جنگ كرنال نبرد نادرشاه براي تصرف هندوستان فتح هند افتخاری نبود برای من ، دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند ، اگر به دنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم ؛ که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . يكى از بزرگترين برگ هاى فتوحات نادر پيروزى بر سپاه هاى هندى بود. هندوستان در ۱۷۰۷ امپراتورى بزرگ و قدرتمندى بود كه از نظر ثروت و جمعيت رقيبى در منطقه نداشت. در ۱۷۱۹ با روى كار آمدن محمدشاه (رقيب نادر) شمارش معكوس براى سقوط اين امپراتورى آغاز شد. اشتباه احمقانه او پناه دادن به فراريان قندهار و كشتن قاصد نادر بود. مشاورين او هرگز تصور نمى كردند كه سربازان نادر بتوانند افغانستان را كامل فتح كرده و قصد دهلى را كنند اما مقدر چنين بود كه هندوستان ضربه اول در قرون جديد را از همسايه غربى خود بخورد. فتح كابل نادر براى آنكه گرفتار كوه هاى جنوب افغانستان (پاكستان امروزى) نشود هزار كيلومتر راه خود را دور كرده و خود را به كابل در شمال رساند. كابل سر راه تنگه خيبر و تنها راه ورود به افغانستان بود. اين بار نادر خود را با سرسخت ترين قبايل افغان طرف ديد. وى تنها پس از آن كه توانست كابل را بگيرد جان گرفت چرا كه پول و آذوقه او رو به اتمام بود اما نبردهاى پراكنده و خسته كننده تنگه خيبر عمليات نظامى او را ماه ها با مشكل مواجه كرد. محمد شاه و اطرافيانش در دهلى گمان مى بردند نادر از سند عبور نمى كند. فتح پيشاور و عبور از سند آنقدر ناگهانى صورت گرفت كه هند نتوانست از ثروت و جمعيت خود براى جلوگيرى از نزديك شدن نادر استفاده كند. اكنون نادر در ۱۰۰ كيلومترى دهلى در دشت كرنال بود. ورود صاعقه آساى نادر محمد شاه متوحش را وادار كرد كه ورود او را به شبه قاره هند باور كند و با سپاهى بزرگ به نبرد با او بيايد. اشتباه بزرگ بعدى محمدشاه دودمان وى را به باد داد چرا كه وى به جاى آن كه از سپاه بزرگ خود براى حمله پيشگيرانه به نادر استفاده كند به انتظار حمله نادر نشست حال آن كه سپاه هند به گفته مورخينى چون فروغى ۳۰۰ هزار سرباز و ۲۰ هزار فيل بود و سپاه خسته نادر با ۸۰ هزار نفر قاعدتاً نبايد از پس هجوم آن ها برمى آمده است. سعادت خان سردار هندى پس از آن كه پادشاه حرف او را براى هجوم گوش نمى دهد با ۳۰ هزار نيرو از ساير نيروها جدامى شود و به جنگ نادر مى رود اما برترى نيروى نادر و سرعت سواران ايرانى، شجاعترين سربازان هندى را به خاك مى اندازد و خود وى نيز اسير نادر مى شود. نادر پس از اين در مى يابد كه غلبه بر ارتش بى شمار هند تنها با كمك تاكتيك ميسر است بنابراين با استفاده از تجربيات نبردهاى غربى خود بهترين استفاده را از تفنگچيان مى برد. تفنگداران ايرانى نيز با تشكيل صفوف منظم از فاصله دور نيروهاى هندى را كه در پناه فيل ها به جلو مى آمدند هدف گرفته و چون از سربازان كماندار هندى كارى ساخته نبود هزاران سرباز هندى قبل از رسيدن به سپاه ايران از پاى درآمدند. اما وحشت فيل ها ضربه اصلى را به سپاه هند مى زند چرا كه صداى گلوله و سوزش اثر آن فيل ها را متوحش كرده و موجب مرگ سربازان هندى را فراهم مى كند. فروغى مى گويد: كشته