1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بيوگرافي و اشعار زنده ياد بانو نجمه زارع

شروع موضوع توسط سایه ‏4/8/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    {به نام دوست}​


    نجمه زارع شاعري كه در ۲۹ آذر سال1361 در كازرون به دنيا آمد و پس از آن به قم رفت

    دوران دبستان را در مدرسه‌ی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سال‌های 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت . فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود و در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. ويژگي هاي غزل او از زبان آقاي مرزبان چنين است:

    "غزل وی از نگاه غزل سرایی که در منطقه مرکزی کشور رایج است، اثر می پذیرفت. غزل زارع با ویژگی های خاصش مثل: سپید خوانی ردیف یا چینش کلمات یا استفاده از دایره واژگانی که بیش تر می توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن تر می خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می داد زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را داشت. اگر بیش تر زنده می ماند، به سبک خاص شخصی اش تبدیل می شد.. باید درباره خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی بسیار باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگی ها به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان می کرد، ولی شعر زارع هیج وقت از دایره وقار خارج نمی شد. "

    و بالاخره در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم پس از آن كه در اثر تزريق داروي بيهوشي چند روز دچار مرگ مغزي بود در اوج جواني درگذشت .

    مجموعه عشق قابیل است

    روحشون شاد@};-
     
    Haniye.، Golnush، Mani و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    جاي تو روي پيكر من درد مي كند...
    ___________________________
    قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند
    این روزها سراسر من درد می‌کند

    قلبت که ... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
    تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

    تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را
    چشمی که در برابر من درد می‌کند

    شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
    جای تو روی پیکر من درد می‌کند

    هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم
    هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند

    دیر است پس چرا متولد نمی‌شوی ؟!
    شعر تو روی دفتر من درد می‌کند ..
     
    Haniye.، AɱïŗRεẕą، para3to و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    خدا كند فقط اين عشق از سر من برود
    ______________________________
    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
    نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

    شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد ؟

    چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
    به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

    رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
    به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

    رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

    گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
    که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

    خدا کند که ... نه ! نفرین نمی‌کنم که مباد
    به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

    خدا کند فقط این عشق از سرم برود
    خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ..

    { نجمه زارع }
     
    Haniye.، AɱïŗRεẕą، para3to و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست..
    ______________________________
    این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
    نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

    آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
    دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست

    حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
    من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

    دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
    که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

    باید خدا هم با خودش روراست باشد
    وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

    من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر
    پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست ..


    { نجمه زارع }
     
    Golnush و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏21/5/15
    ارسال ها:
    1,193
    تشکر شده:
    8,109
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    با اجازه منم یکی از شعرهاشونو میذارم @};-

    ------------


    آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
    دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

    مردم چه می کنند که لبخند می زنند
    غم را نمی شود که به رویم نیاورم

    قانون روزگار چگونه ست کین چنین
    درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

    تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
    از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

    وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
    از این همیشه ها که ندارند باورم

    حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
    مجبور می کنند بگویم که "بهترم"



    " زنده یاد نجمه زارع "
     
    نگار، سایه و Golnush از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
    گاهی شرايطی است که ناچاری از گناه

    هر لحظه ممکن است که با برق يک نگاه
    بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

    گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم
    گفتی ... تو هم چه ذهنيتی داری از گناه !!
    ...
    سخت است اين که دل بکنم از تو ، از خودم
    از اين نفس کشيدن اجباری ، از گناه

    بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق
    يک عمر ريخت بر سرم آواری از گناه

    دارند پيله های ی دلم درد می کشند
    بايد دوباره زاده شوم ... – عاری از گناه –
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  7. قلبت که می زند ، سر من درد می کند
    اینروزها سراسر من درد می کند
    قلبت که . . . نیمه ی چپ من تیر می کشد
    تب کرده ، نیم دیگر من درد می کند
    تحریک می کند عصب چشم هام را
    چشمی که در برابر من درد می کند
    شاید تو وصله ی تن من نیستی ، چقدر
    جای تو روی پیکر من درد می کند
    هی سعی می کنم که تو را کیمیا کنم
    هی دستهای مسگر من درد می کند
    دیر است ، پس چرا متولد نمی شوی
    شعر تو روی دفتر من درد می کند
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  8. غم که می آید در و دیوار شاعر می شود
    در تو زندانی رفتار شاعر می شود
    می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
    خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود
    تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی
    حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
    تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم
    از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود
    باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟
    تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود
    گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
    از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  9. گریه كردم گریه هم اینبار آرامم نكرد
    هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

    روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
    گرمی آغوش شالیزار آرامم نكرد

    بی تو خشكیدند پاهایم كسی راهم نبرد
    درد دل با سایه و دیوار آرامم نكرد

    خواستم دیگر فراموشت كنم، اما نشد
    خواستم، اما نشد، این كار آرامم نكرد

    سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
    دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

    ذوق شعرم را كجا بردی كه بعد از رفتنت
    عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  10. شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
    دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

    نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت
    الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد

    هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»
    کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

    من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
    محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

    چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
    نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

    دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
    فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

    برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
    کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد
     
    سایه و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.