می روم چون عاشقش هستم .. چون می خواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نمی کند ! شما فعلا برایش تازگی دارید ،ولی نمی توانید مثل من باشید .. چون همه ی لحظه های بغل کردن ، بوییدن و عشق ورزیدنش را پر کرده ام .. شما نمی توانید جور تازه ای بغلش کنید .. به او ثابت کرده ام هیچ کس نمی تواند به پای شیفتگی من برسد .. مطمئن باشید خودتان را هم بکشید ، هیچ جور نمی توانید او را بغل کنید که ؛ من صد بار بغل نکرده باشم .. شرط می بندم نمی توانید وقتی نشسته و روزنامه می خواند ؛ آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله کله معلق بزنید و ؛ بنشینید توی بغلش و روزنامه ی له شده اش را به کناری پرت کنید و ؛ لبخند نشسته بر لبش را با بوسه ای طولانی ، بر لبتان بدوزید .. شما حتی نمی توانید به او بگویید دوستت دارم .. چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی که بگویید ،به یاد من می افتد ! شما خیلی زودتر از من برایش کهنه می شوید بلکه بدتر از آن ترحم انگیز خواهید شد .. می رفتیم و می آمدیم می آمدیم و می رفتیم .. او می آمد و من می رفتم من می آمدم و او می رفت .. گاهی فقط من می رفتم ، گاهی فقط او می رفت .. گاهی من می نشستم و رفتن و آمدن او را نگاه می کردم .. گاهی او دراز می کشید و رفتن و آمدن مرا می دید ، یا نمی دید .. چشم را می بست و به رفتن و آمدنم فکر می کرد .. [ آذردخت بهرامی - از شب های چهارشنبه ]