دستم را اگر نگرفته بودی چگونه می آموختم در غیبت خورشید هم می شود خندید ؟! صدایت که ببارد یک قطره ماه هم در کاسه ی آبم بیفتد کافی ست : من نور می شوم …
روی ملحفه هایی که هنوز بوی تو را می دهند غلت میزنم.. میخواهم از صفر شروع کنم درست مثل همه بازنده ها و بی خیال، روی طبل بی عاری ضرب بگیرم حتی میتوانم لبخند بزنم اتفاق خاصی نیافتاده جز اینکه رفته ای و این اصلن اهمیتی ندارد! ببین دارم با تنهایی در ملحفه هایی با بوی تو عشق بازی می کنم من و تنهایی با هم، به ریش دنیا میخندیم!
فرقی نمی کند موهایت را پشت گوش بیاندازی یا حرف های مرا! یک جای تقدیر می لنگد که آینه روی تنهایی ات چشم هیز می کند و آغوشت به عروسک هایی ارث رسیده که هیچ گاه کوک نمی شوند از تو برایم بگویند حالا منم و انگشت های جنون زده ای که به درد وفادارترند تا به استخوان انگشت هایی که به سبیل نیچه نمی رود با قلم سر گوشواره هایت یکی به دو می کند برای شعرهایی که دلشان از گوش هایت پر است
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرماصلن به تو افتاد مسیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانمیا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرماصلن به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریاافتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانمیا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی استمن ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام رابگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم.
عشق یعنیاز من دور باشیدکمه های پیراهنت رابا انگشت های من باز کنی..از تو دور باشمچایم را با لب های تو بنوشمخوابم را با چشم های تو ببینمو نفسم بسته به نفس های تو باشد... عشق یعنیسرم را برگردانم،تو از فاصله های دور برایم دست تکان بدهی...و من بی پروادستت را بگیرم..!
تقصیر من نیست نازنین!بی خوابی های تو از سر فریادهایی ستکه شعرهای من بر سرت می زنندوگرنه از دختر هزار ساله ی بارانجز مشتی سکوت چیزی در نمی آید..!کاش هرگز شاعر نمی شدمکه این شعرها به چشم های تو وفادارترند تا خیال ترک خورده ی من.. کاش دیگر ننویسم آخر می دانی؟من از این دوباره نوشتندوباره نخواندنو آن همه سکوت گره خورده ی محض می ترسمبا توام جادوی بزرگ کلمات!پاره کن!من باز دارم می نویسم...
تا دیدار تو یک شیشه فاصله است و من مثل ماهی میانِ تُنگ و تُنگ میان دریا! آه! اگر بشکند این دیوار شیشهای...
با یاد دو چشمانت، میمیرم و میدانم تا صبح قیامت من، از غیر گریزانم پیمانه دوچندان کن، ای شاهد بازاری من مست می ناب و بی دوست پریشانم
یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود در دلم بود که بی "دوست" نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود.