تاريخ لشکرکشی های كوروش هخامنشي كوروش هخامنشي معروف به كوروش بزرگ يكي از بزرگان قوم پارس بود كه در راه گسترش قلمروي ايران تلاش بسيار زيادي نمود و با سختي هاي زيادي دست و پنجه نرم كرد. هخامنش هخامش نياي كوروش و فرمانده پارسيان در زمان خودش بود و در سده 8 (پ. م ) براي جنگ با شاه جوان آشوري با پادشاه عيلام متحد مي شود. نتيجه اين اتحاد پيروز شدن سپاه عيلامي و پارسي بر پادشاه آشوري بود و درنهايت پادشاه عيلام براي سپاسگزاري از جنگ افزارهايي كه پارسيان در اختيار عبلامي ها قرار داد بودند ، به آنها اجازه داد كه به قلمرو فرمانروايي كوچ كنند. لوح هاي ديواني كه در شوش بدست آمده اند ، نشان مي دهند كه پارسها در حدود سال 658 (پ. م ) در سراسر قلمرو كشور عيلام سكونت داشتند. به اين ترتيب پارسها به سرزميني دست يافتند كه در تحولات بعدي تاريخ به ميهن هميشگي شان بدل شد. كوروش بزرگ نام اين پادشاه را چنين نوشته اند: در سنگ نوشته هاي او و ديگر شاهان هخامنشي به ربان پارسي كهن بصورت كورو يا كوروش آمده است. در تورات- كوروش و به زبان يوناني- كوروس است كه بعدا اين نام در زبان رومي باستان به سيروس يا سايروس دگرگون شده است. بنا به گفته تاريخ نويسان يونان باستان آستياگ يا اژدهاك (پادشاه مادها) ، بر اثر خواب ترسناكي كه ديده بود ، دختر خود را كه ماندان يا ماندانا نام داشت به كمبوجيه يا كامبيز داد. كمبوجيه از خانواده نجيب پارسي بود. پيش آمدها و رويدادهايي كه در زمان كودكي او روي مي دهد آمخيته به افسانه هاي زيادي است. مبارزه كوروش با آستياگ كوروش در زمان جواني تصميم مي گيرد كه قوم پارس را متحد كند تا بتواند بر عليه آستياگ وارد جنگ شود. هارپاك كه از درباريان و خويشاوندان آستياگ بود در اين راه كمك زيادي به كوروش كرد و درنهايت آستياگ پس از 35 سال پادشاهي سرنگون مي شود. ولي كوروش او را نكشت و نزد خود نگاه داشت. كوروش تعدادي از مغان مادي را كشت ، چون مخالف او بودند. او توانست اكباتان يا هگمتانه (همدان امروزي) پايتخت دولت ماد را تصرف كند. كوروش در سال 555 ( پ. م ) دژ مادي را تسخير كرد كه تاريخ نگاران يوناني آنرا بنام پاسارگاد نوشته اند. نام ديگر پاسارگاد مشهد مرغاب است چون شهر پاسرگاد بر روي دشت مرغاب ساخته شده بود. از نو آوري هاي كوروش چاپارخانه دولتي يا پست خانه و گردونه چهار اسبه (گونه اي گاري) است كه در كناره هاي آن تيغه هايي فلزي براي نابود كردن سربازان دشمن جاسازي شده بود. مبارزه كوروش با پادشاه كشور ليديه با تسخير هگمتانه در سال 559 (پ . م ) پادشاهي كوروش آغاز مي شود. سپس كوروش با كروزوس پادشاه كشور ليدي (ليديه) جنگيد و او را شكست داد. او سرانجام توانست شهر سارد طلايي را تصرف نمايد. با تسخير ليديه كشورهاي ايران و يونان هم مرز شدند. چون كشور ليديه در آسياي صغير قرار داشت. كوروش كروزوس را اسير كرد و به همراه خود به ايران آورد و يك پارسي بنام تابالوس را به فرمانروايي سارد گماشت. او براي اينكه اعتماد خود را به اهالي ليديه نشان دهد يكي از نزديكان سابق كروزوس بنام پاكتياس را مسئول اداره امور مالي و حفظ خزاين نمود. ولي پاكتياس تصميم گرفت با خرايني كه كوروش به او سپرده بود ، لشكري فراهم آورد و پارسي ها شكست دهد. بنابراين سر به شورش برداشت و شهر اراك را محاصره نمود. كوروش يك سردار مادي بنام مازارس را براي برقراري نظم و دستگيري پاكتياس به سارد فرستاد كه در نتيجه پاكتياس دسگير شد و دوباره نظم به سارد بازگشت. بعد از اين واقعه كوروش مشغول رفع اغتشاش از فرنگيه و كاريه شد. هر دوي اين كشورها در ناحيه آسياي صغير قرار داشتند. حمله كوروش به ارمنستان كوروش به فكر حمله به ارمنستان افتاد ، چون پادشاه ارامنه به دولت ماد خراج و ماليات پرداخت نمي كرد و قشون و سرباز به كمك مادها نمي فرستاد. بنابراين كوروش به بهانه شكار با چند سواره نظام وارد قلمروي ارمنستان شد و به كياكسار حاكم مادها گفت كه شما سپاهي را گرد آوريد و در نزديكي مرز ارمنستان نگه داريد تا من هرگاه موقعيت را مناسب تشخيص دادم سپاه شما به ارمنستان بتازد. كياكسار نيز چنين كرد و در نتيجه كوروش به راحتي توانست ارمنستان تصرف نمايد. انگيزه جنگ كوروش با كلداني ها به علت حمله آنها به ارمنستان و دزدي و تاراجي بود كه كلداني ها انجام مي دادند. البته انجام اين كار از سوي كلداني ها به علت تنگدستي و نداشتن زمين كشاورزي مناسب بود. پس از درخواست صلح از طرف كلداني ها ، كوروش يك تفاهم نامه صلح بين آنها و پادشاه ارمنستان به امضا رسانيد. بر طبق آن پادشاه ارمنستان پذيرفت كه زمين كشاورزي مناسبي را به كلداني ها بدهد و در مقابل آنها تعهد كردند كه اجازه چراي دامهاي ارمني را در چاگاههاي خود بدهند و ديگر دست از چپاول و دزدي اموال ارمني ها بردارند. يورش كورش به آشور و بابل بابل در آن زمان شهري بسيار زيبا و ثروتمند بود و برابر نوشته هاي هرودوت و ديگر تاريخ نگاران يونان باستان ، داراي دژهاي بسيار استواري بود كه در پيرامون رودخانه فرات ساخته شده بودند. مردم بابل در آن زمان بيشتر از راه بازرگاني روزگار مي گذراندند و باورهاي ويژه اي به خدايان داشتند. بيشتر مردم بابل به قدرت ساحري و جادوگري كاهنان معبدها و بت پرستي اعتقاد داشتند. حمله كوروش به بابل و آشور در سال 539 (پ .