمی گردد منم که تو را پیر و زشت هم می پرستم ... { مژگان عباسلو }