1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بيوگرافي و اشعار زنده ياد بانو نجمه زارع

شروع موضوع توسط سایه ‏4/8/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. دوباره تَش زده بر قلبِ نازکِ سیگار
    هوای سرد و تو و فندک و پُک سیگار
    تو طبقِ عادتِ هر روز مینویسی باز
    به روی صندلیت «عشق» با نوکِ سیگار
    و سرفه میکنی و یادِ حرفهای منی
    که گفته بودهام انگار با تو که سیگار،
    برای حنجرهات خوب نیست دست بکش
    و دست میکشی از آخرین پکِ سیگار
    نه! جای پای کسی نیست جز خودت اینجا
    فقط زمین و تن بیتحرکِ سیگار
    کسی نمیرسد از راه، سخت میرنجی
    و میروی که ببینی تدارکِ سیگار
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  2. از خاطرات گمشده میآیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
    بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمیپوشم
    در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
    شبها شبیه خواب و خیال انگار تب میکند تن تو در آغوشم
    تکثیر میشوند و نمیمیرند سلولهای خاطرهات در من
    انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
    هرچند زیر اینهمه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
    حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
    بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
    من زندهام به شعر و پس از مرگم مردُم نمیکنند فراموشم
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  3. باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است
    باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...

    این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...
    ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است

    من قول میدهم که بیایم به خواب تو
    زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است

    دل نازکی و دل نگرانی چه میشود
    من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است

    ماشین گذشته از تو و هی دور میشود
    با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است

    حالا تو در اتاق خودت گریه میکنی
    من پشت شیشهی اتوبوسی که ممکن است...
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  4. قلم کنار تو افتاده، لیقه خشک شده
    حروف عشق به خط عتیقه خشک شده

    دوباره زخم تو گل کرده، دوم ماه است
    زمان به روی دو و ده دقیقه خشک شده

    کنار پنجرهای ماه میوزد، داری
    به سمت کوچه نگاهِ عمیق خشک شده

    از آن قرار برای تو این فقط مانده ست
    گلی که بر سر جیب جلیقه خشک شده

    هجوم خاطرهها، چشمهای تو بسته ست
    و دستهای تو روی شقیقه خشک شده

    برای عشق تو سرمشق تازه میخواهی:
    قلم کنار تو افتاده، لیقه خشک شده
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  5. تصویر ماه را کسی از چاه میکشد
    شب رو به کوفه میکند و آه میکشد

    سمت وقوع فاجعهای تازه پا گذاشت
    مرد غریبهای که به دروازه پا گذاشت

    افتاد ماه روی زمین و جنازه شد
    تاریخ زخم کهنهاش انگار تازه شد

    این سوگِ بادهاست که هی زوزه میکشند
    در شهر، گرگها به زمین پوزه میکشند

    حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد
    پهلوی نخلهای تناور کبود شد

    تو میرسی و فاجعه آغاز میشود
    درهای دوزخ از همه جا باز میشود

    بیهوده است موعظه در گوش مردهها
    این شهر خواب رفته در آغوش مردهها

    در گوش با صدای تو انگشت میکنند
    فریاد میزنی و به تو پشت میکنند

    افکار مرده در سرشان خاک میخورد
    در خانهاند و خنجرشان خاک میخورد

    در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
    رد میشوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

    رو میشوی و پنجرهها بسته میشوند
    سمت سکوت حنجرهها بسته میشوند

    ماندی، کسی ندید تو را کوفه کور شد
    شب، خانه کرد و شهر پُر از بوفکور شد

    روی تن تو اینهمه کرکس چه میکنند
    با تو سرانِ خشک مقدس چه میکنند

    حالا که از مبارزه پرهیز کردهاند
    خنجر برای کشتن تو تیز کردهاند

    شب میشود تو میرسی و ماه میرود
    در آسمان کوفه، سَرَت راه میرود

    تصویر ماه را کسی از چاه میکشد
    شب رو به کوفه میکند و آه میکشد
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  6. یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدول
    فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول

    آنجا زنی گریه می کرد با کودکان گرسنه
    در دود خاکستر اینجا مردی است در پای منقل

    سر درد داریم و گیجیم ، اینرا نباید بگوئیم
    این چیزها مشکلی نیست ، بعدن خودش می شود حل

    این گرگ های گرسنه ، عادیست ولگرد باشند
    ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل

    باید فداکار باشیم ، دارد قطاری می آید
    پیراهنم را بسوزان ، باید بسازیم مشعل

    این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
    یک گوشه ی شومینه ی گرم ، در یک اتاق مجلل

    من می روم تا پس از این آماده ی مرگ باشم !
    ها ! راستی " مـرگ " ، دیگر حل شد معمای جدول
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  7. شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
    دلم در آتش آن اتفاق می سوزد

    در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
    و طرز زندگی ام کاملن عوض شده است

    صدای کوچه و بازار را نمی شنوم
    و مدتی است که اخبار را نمی شنوم

    اتاق پر شده از بوی لاله عباسی
    من و دو مرتبه تصمیم های احساسی

    اتاق ، محفظه ی کوچک قرنطینه
    کنار پنجره ــ بیمار ــ صبح آدینه

    کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
    دو قلب کوچک همزاد ، همزمان لرزید

    چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
    تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد

    نگاه های شما یک نگاه عادی نیست
    و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست

    تو حس مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
    و خط قرمز دنیای کودکانه ی من

    من و دو راهی و بیراه ها و زوزه ی باد
    و مانده ام که جواب تو را چه باید داد

    شب است و باز چراغ اتاق می سوزد
    به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد

    هوای ابری و اندوه باید و شاید
    هنوز پنجره باز است و باد می آید

    چقدر خسته ام از فکر های دیرینه
    به خواب می روم اینجا کنار شومینه

    چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار
    و خواب های تو درباره ی من است انگار

    چراغ خانه ، چراغ اتاق روشن نیست
    هنوز آخر این اتفاق روشن نیست
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  8. یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم
    مرده ام، دارم خوراکِ جانورها می شوم

    بیخیال از رنجِ فریادم تردّد می کنند
    باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم

    با زبان لالِ خود حس میکنم این روزها
    هم نشین و هم کلام ِ کور و کرها می شوم

    هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این
    این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم
    ...
    عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه ای
    میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم!
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  9. باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
    جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

    وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
    تصدیق گفته های «هِگِل» بود و ما دو تا…

    روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
    سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

    افتاد روی میز ورق های سرنوشت
    فنجان و فال و بی بی و دِل بود و ما دو تا

    کمکم زمانه داشت به هم می رساندمان
    در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

    تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
    دنیا چه قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

    از خواب می پریم که این ماجرا فقط
    یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  10. همین دقیقه ، همین ساعت ... آفتاب ، درست
    کنار حوض ، کمی سایه داشت روز نخست

    تو کنج باغچه ، گلهای سرخ می چیدی ...
    پس از گذشتن یک سال یادم است درست

    ببین چگونـه برایت هنوز دلتنگ است
    کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست

    چقدر نامه نوشتم ... دلم پر است چقدر
    امید نیست به این شعرهای ساده ی سست

    دوباره نامه ی من ... شهر بی وفا شده است
    چــه خلوت است در این روزها اداره ی پست !
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.