م ) رويداد ، گويا به انگيزه قتل پسر يكي از درباريان بابلي بنام گبربايس بود كه به كوروش پناهده شد و دژ خود به همراه غذاي فراوان در اختيار كوروش و سپاهيانش قرار داد. در مقابل از كوروش خواست كه به بابل حمله كند و پادشاه آنجا را از بين ببرد ، چون او پسرش را كشته بود. از آن گذشته كوروش هواداران زيادي در بابل داشت كه او را ترغيب به تسخير آن شهر مي كردند. نتيجه جنگ كوروش و پادشاه بابل ، شكست بابل بود. با اين پيروزي كوروش مهمترين كشور همسايه ايران را در اختيار گرفت و بيانيه حقوق بشر خود را كه تضمين كننده آزادي در دين ، عقيده و محل زندگي بود ، صادر نمود. چيرگي ايران بر فنيقيه و فلسطين پس از تسخير بابل ، كشور كلده با شهرهاي كهن سومر و اكد و كليه مستعمرات كشور سابق بابل جز ايران گرديد. از جمله اين كشورها فنيقيه بود. فنيقي ها مردمي بودند سامي نژاد ، كه در حدود2500 سال پيش از زايش مسيح از عربستان سر بر آوردند و بعدها بين درياي مغرب (مديترانه) و كوه هاي جبل لبنان خانه گزيدند. فنيقي ها ميگفتند كه وطن اصلي آنها كرانه هاي خليج فارس بوده است. آنها همچنين خودشان را كنعانيان مي ناميدند. فنيقيه عربي شده نامي است كه يوناني ها به اين كشور داده اند وبه معني الهه آفتاب سرخ است. كيش آنها شرك و بت پرستي بوده است. فنيقي ها چون بين بابل و مصر قرار داشتند ، از هر دو تمدن تاثير گرفته اند. آنها داراي بازرگاني بسيار گسترده اي بودند كه از غرب تا جزاير انگلستان و از شرق تا ناحيه بغاز مالاگا در نزديكي هندوچين را شامل مي شده است. آنها همچين در آفريقاي جنوبي هم داراي مستعمراتي بودند. فنيقي ها نخست پيرو كشور مصر بودند سپس در سده 8 (پ. م ) تحت سلطه آشوري ها و در اوايل سده 6 (پ. م ) به تصرف بابلي ها درآمدند. پس از فتح بابل بدست كوروش آنها جزو كشور ايران گرديدند. اختراع رنگ ارغواني يا يافتن جانوري كه اين رنگ از آن گرفته مي شود (احتمالا ماهي مركب) ، اخراع شيشه و اختراع الفبا را به فنيقي ها نسبت مي دهند. برخي از دانشمندان غربي بر اين باورند كه الفباي لاتين از خط عبري گرفته شده است و در كشورهاي اروپايي گسترش پيدا كرده است. چيرگي شاهنشاهي هخامنشي بر فنيقيه دو دستاورد مهم براي ايران داشت: 1-تمام كشتي هاي فنيقي در اختيار دولت ايران قرار مي گرفت و توان نيروي دريايي ايران بيشتر مي شد. 2-ايران با دردست داشتن كشور فنيقيه به گونه اي غيرمستقيم مي توانست از مستعمرات آن كشور در خاورميانه و آفريقا بهره برداري كند. در همين دوران كشور فلسطين هم دست نشانده ايران شد. حمله كوروش به ماساژت ها و كشته شدن او پس از تسلط كوروش بر فنيقيه و بابل ، او خواست ماساژت ها را هم مطيع شاهنشاهي ايران كند. ماساژت ها چنانكه هرودوت مي نويسد: مردمي بودند كه از لحاظ خشونت و تندخويي معروف بودند. با اين حال هرودوت از آنها به عنوان ملتي شجاع و بزرگ ياد مي كند. آنها در اطراف رود سيحون ( ماورالنهر ) زندگي مي كردند. بعضي ها اين مردم را سكايي مي دانند. انگيزه لشكركشي كوروش به شمال شرقي ايران متعدد است. براي نمونه مي گويند كه كوروش ابتدا به ملكه ماساژت ها كه بيوه پادشاه آنها بود ، پيشنهاد اتحاد داد و حتي از او خوستگاري كرد ، اما ملكه ماساژت ها از آن بيم داشت كه كشورش در دست شاهي كه تمام منطقه را تسخير كرده بود ، گرفتار شود. در نتيجه پيشنهاد كوروش را رد كرد. اما كوروش با راهنمايي بزرگان و درباريان خود و با ترفندهاي ويژه اي به كشور آنها حمله مي كند و سربازان هخامنشي موفق مي شوند پسر ملكه ماساژت ها اسير كنند. ملكه از ترفندهاي كوروش بسيار ناراحت مي شود و با باقي مانده سپاهيان خود به ايرانيان حمله مي كند. در اين نبرد كوروش پس از 28 سال پادشاهي كشته مي شود و سپاه ايران شكست مي خورد. اين رويداد در سال 530 (پ. م ) واقع شد. البته كوروش توانست به اعماق قلمروي سكاها نفوذ كند و ازآمودريا هم بگذرد ولي بخت با او يار نبود. برابر نوشته هاي هرودت كوروش قبل از جنگ با ماساژت ها در خواب ديده بود كه داريوش پسر بزرگتر هيستاسپ (ويشتاسب) ، بر روي دو شانه اش پرهايي دارد كه با يكي آسيا را پوشانده و با ديگري بر اروپا سايه افكنده است. داريوش در آن زمان نتها بيست سال داشت و در پارس بود ، كوروش از ديدن اين خواب بسيار هراسان شد و انديشيد كه شاهزاده جوان در فكر فرو ريختن شهرياري او است. بنابراين دستور داد كه داريوش را از پارس به نزد او بياورند. آنگاه كوروش به نگراني مهم تر خود كه جنگ با ماساژت ها بود برگشت ، اما متاسفانه در نبردي كه روي داد كشته شد. پس از كشته شدن كوروش در جنگ پيكر او را احترام به پارس منتقل كردند و با آيين ويژه نظامي و درباري در محل پاسارگاد كنوني به خاك سپردند. رهبر و گرداننده اصلي آئين خاكسپاري كوروش ، داريوش بود كه سخنراني مفصلي در مورد جنگ ها و خصوصيات اخلاقي خوب كوروش و كارهاي نيك او ايراد كرد. به هرحال سرانجام هر كس مرگ است و شكست كوروش در واپسين جنگ اگر چه بسيار سخت بود ولي اهميت چنداني نداشت چون شاهنشاهي هخامنشي همچنان به حيات خود ادامه مي داد.
جنگ اوليس دومين جنگ اعراب با يزدگرد سوم ساساني جنگ اوليس دومين جنگ اعراب با يزدگرد سوم ساساني اولين برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اوليس» درنزديكى فرات روى داد. سپاهيان عرب تحت فرمان ايران و سپاهيان ايران در اين نبرد به شدت در برابر نيروهاى خالد مقاومت كردند تا آنجا كه خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز كند و پس از پيروزى نيز با كشتن اسرا سعى كرد كه اين قسم خود را عملى كند و سر صدها اسير را بريد. خالد سپس پيشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزديكى بابل تقريباً جنوب بين النهرين را از دست ايران خارج كرد. اما سپس به دستور ابوبكر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانكه در جنگ بعدى توضيح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ايران را كنار گذاشت. قدرت گرفتن عمر ابوبكر كه مردى ملايم بود ابتدا سبب خوشحالى ايرانيان و روميها شد اما بعدها پس از بيمارى و روى كار آمدن عمر (كه مردى جنگجو بود) پى بردند كه زنده بودن ابوبكر براى آنها بهتر بوده است. در همين زمان يزدگردسوم آخرين پادشاه ساسانى براى پايان دادن به پيشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سركوبى دشمنان ايران كرد. رستم كه سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظيم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسيم كرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد. عمر كه از عزم ايرانيان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدينه بر منبر رفت و از مردم كمك خواست و ابوعبيده بن ثقفى را با لشكرى بزرگ به سمت ايران فرستاد.
