1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بيوگرافي و اشعار زنده ياد بانو نجمه زارع

شروع موضوع توسط سایه ‏4/8/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم
    تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
    با یادگاری از تبر، از سمت جنگل آمدی گفتم
    چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم
    مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست
    حالا قضاوت کن خودت، من بیگناهم! نیستم
    با یک تلنگر میشود، از هم فروپاشی مرا
    نگذار سر بر شانهام، آنقدر محکم نیستم
    خواندی غزلهای مرا، گفتی که خیلی عاشقم
    اما نمیدانم خودم، هم عاشقم هم نیستم
     
    z!ma، سایه و AɱïŗRεẕą از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
    می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

    عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
    کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

    در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
    ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

    هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
    هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

    آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
    حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

    خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
    باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."
     
    z!ma، سایه و AɱïŗRεẕą از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
    تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

    شبی میآیم و دل میزنم به دریاها
    و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

    زمین چه میشود ... آه ای خدای جاودگر!
    بگو چه در پی این کهنهگوی لعنتی است

    زمان به صلح و صفا ختم میشود، هرچند
    زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است

    چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند
    که هرچه سنگ در این سمتوسوی لعنتی است ...

    چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی
    همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

    به خود میآیم از آهنگهای تند نوار
    که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

    بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید
    زمان، زمانهی این آبروی لعنتی است
     
    z!ma، سایه و AɱïŗRεẕą از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
    با صد بهانهی متفاوت تمام روز...

    هی فکر میکنم به تو و خیره میشود
    چشمم به چند نقطهی ثابت تمام روز

    زردند گونههای من و خاک میخورد
    آیینه روی میز توالت تمام روز

    در این اتاق، بعدِ تو تکرار میشود
    یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

    گهگاه میزند به سرم درد دل کنم
    با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

    «من» بی «تو» مردهای متحرّک تمام شب...
    «من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...
     
    z!ma، سایه و AɱïŗRεẕą از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
    که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را

    بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم
    فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را

    به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
    تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را

    دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
    چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را

    بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
    که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را

    غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
    برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
     
    z!ma، سایه و AɱïŗRεẕą از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تا می کشم خطوطِ تو را پاک می شوی
    داری کمی فراتر از ادراک می شوی
    هر لحظه از نگاهِ دلم می چکی ولی
    با دستمالِ کاغذی ام پاک می شوی
    این عابران که می گذرند از خیال من
    مشکوک نیستند تو شکاک می شوی
    تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن
    در گورِ خاطرات خوشم خاک می شوی
    باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
    وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!
     
    Haniye.، z!ma و Mohammad از این ارسال تشکر کرده اند.