هاى هند ۲۰ هزار نفر و كشته هاى سپاه نادر تنها ۴۲ هزار نفر بود چرا كه هندى ها با كمان مى جنگيدند و ايرانى ها با تفنگ. اما سرعت عمل نادر و اغتشاش در اردوى هند مانع شد كه هندى ها حتى بتوانند از صدها عراده توپ خود استفاده كنند. شكست كرنال عملاً دهلى را در برابر سپاه عظيم نادر بلا دفاع رها كرد. درخواست شاه هند از نادر محمدشاه براى آن كه مانع انهدام شهر بزرگ و آباد دهلى شود نظام الملك مورد وثوق ترين رجل خود را به نزد نادر مى فرستد و نادر متقاعد مى شود كه در ازاى مرخص شدن كليه سربازان هندى و دريافت غرامت با صلح و دوستى وارد دهلى شود. محمد شاه نيز از نادر و سربازانش بخوبى پذيرايى مى كند و بسيارى از جواهرات از جمله تخت طاووس معروف را به وى هديه مى كند. اگر چه نادر به سربازان خود دستور اكيد براى خوددارى از غارت داد اما بروز يك شورش و مرگ چند صد سرباز ايرانى سبب شد تا اين لشگركشى عاقبت خوشى نداشته باشد. سربازان ايرانى به دستور نادر براى خواباندن شورش ۲۰ هزار نفر را كشتند و بخش بزرگى از شهر نيز در اين ميان از بين رفت. نادرشاه پس از گرفتن هداياى فراوان دهلى را رها كرده و دوباره اين شهر را به هندى ها بازگرداند. نتيجه نبرد كرنال فتح هند انعكاسى گسترده در جهان يافت چرا كه اين كشور از نظر هلندى ها، پرتغالى ها، چينى ها و انگليسى ها مهم و ارزشمند بود و حتى روس ها نيز آرزوى نزديك شدن به آن را داشتند. نبرد كرنال در ۱۷۳۸ قدرت رزمى ايرانيان را در آسياى مركزى ۲برابر كرد و شاهد آن نيز، فتح سريع بخارا، خيوه و رود سند بود و عملاً نادر راهزنان و خان هاى متجاوز تركمن و ازبك را نيز برسر جايشان نشاند چرا كه ثروت او اكنون به اندازه اى بود كه مى توانست هر ارتش مزدورى را كه بخواهد تأسيس كند. البته از طرف ديگر مى توان فتح هند را نكته اى منفى براى ايران دانست چرا كه سياست انگلستان در سراسر سالهاى قرن ۱۹ را اين تفكر شكل داده بود كه ايران بايد ضعيف بماند چرا كه ايران قوى مى تواند ظرف چند سال افغانستان و هند را همزمان در هم بكوبد.
نبرد برادر با برادر در هخامنشیان نبرد كوناكسا مربوط به تاریخ ایران است كه گزنفون، تاریخنویس یونانی در آن حضور داشته است. این جنگ بین كوروش دوم (صغیر) در ساتراپ آسیای صغیر (تركیه فعلی) بود كه علیه برادرش اردشیر دوم شاهنشاه ایران قیام كرد تا سلطنت را به دست بیاورد. در سال ۴۰۱ قبل از میلاد سربازان یونانی و اسپارتی به علت بیكاری آماده بودند به شكل مزدور تحت فرمان هر كسی كه آنها را استخدام كند، خدمت كنند. كوروش جوان (این كوروش با كورش بزرگ اشتباه نشود) تصمیم گرفت برای نقشه خود ارتشی ایجاد كند. او ۱۳ هزار سرباز یونانی و عدهای از اسپارتیها را استخدام كرد. گزنفون تاریخنویس كه در آن زمان یك یونانی اهل آتن بود در این گروه قرار گرفت. او كه همواره شیفته افراد دلاور بود كوروش جوان را جنگجوی شجاعی دید و دوست داشت تحت فرمان او باشد. او با حضور در این سپاه و میدان جنگ آنچه را دید به تحریر درآورد. گزنفون برخلاف هردوت هیچوقت جانبداری كوركورانه در نوشتههایش از یونانیها نكرده است. او درباره ماجرای این نبرد مینویسد: سپاه یونانی كوروش جوان تحت