جنگ زنجير اولين جنگ اعراب با يزدگرد سوم ساساني جنگ زنجير اولين جنگ اعراب با يزدگرد سوم ساساني از زمانى كه خسروپرويز نامه فرستاده حضرت محمد(ص) را پاره كرد تا زمانى كه مسلمانان به صورت جدى امپراطورى ساسانى را تهديد كردند كمتر از ۲۰ سال فاصله شد اما در اين مدت همه چيز تغيير كرده بود. شاهنشاهى ايران در اثر كشمكشهاى طولانى با روم تضعيف شده و تغيير مداوم پادشاهى و جامعه طبقاتى بى رحم هم مزيد علت شد تا بزرگترين دولت سياسى آن زمان آماده فروپاشى باشد. از آن طرف اعراب مسلمان علاوه بر تشكيل يك واحد متشكل نظامى با بهره گيرى از اتحاد اعراب بيابانگرد، با بهره گيرى از فرماندهى مناسب به سرعت در حال توسعه بودند. جنگ زنجير ابوبكر كه پس از پيامبر به خلافت رسيد در ۱۲ هجرى برابر با ۶۳۳ ميلادى زمان را براى نبرد با ايران آماده ديد. وى مرد قدرتمند عرب «خالد بن وليد» را مأمور حمله كرد. خالد در حركت خود به سمت ايران ابتدا در جنوب براى بصره با قواى هرمز سردار ايرانى درگير شد و در نبردى تن به تن وى را كشت و اعراب نيز سپاه وى را از بين بردند. اعراب در درگيرى ديگرى بطور همزمان سپاه كمكى ايران به سردارى «قارن» را نيز در هم كوبيدند و جنگ سلاسل يا زنجير سبب اولين برترى اعراب مسلمان به قواى ايران شد. اعراب در «ولجا» نيز (نزديك مصب دجله و فرات) شكستى ديگر نصيب سپاه ايران كردند.
شجنگ پل ( جسر ) اولين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب شجنگ پل ( جسر ) اولين نبرد يزدگرد سوم پادشاه ساساني با اعراب از زمانى كه خسروپرويز نامه فرستاده حضرت محمد(ص) را پاره كرد تا زمانى كه مسلمانان به صورت جدى امپراطورى ساسانى را تهديد كردند كمتر از 20 سال فاصله شد اما در اين مدت همه چيز تغيير كرده بود. شاهنشاهى ايران در اثر كشمكشهاى طولانى با روم تضعيف شده و تغيير مداوم پادشاهى و جامعه طبقاتى بى رحم هم مزيد علت شد تا بزرگترين دولت سياسى آن زمان آماده فروپاشى باشد. از آن طرف اعراب مسلمان علاوه بر تشكيل يك واحد متشكل نظامى با بهره گيرى از اتحاد اعراب بيابانگرد، با بهره گيرى از فرماندهى مناسب به سرعت در حال توسعه بودند. جنگ زنجير ابوبكر كه پس از پيامبر به خلافت رسيد در 12هجرى برابر با 633 ميلادى زمان را براى نبرد با ايران آماده ديد. وى مرد قدرتمند عرب «خالد بن وليد» را مأمور حمله كرد. خالد در حركت خود به سمت ايران ابتدا در جنوب براى بصره با قواى هرمز سردار ايرانى درگير شد و در نبردى تن به تن وى را كشت و اعراب نيز سپاه وى را از بين بردند. اعراب در درگيرى ديگرى بطور همزمان سپاه كمكى ايران به سردارى «قارن» را نيز در هم كوبيدند و جنگ سلاسل يا زنجير سبب اولين برترى اعراب مسلمان به قواى ايران شد. اعراب در «ولجا» نيز (نزديك مصب دجله و فرات) شكستى ديگر نصيب سپاه ايران كردند. جنگ اوليس اولين برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اوليس» درنزديكى فرات روى داد. سپاهيان عرب تحت فرمان ايران و سپاهيان ايران در اين نبرد به شدت در برابر نيروهاى خالد مقاومت كردند تا آنجا كه خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز كند و پس از پيروزى نيز با كشتن اسرا سعى كرد كه اين قسم خود را عملى كند و سر صدها اسير را بريد. خالد سپس پيشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزديكى بابل تقريباً جنوب بين النهرين را از دست ايران خارج كرد. اما سپس به دستور ابوبكر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانكه در جنگ بعدى توضيح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ايران را كنار گذاشت. قدرت گرفتن عمر ابوبكر كه مردى ملايم بود ابتدا سبب خوشحالى ايرانيان و روميها شد اما بعدها پس از بيمارى و روى كار آمدن عمر (كه مردى جنگجو بود) پى بردند كه زنده بودن ابوبكر براى آنها بهتر بوده است. در همين زمان يزدگردسوم آخرين پادشاه ساسانى براى پايان دادن به پيشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سركوبى دشمنان ايران كرد. رستم كه سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظيم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسيم كرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد. عمر كه از عزم ايرانيان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدينه بر منبر رفت و از مردم كمك خواست و ابوعبيده بن ثقفى را با لشكرى بزرگ به سمت ايران فرستاد. جنگ پل «مثنا» سردار عرب كه جانشين خالد شده بود پس از چند نبرد با ايرانيان به دليل قلت نيرو مجبور به عقب نشينى و منتظر نيروهاى اعزامى از مدينه شد. پس از رسيدن ابوعبيده سپاه عرب از فرات گذشته و به جنگ بهمن جادويه سردار ايرانى رفتند. در اين جنگ جادويه از سى فيل جنگى استفاده كرد و نبردى سخت درگرفت كه ابوعبيده در آن كشته شد و تنها پايدارى «مثنا» سبب شد تا لشكر عرب كاملاً از هم نپاشد. اعراب سراسيمه به اوليس عقب نشستند و بهمن به اشتباه از تعقيب آنها صرف نظر كرد.
جنگ قسطنطنيه نبرد خسرو پرويز با روميان جنگ قسطنطنيه نبرد خسرو پرويز با روميان از قرن ها قبل به اين سو، شمال ميان رودان ( بين النهرين)، شامات (سوريه كنونى) و فلسطين در اختيار ارتش روم بود و در حقيقت در كشمكش دايم بين ارتش هاى ايرانى و رومى ايرانيان تدريجاً اين بخش ها را جزو امپراتورى روم (و بعدها روم شرقى) پذيرفته بودند. اما در ۶۰۳ ميلادى اوضاع متفاوت بود. روم شرقى از طرفى تحت فشار فزاينده آوارها، گتها، فرانك ها و لمباردها (اقوام به اصطلاح بربر) قرار داشت و از طرف ديگر در ايران پادشاه پرقدرتى به نام خسرو پرويز بر سر كار بود. خسرو پرويز در ۵۹۱ ميلادى با كمك سپاه روم توانسته بود تاج خود را از سردارى ياغى پس بگيرد و اكنون پس از ۱۲ سال به خونخواهى قتل موريس امپراتور مقتول روم، آماده نبرد با فاكس امپراتور جديد روم شد. در ۶۰۵ ميلادى سپاه هاى ايرانى كليه استحكامات رومى در شمال ميان رودان و سپس غرب ميان رودان را فتح كرده و شهرهاى مهم حران و ادسا را تسخير نمود و سپس هيراپوليس و حلب امروزى را فتح كرد. از آن طرف نيروهاى ايرانى در ارمنستان شروع به پيشروى كرده و كاپادوكيه و فريزى را گرفتند. در ۶۱۱ ايران فتوحات غربى خود را تكميل كرده و به دروازه هاى قسطنطنيه پايتخت روم شرقى رسيد و در ۶۱۴ بيت المقدس (يا اورشليم) را فتح كرد. ارتش هاى ايران ظرف ۹ سال كليه نيروهاى رومى را جارو كرده و به مديترانه ريختند و در ۶۱۶ براى اولين بار پس از ۹۰۰ سال با عبور از صحراى سينا اسكندريه را در مصر تصرف كردند. شاهين براز سردار ايرانى نيز در سال بعد «كالسدون» را در مقابل قسطنطنيه (كنستانتين) را فتح كرده و ايران را به اوج قدرت خود پس از دوران هخامنشيان رساندند. نتايج اين جنگ ها : نتيجه نبردهاى ۱۵ ساله سبب شد كه طى سال هاى ۶۰۲ تا ۶۱۷ ناگهان امپراتورى ايران به قدرت اول جهان تبديل شود اين در حالى بود كه از ۸۰۰ سال قبل به اين سو قدرت غالب جهان روم بود و اكنون براى اولين بار رومى ها از نظر وسعت و جمعيت از ايران عقب افتاده و كاملاً منفعل شدند. نبردهاى خسرو پرويز كه توسط دو سردار بزرگش شهر براز و شاهين براز رهبرى مى شد سبب منگنه شدن رومى ها شد چرا كه رسماً در همان زمان توسط آوارها تحت فشار بودند و وندال ها نيز شمال آفريقا را از چنگ روم در آورده بودند. اگر هرقل امپراتور لايق روم ظهور نيافته بود در ۶۲۰ ميلادى كار امپراتورى روم تمام بود.
جنگ هراكليوس نبرد خسرو پرويز با روميان جنگ هراكليوس نبرد خسرو پرويز با روميان ایوان مداین اوج هنر معماری ساسانی ، تیسفون در حال حاضر در کشور عراق نزدیک رود دجله تاريخ فرمانروايى مطلق دو قدرت ايران و روم بر جهان متمدن در قرون متوالى (پنجم قبل از ميلاد تا هفتم بعد از ميلاد) اكنون وارد آخرين صفحه خود شده بود. كسى گمان نمى كرد در زمانى كه شاهنشاهى ايران در اوج قدرت بود ناگهان توسط نيروهاى ناشناخته اى از مرزهاى جنوب غربى (اعراب) در هم كوبيده شود. اما قبل از فروپاشى امپراتورى بزرگ ايران توسط اعراب اتفاقى مهم براى اين كشور رخ داد كه در قدرت يافتن اعراب نيز بى تأثير نبود. ضعف فرماندهى فكاس سبب شد كه در ۶۱۰ ميلادى هراكليوس يا هرقل امپراتور روم شرقى شود وى بلافاصله با تهييج افكار عمومى و شارژ روحيه وطن پرستى رومى ها در كنار فراخوانى مسيحيت عليه ايرانيان قدرتى عظيم براى خود تدارك ديد و در ۶۲۲ از داردانل (هلسپونت آن زمان) گذشت و به خليج ايسوس رسيد و آماده درگيرى با شهر براز سردار ايرانى شد. نبردى سخت در گرفت و در انتها پس از ۲۰ سال اولين پيروزى نصيب روم شد. خسرو در سال بعد سپاه عظيمى متشكل از ۴۰ هزار سرباز را در كانزاكا (ارمنستان) جمع كرد و به ساير سپاه هاى خود نيز دستور داد كه در اين منطقه به او بپيوندند اما هرقل در اينجا دست به بهترين حركت نظامى خود زد. وى به سرعت خود را به سپاه خسرو رسانده و نگذاشت وى از سپاه هاى كمكى خود بهره ببرد. ناگهان ورق برگشت. خسرو پرويز كه تاكنون در هيچ جبهه اى شكست نخورده بود سپاه خود را ترك كرد و به كوه هاى اطراف فرار كرد. اين عقب نشينى سبب رسيدن هرقل مسيحى به شهر مذهبى و با اهميت اروميه (محل تولد زرتشت) شد و هرقل به تلافى انتقال صليب مقدس توسط خسرو پرويز از اورشليم به تيسفون آتش مقدس اروميه را (كه همواره بايد روشن مى بود) خاموش كرد. اين عقب نشينى و شكست خسرو را به شدت عصبانى كرد چرا كه وى اعتبار خود را از دست داده بود اما او هنوز حداقل سه سپاه بزرگ ديگر در اختيار داشت در ۶۲۴ نيروهاى او از جنوب وارد ارمنستان شده و هرقل يا هراكليوس را تعقيب كردند اما از بد حادثه دوباره سردار رومى بلايى را سر سپاه هاى ايرانى آورد كه آنها انتظار نداشتند. برترى نيروهاى ايرانى اين انتظار را در خسرو ايجاد كرده بود كه امپراتور رومى از خاك ايران خارج مى شود اما هرقل بدون از دست دادن فرصت هر سه سپاه ايرانى را كه هر كدام جدا از يكديگر بودند در هم مى شكند. زنجيره شكست هاى ايران در اين مجموعه نبردها گويى پايانى ندارد. در ۶۲۵ شهربراز سردار ايرانى شكستى ديگر از رومى ها در بين النهرين مى خورد. محاصره قسطنطنيه خسرو پرويز در اين زمان چاره را در تسخير پايتخت روم و كوبيدن سرمار به جاى ضربه زدن به تنه او ديد وى در ۶۲۶ اتحادى را با خانات آوار كه در شمال امپراتورى روم مستقر بودند بست و قرار گذاشت كه با آنها از شمال و جنوب قسطنطنيه را در هم بكوبند. اما نيروى درياى رومى مانع عبور نيروهاى ايرانى از تنگه داردانل شد و در نتيجه آوارها نيز از حمله خود فايده اى نبردند. اين در حالى بود كه تئودور برادر هرقل در نبردى در زمين شاهين براز فرمانده ايرانى را شكست داد. در ۶۲۷ ميلادى پس از آن كه هرقل مطمئن شد توان خسرو كاملاً تحليل رفته پايتخت ساسانى را هدف گرفت وى در پاييز همان سال به ۱۱۰ كيلومترى تيسفون (دستگرد) رسيد و درگير نبردى بزرگ در نينوا با سپاه هاى ايرانى شد اما شكست نخورده عقب نشست ظاهراً فشار نيروهاى پياده نظام رومى او را وادار به عقب نشينى مى كند و او سپاه را ترك مى كند. اما نيروهاى ايرانى بدون سردار به خوبى مقاومت مى كنند و در نتيجه هراكليوس از فتح تيسفون منصرف مى شود. اما بد نامى فرار (آن هم دوباره) سبب تنفر سرداران، اشراف و مردم ايران از خسرو پرويز مى شود. نتيجه نبردهاى پنج ساله ايران و روم شكست هاى خسرو پرويز تقريباً بلافاصله پس از پيروزى هاى بزرگ او روى داد و سبب شد تا علاوه بر كشته شدن وى ارتش ايران به شدت ضعيف شود. پس از خسرو پرويز نيز چند نفر يكى پس از ديگرى به سلطنت رسيدند اما هيچ كدام نتوانستند مانع انحطاط شاهنشاهى ايران شوند تا آن كه در ۶۳۵ ميلادى ضربات خردكننده اعراب ايران را براى صدها سال از قدرت متمركز ملى محروم كرد. شايد اگر خسرو پرويز با درايت بيشترى از پيروزى هاى خود بهره مى گرفت مى توانست از انحطاط ايران جلوگيرى كند اما حماقت ها و ستم او زمينه را براى سقوط ايران تسريع كرد.