فرماندهی آركوس یك سردار اسپارتی بود كه همراه آنها تحت عنوان «هوپلیت» (پیادهنظام سنگین) از سارد (شهری در كنار دریای اژه) به طرف بابل (در كنار رود فرات) به حركت درآمد و در محلی به نام «كوناكسا» با نیروی اردشیر دوم برخورد كرد. در ساعات نیمه شب بامداد سپاه یونانی كوروش به محلی كه قصد توقف داشت رسید. ناگهان پاتهگیاس پارسی و همراه همیشگی كوروش سوار بر اسبی فرا رسید و به زبان پارسی و یونانی به صدای بلند اعلام كرد كه اردشیر دوم، شاهنشاه پارس با نیرویی بزرگ و آرایش جنگی نزدیك میشود. این خبر هراس بزرگی را ایجاد كرد، زیرا یونانیان و دیگران گمان كردند كه پیش از آنكه آماده شوند و آرایش جنگی بگیرند سپاه پارس بر سر آنها خواهد ریخت. كوروش از ارابه خود پایین پرید، زره پولادی خود را به تن كرد. سوار بر اسب شده و زوبین به دست گرفت و فرمان داد سپاه آماده شده و آرایش جنگی بگیرد. این فرمان به سرعت اجرا شد. آركوس و پیادهنظام یونانی تحت امرش در جناح راست رود فرات مستقر شدند. نزدیك او عدهای دیگر از سپاه یونانی تحت فرمان پروكیزنوس و در جناح چپ «مهنون» با افراد خود قرار گرفتند. نیروهای دیگر كوروش به فرماندهی معاون او نیز در جناح چپ آماده شدند. كوروش و ۶۰۰ سوار ویژه اسكورت او با سینهبند پولادی و رانبند و زانوبند در قلب سپاه جای گرفتند. افراد این گاردویژه همه كلاهخود بر سر داشتند. فقط كوروش بود كه بدون كلاهخود حركت میكرد. تمام این سپاه به اضافه گاردویژه مجهز به شمشیر یونانی بودند. روز به نیمه رسیده و هنوز از سپاه پارس خبری نبود. كمی از بعدازظهر ابر سپیدی از گردوخاك دیده شد و نوعی تاریكی دشت را فرا گرفت. با نزدیك شدن سپاه پارس به تدریج برق زرههای برنزی و نوك نیزهها پیدا شد. سوارهنظام پارس با زرههای سپید در جناح چپ بود و گفته میشد فرماندهی آنها با تیسافرن است. در كنار آنها سربازانی با سپرهای بافته از تركه بید آرایش جنگی داشتند و در كنار آنها پیادهنظام سنگین پارس با سپرهای چوبی كه تا پاهای آنها را میپوشانید قرار داشتند. میگفتند كه آنها مصری هستند و كمانداران و سواران بیشتری در كنار آنها بودند. سپاه پارس گروه گروه در مستطیلهای بزرگ پیش میآمدند. در فاصله زیادی جلو آنها ارابههای داسدار با فاصله زیاد از هم قرار داشتند. این ارابهها در امتداد محور چرخها و در زیر ارابه، دارای داسهای برانی به صورت مورب بودند و با حمله آنها به خطوط مقابل شكافهایی باز میشد تا سپاهیان راحتتر حمله كنند. با نزدیك شدن سپاه پارس به میدان جنگ، كوروش به همراه مترجم خود و چند نفر از افراد گاردش تاخت كردند و به سوی یونانیها آمدند. كوروش خطاب به یونانیها گفت كه آرایش خود را حفظ كنند و از نعره سپاهیان مقابل نهراسند، اما دیده شد كه سپاه پارس با سكوت كامل و آرام و آهسته پیش میآید. كوروش پس از اعلام این نكته نزد آركوس (فرمانده پیادهنظام یونانی) آمد و فرمان داد كه او همراه نیروی تحت فرمانش به قلب سپاه پارس حمله كند. زیرا یقینا شاهنشاه (اردشیر دوم) در آنجا قرار گرفته و اگر بر او ضربه زنند كار تمام و یكسره میشود و پیروزی به دست میآید. آركوس جواب داد فرمان او را اجرا و كوشش میكند پیروز