جنگ شاپور سوم ساساني انتقام فتوحات اسكندر مقدوني جنگ شاپور سوم ساساني انتقام فتوحات اسكندر مقدوني تصوير شاپور سوم بر روي سكه سيمين از دوره ساسانيان شاپور كه هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتي كه اردشير حيات داشت به احترام او تاجگذاري نكرد؛ بعد از آن هم يك چند توالي حوادث به او فرصت براي اين كار نداد، فقط مدتها بعد، ظاهراً بعد از اولين جنگ با روم، فرصت اجراي اين مراسم را پيدا كرد (ح 244). با آنكه او به قدر پدرش در جنگها فاتح نبود، باز سلطنت سي و يك سالهاش يك دورهي اقتدار طولاني در تاريخ سلسلهي نوبنياد محسوب شد و به همين سبب در قسمتي از خاطرهي آن، مثل مورد پدرش، روايت تاريخ با افسانهها در آميخت - يا رنگ افسانه گرفت. از آن جمله در اين روايات گفتهاند مادر شاپور دختر اردوان آخرين پادشاه اشكاني بود و وقتي كه اردشير از اين قصه آگاه شد، به قتل او كه فرزندي هم در شكم داشت فرمان داد. همين نكته و علاقهي ابرسام به حفظ جان كودك شاهانه سبب گشت كه كودك يك چند در خارج از دربار و دور از ديدار پدر زيست، و بالاخره طي ماجرايي افسانهوار مورد قبول پدر گشت؛ اما واقعيتهاي تاريخ با اين روايت توافق ندارد، چنان كه شواهد ديگر نشان ميدهد كه شاپور در جنگ هرمزدگان در كنار پدر ميجنگيد، لاجرم نوادهي اردوان مقتول نبود. در مورد جنگي هم كه در ماجراي محاصرهي شهر هتره در بينالنهرين در جنوب محل نينوا روي داد و منجر به فتح نهايي آن شهر شد روايات ميگويد پادشاه آنجا از اعراب قضاعه بود و ضيزن نام داشت و او را ساطرون (سطرون = ساطرپ؟) ميخواندند. شهر در مقابل سپاه ايران به مقاومت ايستاد چنان كه پيش از آن هم بارها در برابر سپاه روم ايستادگي كرده بود، اما دختر ساطرون، كه نضيره (يا مالكه) نام داشت و در آن ايام به خارج شهر آمده بود، شيفتهي شاپور شد و با وعدهي وصلي كه از وي يافت، دروازهي شهر را به روي سپاه ايران گشود. دنبالهي روايت حاكي از آن است كه شاپور از كيد او ترسيد و بد عهديي را كه او با پدر كرد كيفر سخت داد، اما عين روايت با تفاوت در نام اشخاص در روايت ديگر در باب شاپور دوم (ذوالاكتاف) نقل شده است؛ به علاوه، نظير آن در مورد نانيس ، دختر كرزوس ليديه، و تحويل سارديس به دشمن نيز نقل است. ساير اجزاي روايت نيز در قصههاي عاميانهي اقوام مختلف تكرار شده است و اين جمله، نشان ميدهد كه شكل روايت اصل تاريخي ندارد و چيزي جز يك قصهي سرگردان نيست هر چند ماجراي محاصره و فتح شهر به وسيلهي شاپور يا پدرش اردشير واقعيت دارد و قصه نيست. نقشهاي برجستهاي كه همراه با كتيبههاي شاپور بر صخرههاي اطراف كازرون و ديگر شهرهاي پارس از اين دومين پادشاه خاندان ساسانيان باقي است او را مردي خوش بالا با صورت مطبوع و سيماي موقر نشان ميدهد كه غرور شاهانه در تمام حركات و حالات او به نحو بارزي به چشم ميخورد و ديدار او را تا حدي نادلپذير جلوه ميدهد. در بين روايات ديگر، آنچه كه منبع رومي راجع به رفتار او با اُذَيْنَه پادشاه تَدْمُرْ (پالمير در جنوب صحراي شام) نقل ميكند، اين غرور و خودبيني شاهانهي او را كه در نقشهاي سكههايش نيز پيداست برجستهتر ميسازد. بر وفق اين روايت، وقتي كه شاپور در جنگي كه منجر به اسارت والريان امپراطور روم شد در آن سوي فرات ميتاخت، اين اذينه درصدد جلب دوستي او برآمد و هداياي بسيار با نفايس نادر كه باريك قطار شتر ميشد با نامهاي دوستانه به نزد وي فرستاد و از سابقهي دوستي كه همواره نسبت به خاندان وي داشت در آن نامه ياد كرد، اما شاپور كه در لحن نامهي او بويي از خودبيني يافت يا آن را چنان كه بايد متواضعانه نديد، برآشفت و نامه را از هم بدريد و گفت اين اذينه كيست و از كدام سرزمين است كه با خداوندگار خويش چنين گستاخوار سخن ميگويد؟ آنگاه فرمان داد تا هداياي او را به فرات ريزند و خود او را دست بسته به پيشگاه آرند. اين جبروت شاهانه كه خشم و كينهي عربي را در وجود اذينه برانگيخت و بازگشت از اين سفر پيروزمندانه را براي شاپور مايهي اهانت و حتي شكست به دست اين شيخ عرب ساخت و او را دست نشاندهي متحد روم كرد، در سيماي مغرور و موقر شاپور به چشم ميخورد و حماقت را در نقاب غرور ميپوشاند. نقشهايي هم كه والريانوس (والريان) امپراطور اسير، را در پيش پاي او افتاده نشان ميدهد، تصويري از همين غرور فوقالعادهي اوست كه حاكي از عظمت اخلاقي نيست؛ و هر چند آنچه دربارهي بد رفتاري او با امپراطور اسير در روايات مأخوذ از روميان نقل است، بيشتر به وسيلهي دشمنان مسيحي اين امپراطور مشرك روايت شده است و براي مورخ چندان اعتبار ندارد، تصوير وضع التماسآميز مرد اسير در پيش پاي اسب شاه هم چندان حاكي از نجابت شاهانهي سوار فاتح به نظر نميآيد. شاپور اين مايه غرور و جبروت و قساوت خويش را هم مثل دلاوري و جنگجويي و پايداري خويش از پدرش اردشير ميراث يافته بود. وي كه در طي چهارده سال سلطنت پدر در كنار او جنگيده بود، و در تمام سالهاي اخير هم شريك يا جانشين او بود، از همان آغاز جلوس اتمام كارهايي را كه در دوران فعاليت پدرش ناتمام مانده بود به عهده داشت. سياست تعرضي پدر را نيز در ايجاد وحدت و تمركز در تمام كشور ادامه داد. در غرب با روم و در شرق با كوشان كشمكشهايي را كه ادامهي آنها ميبايست قلمرو وي را به آنچه در دورهي پيش از عهد مقدوني بود برساند، به جد تمام تعقيب كرد. كوشان در آن ايام دوران شكوفايي خود را پشت سرگذاشته بود اما ثروتي كه از بازرگاني شرق و غرب اندوخته بود آن را براي قلمرو شاپور خطري مجسم ميكرد. حمايتي هم كه كوشان از آغاز نهضت اردشير از خاندان اشكانيان و از جنبشهاي ضد اردشير در ارمنستان ميكرد آن كشور را در نظر شاپور به صورت يك متحد بالقوهي روم تصوير مينمود. اما خود روم كه هنوز در ارمنستان و بينالنهرين از تحريك و توطئه بر ضد ايران نميآسود، در اين ايام در نوعي هرج و مرج نظامي و سياسي غوطه ميخورد. هرج و مرج چنان بود كه در مدت سلطنت سي و يك سالهي شاپور بيش از سي تن در آنجا به عنوان فرمانروا بر مسند نشستند. غالب اين فرمانروايان هم به وسيلهي سربازان خويش به امپراطوري انتخاب ميشدند و چند صباح بعد نيز به دست آنها بر كنار يا كشته ميشدند. ادامهي اين وضع به شاپور فرصت داد تا جنگ تعرضي به قلمرو روم را ادامه دهد. در اين جنگها يك امپراطور در حال عقبنشيني از مرزهاي وي كشته شد، امپراطوري ديگر براي بازگشت به كشور خود ناچار به پرداخت فديه و باج به وي شد و يك امپراطور هم به اسارت وي افتاد و تا پايان عمر در اسارتش باقي ماند. شاپور كه در ادامهي سياست تعرضي پدر در بينالنهرين و سوريه به تاخت و تاز در اراضي روم پرداخته بود، در همان آغاز جلوس، نصيبين و حَرّانْ را گرفته بود، و سپاه او در آن سوي فرات تا انطاكيهي سوريه پيش رفته بود. در اين هنگام گرديانوس، امپراطور جوان كه داعيهي كسب قدرت در روم او را به مقابله با اين تهديدها واداشته بود، همراه پدر زن خويش تيمه سيوس كه سرداري جنگ آزموده بود لشكري گران به دفع وي تجهيز كرد. گرديانوس انطاكيه را از تعرض سپاه ايران خلاص كرد، نصيبين و حران را باز پس گرفت و درفش روم را تا سواحل دجله پيش برد. اما در اين ميان پدر زنش تيمه سيوس ناگهان بيمار شد و درگذشت. در سپاهش هم اختلافات در گرفت و ناچار به عقبنشيني شد و در شورشي كه ظاهراً فيليپ، فرمانده جديد سپاهش، بر ضد او به راه انداخت كشته شد (244) و نقشههاي او در غلبه بر بابل عقيم ماند. جانشين او فيليپ، معروف به عرب، كه سردار سپاهش هم شده بود و از جانب سربازان به امپراطوري انتخاب شده بود براي تحكيم امپراطوري متزلزل خود بازگشت به روم را ضروري يافت و به همين سبب مذاكره با شاپور را لازم ديد. امپراطور جديد، چنان كه شاپور در كتيبهي خود در كعبهي زرتشت ياد ميكند، نزد وي آمد، پانصد هزار دينار فديه داد و با پرداخت مبلغي غرامت با پادشاه پارس پيمان متاركهاي منعقد كرد كه براي ايران متضمن منفعت بود و براي روم همچنان كه بعضي مورخان از روي انصاف خاطرنشان كردهاند تا حدي كه مقتضاي احوال اجازه ميداد متضمن وهن نميشد. اين متاركه تقريباً تا چهارده سال از هر دو جانب رعايت شد. در ايران به شاپور فرصت داد تا وحدت و تمركز را در تمام كشور برقرار سازد و كساني را كه در مدت درگيريهاي او با روم داعيهي طغيان و استقلال يافته بودند به انقياد وادارد. در واقع اقوام ولايات ساحل خزر از آغاز سلطنت او سر به طغيان برآورده بودند. از وقايعنامهي اربلا چنان برميآيد كه شاپور در اولين سال سلطنت - در واقع بعد از تاجگذاري - با طوايف خوارزمي، مردم ماد در نواحي جبل ، وايف گيل و ديلم و گرگان جنگيد و آنها را به اظهار طاعت وادار كرد. از كتاب پهلوي شهرستانهاي ايران ، نيز چنان مستفاد ميشود كه وي در خراسان با فرمانروايي به نام پهلهزاگ جنگيد و در آنجا شهر نوشاپور (نيشاپور) را بنياد نهاد. در همين سالها ارمنستان هم كوششي براي اعادهي استقلال از دست رفته كرد (253) اما سپاه شاپور در دفع اين اقدام با چنان قاطعيت و سرعتي عمل كرد كه تا چندين سال بعد از مرگ او نيز تيرداد، پسر خسرو و مدعي تاج و تخت ارمنستان، براي تجربهي تازهاي در اين زمينه جرئت نيافت. گرجستان نيز كه در گذشته متحد روم و ارمنستان بود در اين ايام به وسيلهي شاپور مغلوب شد، و آنگونه كه از وقايعنامههاي گرجي برميآيد، پسري از آن وي به نام مهران بنيانگذار سلسلهي خسروي در گرجستان شد و بعدها آيين عيسي گرفت. غلبه بر گرجستان و ارمنستان و رفع هرگونه دغدغه از جانب آن نواحي، شاپور را به تعرض در سوريه هم تحريك كرد. وي در سوريه تا پاي ديوار انطاكيه پيش راند و در كاپادوكيه نيز تاخت و تاز كرد. پسر وي هرمزد در آن نواحي شهر طوانه و قيصريه را گرفت و غنايم بسيار از خزاين حكام اين نواحي به دست آورد. در اين هنگام والريان، امپراطور شصت ساله، تصميم به جنگ گرفت. وي سپاه شاپور را از حوالي انطاكيه باز پس راند (259) و به خاطر همين مختصر پيروزي به عنوان فاتح پارت و منجي شرق سكه زد. ولي قسمتي از سپاه وي در راه دچار بيماريهاي واگير شد، در نواحي ادسا هم بخشي ديگر از سپاه گرفتار بيماري گشت و در حركت به شرق در بين آنها ترديد و تزلزل پيش آمد. امپراطور خواستار مذاكره و پرداخت غرامت شد. در مذاكرهاي روياروي كه طرفين در باب آن توافق كردند ظاهراً برخوردي خصمانه روي داد و والريان با عدهي كثيري از سپاهيان خويش به اسارت افتاد (260). اين بار گويي چيزي از جنايت كاراكالاً امپراطور روم به وسيلهي شاپور تلافي شد. شاپور: شاه ايران وانيران 13-4- اين پيروزي براي شاپور اوج افتخاري را كه طالب آن بود تأمين كرد. از اينرو وي نقش برجستهي آن را بر صخرههاي پارس همه جا در دل كوهها تصوير كرد. هر چند در بازگشت از اين سفر جنگي سپاه وي از جانب اذينه، پادشاه تدمر كه طالب فرصتي بود تا انتقام اهانتي را كه فاتح پارسي در حق او كرده بود بكشد، مورد تعرض واقع شد و قسمتي از غنايم را با خسارات و تلفات قابل ملاحظه از دست داد، اما پيروزي بر امپراطور براي شاه بيش از آن افتخارآميز بود كه شكست يك دسته سپاه وي از يك شيخ عرب از اهميت آن بكاهد. والريان ظاهراً تا پايان عمر در اسارت شاپور ماند و پسرش، گاليه نوس ، هم كه در روم جاي او را گرفت چندان كوششي براي آزادي پدر يا تلافي شكست روم به جا نياورد. شاپور والريان را با تعدادي از روميان در شهر نوساختهي خويش جنديشاپور- واقع بين شوش و شوشتر و ظاهراً در محل خرابههاي شاهآباد كنوني - سكونت داد و در بناي سد كارون، در شوشتر، مهندسان رومي را به كار گرفت: سد قيصر . تعدادي ديگر از روميان را در پارس و در پارت جاي داد. با آنكه در دنبال ماجراي والريان رابطهي ايران و روم در نوعي فترت، كه نه جنگ بود و نه صلح، واقع شد، شاپور خود را از دغدغهي تعرض و تحريك روم آزاد يافت و در داخل به كار آباداني، و در خارج به بسط قلمرو خويش در نواحي شرقي كشور پرداخت. وي در نواحي شمالشرقي، چنان كه خودش در يك كتيبهي طولاني - در ديوار آتشگاه نقش رستم - ياد ميكند، نه فقط پيشاور بلكه باختر و قسمتي از سغد را نيز گرفت. در نواحي شمال غربي هم، چنان كه از كتيبه هايش برميآيد، قلمرو او غير از گرجستان و ارمنستان شامل نواحي آلباني هم ميشد. اينكه وي خود را پادشاه ايران وانيران ميخواند ناظر به وسعت دامنهي فتوحاتش در خارج از فلات بود- چيزي كه پدرش اردشير هم به آن انديشيده بود، اما به تحقق دادنش كامياب نشده بود.