شود. در خلال این جریانات، سپاه پارس مرتب به پیشروی ادامه میداد و یونانیها در جای خود مانده بودند. كوروش بهرغم گسترش سپاه پارس از بیم محاصره شدن حاضر نبود جناح چپ خود را از فرات دور كند. در این موقع دو نیرو به هم نزدیك شده و بین ۳۰۰ تا ۷۰۰ متر از یكدیگر فاصله داشتند. یونانیان شروع به خواندن سرود جنگی خود كردند و فریاد Eleleu را بلند كردند و با پیشروی به سوی خطوط جنگ برای رم دادن اسبها شمشیرها و نیزهها را به سپرها میكوبیدند. سپاه پارس پیش از آنكه یونانیان به تیررس برسند متزلزل شد و شروع به عقبنشینی كرد. یونانیان دست به تعقیب زدند و دائما فریاد میزدند آرایش جنگی به هم نخورد و به این ترتیب مداوم جلو بروند. ارابههای داسدار سپاه پارس شروع به حركت كردند. كمانداران سعی میكردند بعضی از ارابهرانان را با تیر بزنند. بعضی از آنها با تیر زده شدند و گاه ارابههای بدون سرنشین به سوی سپاه خودی برمیگشت و بر نیروهای خودشان میتاختند. بعضی از ارابهها نیز به صف یونانیان برخورد میكرد و باعث تلفات میشد. كوروش با مشاهده پیشروی و پیروزی سپاهش خوشحال شد و اطرافیان او بیمعطلی او را شاهنشاه خطاب كردند. او همچنان منتظر و مراقب واكنش شاهنشاه پارس اردشیر دوم بود و یقین داشت محل او در قلب سپاه است. فرماندهان پارس عادت داشتند كه همیشه در وسط نیروی خود قرار بگیرند. چون هم امنترین جا و هم تمام سپاه تحت نظارت بود و فرمانها به سرعت به همه میرسید. اردشیر دوم در قلب سپاه پارس بود و به علت برتری سپاه وی بر یونانیان قلب نیروی پارس با جناح چپ سپاه كوروش برابری میكرد. كوروش وقتی دید به محل استقرار شاهنشاه پارس حملهای نمیشود به همراه گارد همراهش شروع به حركت كرد و با هراس از اینكه سپاهش مورد محاصره قرار بگیرد با سواران خود حمله سختی به قلب سپاه پارس كرد و فرمانده آن قسمت را كه «آرتاگرس» نام داشت به دست خود كشت. در پی این حمله و پراكنده شدن نیروهای قلب سپاه پارس ۶۰۰ سوار همراه كوروش انسجام خود را از دست داده و با بینظمی شروع به تعقیب آنها كردند و فقط چند نفری همراه كوروش ماندند. در این لحظه كوروش برادر خود و اسكورت او را كه دور او را گرفته بودند دید و بدون تامل فریاد كشید: شاهنشاه را دیدم و به طرف او هجوم برده ضربه سختی به سینهبند شاه زد كه بهرغم سینهبند پولادی او را زخمی كرد. این ضربه اگرچه باعث زخمی شدن اردشیر دوم شد اما خود كوروش هم در این یورش كشته شد. او در حین وارد آوردن ضربه با حمله یكی از محافظان روبهرو شد. این محافظ با زوبین ضربهای به زیر چشم كوروش وارد كرد كه باعث قتل او شد. با كشته شدن كوروش جنگ مغلوبه و تلفات زیادی بر سپاه كوروش وارد شد. «سیتسیا» كه پزشك و نزدیك اردشیر دوم بود به یاری پادشاه زخمی پارس شتافت و فورا به زخمبندی پرداخت. همراهان كوروش مقاومت میكردند. هشت نفر از همراهان او آنقدر جنگیدند تا روی نعش كوروش افتادند. میگویند كه «ارتاپاس» كه از نزدیكان كوروش و حامل علایم سلطنت بود تا افتادن كوروش را دید از اسب پایین پرید و خود را روی وی انداخت. شاهنشاه دستور داد فورا او را از روی نعش بكشند و مجازات كنند. ارتاپاس شمشیری زرین داشت و زنجیر و