نبرد شاپور سوم معروف به ذوالاكتاف با اعراب نبرد شاپور سوم معروف به ذوالاكتاف با اعراب تصوير شاپور سوم بر روي سكه سيمين از دوره ساسانيان شاپور دوم که ملقب بود به شانه سنب ( ذوالاکتاف ) پس از جلوس بر تخت شاهنشاهي ايران تصميم گرفت به هجوم هاي اعراب و ويراني ها آنان پايان دهد . قبايل عرب در نواحي فرات غربي و جنوبي روستاهاي بسياري را ويران کرده بودند و آنجا را مبدل به چراگاه شتران خود نموده بودند و رونق کشاورزي و تمدن را از منطقه دور کرده بودند . از طرف ديگر عرب ها چندين بار در نبرد با روميان به کمک روميان شتافته بودند و با آنان عليه پادشاه ايران متحد شده بودند . اين در حالي بود که صدها سال شاهنشاهان ايران مناطق عرب نشين را جزوي از ايران ميدانستند و حق و حقوق آنان را محترم مي شمردند و حتي به گفته طبري پادشاه ايران چنيدن بار اعراب را از آمدن قحطي نجات دادند و به کمک آنان شتافته بودند . شاهان گذشته اکثر با مدارا و هشدار دادن و سرکوب جزئي آنان با افراد متحجر عرب مقابله ميکردند . ليکن با همه اين موارد شاپور تنها راه در گرفتن زهره چشم و ترساندن آنان ديد و با اين ديد که بايد درسي به آنان بدهيم که براي ابد جرات نکنند بر عليه ما شورش کنند با آنان وارد نبرد شد . عربها ذاتا جيزي براي از دست دادن نداشتن و تنها راه نجات خودشان را نزديک شدن به شهرهاي سبز و آباد ايران ميدانستند و هيچ بيمي از کشته شدن نداشتند . بنابراين قبل از نبرد - شاپور فرمان اخراج عربهاي وحشي و مخرب را صادر نمود ولي آنان به مبارزه پرداختند و شاپور شيوخ عرب را دستگير کرد و براي درس عربت دادن به آنان از کتف آنان طنابي عبور داد . سپس لاشه هاي آنان را بر سر جاده هاي کاروانرو عرب آويخت تا همگان مشاهده کنند . اين لقب ذوالاکتاف که معنيش صاحب شانه ها مي باشد از آنجا به وي داده شد . سپس قبايل بني بکر و بني تغلب را که با تشويق روميان وارد منطقه فرات شده بودند را از آنجا بيرون نمود و آنان را راهي بيابانهاي شمال عربستان کرد . سپس تکشيل دولت مستقلي در جنوب فرات و شرق عربستان در مرکز حيره که از شهرهاي مهم آن روزگار بود داد و فرماندار آنجا را که لقب مرزبان داشت را بر آنجا مستقر کرد تا با کوچترين تجاوز عربها به خاک پادشاهي ايران مقابله کنند . طبري مي نويسد در نبردي سخت ميان ايرانيان و روميان هزاران عرب بر عليه ايران شمشير زدند که اين امر ناخشنودي ايران را دربرگرفت .
جنگ بلخ و استفاده ژنرال بهرام چوبين از نوعي موشك عليه خاقان بلخ جنگ بلخ و استفاده ژنرال بهرام چوبين از نوعي موشك عليه خاقان بلخ 28 نوامبر سال 588 ميلادي ، ارتش ايران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبين برعهده داشت که در تاريخ نظامي جهان از او به عنوان يک نابغه نظامي نام برده اند. «هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد كه خاقان شمالغربي چين وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان) شده ، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج او از ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران ) رسيده، « خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است. ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سوار و پياده تجربه داشتند .و ي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد. بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشد. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگري داشت هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند - مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند. خاقان زماني از اين لشکر کشي آگاه شد که بهرام چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد كه بهرام باكمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت. بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و سپس خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ است. بهرام چوبين در" ري " به دنيا آمده بود و از خانواده مهران بود .در دوران ساسانيان بهترين افسران ارتش امپراتوري ايران از فاميل مهران برخاسته بودند. بهرام که به علت بلندي قد و عضلاني بودن اندام به چوبين( مانند چوب) معروف شده بود در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمالغربي بود (از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان - يک چهارم کل ايران . در آن زمان، ايران به چهار ابر استان تقسيم شده بود كه هركدام را چارك نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتغال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح تعرضي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد . ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه از يک زه (روده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند ، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار دفاع مي کردند. هنگامي که بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي کوههاي پامير و سين کيانگ امروز بود، شنيد که در پايتخت، پسر شاه (خسرو پرويز) بر ضد پدرش کودتا کرده است که برق آسا خود را به تيسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرويز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعيين شاه بعدي زمام امور را به دست گرفت که پرويز فراري با دريافت کمک از امپراتور روم به جنگ او آمد. قسمتي از ارتش ايران هم به پرويز پيوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سياست را بر ادامه برادرکشي و قتل ايراني به دست ايراني که امري ناپذيرفتني بود ترجيح داد و به خراسان بازگشت و تا پايان عمر در همانجا باقي ماند. به نوشته بسياري از تاريخ نگاران، سامانيان که باعث احياء زبان فارسي و فرهنگ ايراني شدند از نسل بهرام چوبين هستند.
نبرد شاپور اول ساساني با والرين امپراطور روم نبرد شاپور اول ساساني با والرين امپراطور روم پيكره سنگي شاپور اول ساساني در غار شاپور در نزديكي بيشابور در كازرون فارس در نيمه قرن سوم ميلادى اوضاع ايران بسيار بهتر از روم بود.امپراطورى ساسانى در ابتداى كار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حكومت مى كردند حال آنكه روم گرفتار هرج و مرج و تغييرات پياپى امپراطوران بود. زمان مناسب: در ۲۴۱ ميلادى شاهپور اول در ايران به قدرت رسيد و پس از آنكه از سامان اوضاع داخلى مطمئن شد در همان سال به نصيبين (در نزديكى موصل امروزى) و از آنجا به انطاكيه حمله برد اما گوردين امپراطور روم با سپاهى بزرگ وى را شكست داد و پس از شكست دادن شاهپور او را به دجله عقب راند و تيسفون را محاصره كرد. اما اين پيروزى دوام نيافت چرا كه در روم افسرى كه از نژاد عرب بود به نام فيليپ گوردين را كشت و چون اعتقادى به جنگ در بين النهرين نداشت اين منطقه و ارمنستان رابه ايران واگذار كرد. اما خود وى نيز كشته شد و دسيوس تامر جاى وى را گرفت. وى نيز در نبرد با ژرمن ها كشته شد و پس از وى ۳امپراتور به طور همزمان به حكومت در روم پرداختند كه دونفر اول به سرعت كشته شده و تنها والرين ماند. در ۲۵۸ميلادى شاهپور زمان را براى مبارزه با ارتش روم مناسب ديد چرا كه شمال امپراتورى مذكور به شدت درگير نبرد با ژرمنها بود. در مركز نيز تغييرات مداوم، امپراتوران قدرت روم را ضعيف كرده بود. بنابراين شاهپور با گذر از فرات، انطاكيه را تصرف كرد و آماده نبرد با والرين شد. امپراتور روم با تجهيز سپاهى عظيم از جنوب اروپا عازم انطاكيه شده و ۲۵۹ شهر را از ايران باز پس گرفت و عقب نشينى زودهنگام ايرانيها او را به طمع تسخير بين النهرين انداخت اما سپاه ايران ارتش او را به مانند ارتش كراسوس محاصره كرده و سرنوشتى مشابه برايش ايجاد كردند. در اين نبردكه در نزديك شهر ادسا روى داد دهها هزار رومى كشته شدند و هرچه تلاش كردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرين پس از تسليم، به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا كه شاه ايران از او به عنوان خدمتكار استفاده كرد. (۲۶۰ميلادى) نتيجه جنگ : اين جنگ آثار بسيار مهمى داشت. ابتدا آنكه امپراتور روم به طور خفت بارى به اسارت گرفته شد و اين سبب توجه جهان متمدن آن روز نسبت به قدرت ساسانيان شد. دوم آنكه اين شكست سنگين سپاه روم سبب سقوط آسياى غربى به دست سپاه ايران شد. شاهپور در۲۶۰ميلادى آسياى صغير را نيز تسخير كرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسياى غربى و آسياى صغير بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود. حال آنكه روميها به دليل ضعف داخلى قادر به بيرون كردن او از مرزهاى شرقى خود نبودند. شكست والرين و اسارت او در جنوب امپراتورى همچنين سبب ضعف قدرت سياسى روم در ساير نقاط امپراتورى شد به طورى كه آلامانها از آلپ گذشته و به ايتاليا حمله كردند و گوتها نيز با عبور از دانوب يونان را تسخير كردند. تنها اشتباه بزرگ شاهپور نبردى بى دليل با امير عرب ادنيات بود در اين نبرد فرسايشى سواران عرب ضربات جدى به ارتش ايران وارد كرده و سبب تضعيف موقعيت ايران در سوريه شدند اما به هر حال به نظر مى رسيد امپراتورى روم از دوران قدرت خود فاصله گرفته چرا كه به سادگى تن به تسخير صدها كيلومتر از مرز شرقى خود داد. درباره جنگهاى ايران و روم : ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش آيد كه چرا نبردهاى روم و ايران از اين درجه اهميت برخوردار بوده كه بخش بزرگى از ۱۰۰جنگ را به خود اختصاص داده است. بايد گفت كه جنگهاى ايران و روم ۷۰۰سال به طول انجاميد و در دنياى متمدن آن زمان از اهميت بسيار زيادى برخوردار بود چرا كه اگر روم مى توانست مشابه فتوحات قطعى در مركز و شمال غرب اروپا در بين النهرين و فلات ايران دست يابد «شرق» را نيز به مانند غرب در اختيار مى گرفت و براى ارتش روم گذر از سند و پنجاب نيز كار مشكلى نبود چرا كه هنديها از روحيه مبارزى برخوردار نبودند بنابراين ماوراءالنهر و شبه قاره هند هم مى توانست جزو امپراتورى بسيار عظيم روم شود. امپراتورى روم تقريباً در تاريخ دنيا نظير نداشت. اين امپراتورى با برخوردارى از ۲۰۰هزار سرباز حرفه اى و همين مقدار نيروى محلى، وجود۹۶ شهرستان، سنا و ثروت فراوان قادر به تسخير هر نقطه حاصلخيز دنياى آن زمان بود چنان كه شمال آفريقا، مديترانه، آسياى صغير، بالكان، اروپاى غربى، اسپانيا و پرتغال و كليه جزاير و سواحل مهم آن زمان را در اختيار داشت. در چنين شرايطى تنها ژرمنها در شمال و ايرانيها در شرق در برابر توسعه اين امپراتورى مقاومت مى كردند، كه مقاومت اول به دليل عدم وجود سازمان جدى نمى توانست گسترده باشد اما نبردهاى شرق جدى و تعيين كننده بود. شاهپور اول برنامه و نيروى رزم به مقدار كافى نداشت در غير اين صورت مى توانست با نفوذ به داخل مصر و بالكان امپراتورى روم را به زحمت بيندازد اما به هر تقدير ايران نتوانست از اين فرصت استفاده كند و روم دوباره قوى شد. به هر حال نبردهاى ايران و روم را مى توان مهمترين وقايع نظامى قرن دوم قبل از ميلاد تا قرن ششم ميلادى دانست و شايد بتوان تداوم همين نبردها را از دلايل فرسايش امپراتورى روم و ناتوانى آن در سركوب اقوام شمالى وهونها دانست. البته اين نبردها براى ايران نيز نتيجه بهترى نداشت چرا كه شاهنشاهى پارت و ساسانى را مبدل به دولتهاى نظامى كرده بود كه مرتب مجبور به جنگ با لژيونهاى رومى بودند.