بازوبندی كه نشانه بالاترین مقامها در پارس است با خود داشت. ارتاپاس دوست دایمی و همراه همیشگی كوروش بود. به هر حال با این وضعیت و كشته شدن كوروش جنگ مغلوبه و سپاه یونانی پراكنده شد. پس از پایان این نبرد و بازگشت سپاه پارس به سوی سرزمین خود باقیمانده یونانیان تصمیم گرفتند به یونان برگردند و برای این كار به طرف شمال حركت كردند. در عبور از شمال (عراق فعلی) گرفتار كردها شدند و تلفات سنگینی دادند و به زحمت خود را به كنار دریای سیاه (ترابوزان) رساندند. سپس رو به مغرب (به طرف یونان) حركت كردند و برای تدارك خود دایم دست به غارت میزدند. آنها مدام گرفتار زد و خورد بوده و تلفات میدادند. به این ترتیب با عبور از كاپادوكیه بالاخره خود را به یونان رساندند. گفته میشود كه موفقیت این نیروی یونانی به عبور از سرتاسر سرزمین امپراتوری پارس، سبب شد كه بعدها اسكندر به فكر افتاده و با نیروی بیشتری به پارس بتازد.
جنگ ترموپیل اولین جنگ از دومین دورهٔ جنگهای ایران و یونان جنگ ترموپیل بود. چون یونانیان میدانستند که در دشت وسیع از عهدهٔ سواره نظام ایران برنخواهند آمد، قشون یونانی در تنگهٔ ترموپیل باریکهای بین کوه و دریا در انتظار دشمن نشستند. در جنگ ترموپیل فرماندهی قشون زمینی یونان با لئونیداس پادشاه اسپارت بود و فرماندهی نیروی دریایی را اوری بیاد برعهده داشت. در ابتدا جنگ در دریا درگرفت که بخاطر بادهای تندی که وزید نقشه های جنگی ایران به ثمر نرسید و جنگ دریایی بدون اینکه نتیجهٔ قطعی حاصل شده باشد، خاتمه پیدا کرد. در این هنگام قشون ایران که از راه خشکی پیش می آمد به تنگهٔ ترموپیل رسید و به سپاه لئونیداس برخوردند. عبور از تنگه برای سپاه عظیم خشایارشا ممکن نشد اما فرماندهٔ سپاه ایران از یک کورهراه، خود را به پشت سر سپاه یونانی رساند و سپاه یونانی پراکنده شد و فقط لئونیداس سردار اسپارتی و یک دستهٔ سیصد نفری از اسپارت که او شخصاً انتخاب کرده بود، در آنجا مقاومت تهور آمیزی از خود نشان دادند و خود را به کشتن دادند، تا عقب نشینی قوم را تأمین کنند. تسخیر آتن بعد از تسخیر ترموپیل آتن در معرض تهدید قطعی واقع شد و آتنی ها ناچار شدند با زنان و اطفال خویش، به جانب جزیرهٔ سالامیس در جنوب آتن حرکت کنند. قشون ایران بطرف آتن حرکت کرده آن را تصرف کردند و به تلافی ماجرای آتش زدن سارد توسط یونانی ها در سال ۴۹۸ پیش از میلاد، ارگ آتن را به آتش کشیدند. جنگ سالامیس پس از تسخیر آتن اگر ایرانیان خودشان دست به جنگ نمی زدند، قضیه خاتمه یافته بود و یونانیها جز تسلیم چارهای نداشتند. جنگ دیگری در حقیقت هیچ ضرورت نداشت، چرا که بحریهٔ ایران در آن هنگام بر دریاها مسلط بود. معهذا در دریا حیلهٔ تمیستوکلس بحریهٔ ایران را در تنگنای گذرگاه سالامیس به یک اقدام جنگی دور از احتیاط واداشت و تنگی جا و محدودیت میدان عمل به این جهازات عظیم خسارات و تلفات بسیار وارد آورد. پس از اشغال آتن، یونانیان اقدام به مشورت نمودند. یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس معتقد بود که در جزیره سالامیس به دفاع بپردازند و نامهای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ایران نشان داده گفت که چون سپاهیان یونان قصد فرار دارند. وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته، ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران، جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراين گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس میخواست. هردوت دربارهٔ کسانی که در فرماندهی نیروی دریایی ایران را بعهده داشتند، چنین نوشته است، از میان فرماندهان یک فرماندهٔ برجسته و ممتاز بنام بانو آرتمیس هست که از ذکر نامش نتوان خودداری کرد. به نظر من بسیار بعید و حیرت انگیز می نماید که این بانو ضد یونان برخاست. بعد از وفات شوهرش زمام حکومت کاریا به دست او افتاد و خود با اینکه پسر رشیدی داشت و لزومی به شرکت او در جنگ نبود، شخصاً در نیروی دریایی خشایارشا شرکت و فداکاری کرد. هیچ کدام از فرماندهان تابع ایران به اندازهٔ او به خشایار رأی صائب نداده و راهنمایی گرانبها نکرد. پیش از جنگ سالامیس تمام فرماندهان ایران، نظرشان تأیید درگیری با بحریهٔ یونان بود مگر نظر یک نفر و آن رأی مخالف را آرتمیس داد. نیروی دریایی ایران در جنگ سالامیس برخلاف کشتیهای یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراين سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند، در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست. در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراين اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بمانند و خود خشایارشا به ایران بازگردد. شاه بعد از مشورت با آرتمیس این نظر را پذیرفت و با اکثریت سپاه خویش به ایران بازگشت
جنگ حران بین سورنا و کراسوس(اولین جنگ ایران و روم) جنگ حران(كاره) در منطقهاي در شمال ميانرودان(بينالنهرين)، بين اورفه و راسالعين، بين سپاه ايران و روم رخ داد و با شكست سپاه روم به پايان رسيد. در 6 مي(16 ارديبهشت) سال 53 پيش از ميلاد، سپاه كراسوس، سردار رومي، با سپاه سورنا، سردار اشكاني (پارتي)، آماده نبرد با يكديگر شدند و سرانجام در 19 خرداد(9 ژوئن) چنين سالي پس از يك نبرد خونين، كراسوس سردار رومي كشته شد. از آن زمان تا هفتصد سال بين دو ابرقدرت باستان يعني روم و ايران اشكاني و ساساني حالت جنگ و گاهي صلح برقرار بود. تاريخنگاران به سبب كثرت سالهاي جنگ بين ايران و روم، به جنگهاي 700 ساله بين ايران و روم اشاره كردهاند. ارد(orodes )، اشك سيزدهم، از فرمانروايان ايران در فاصله سالهاي 55 تا 37 به مدت 18 سال بر سرزمين وسيع ايران از نزديكي كوههاي هيمالايا در شرق گرفته تا مرز سوريه حكومت ميكرد. پروفسور عباس مهرين شوشتري در كتاب ايراننامه، درباره نام «ارد» مينويسد كه :[«ارد به فارسي «هوراوده» تلفظ ميشد و ترجمه آن خوشرو يا خوشرخ است. ارتش او با دولت تواناي روم پيروزمندانه جنگ كرد و پيروز شد. سردار بزرگ ايران به قول مورخان رومي (سورنا) نام داشت و احتمال دارد كه در حقيقت، سورن (سورنا) لقب خانوادگي باشد. نام اصلي او «مونه سس» بوده كه ماونگهه اوستايي و «ماه» فارسي از آن گرفته شده است. ريشه لفظ «سورن» از «سوره» فارسي است كه به معني قهرمان يا تواناست. در شرافت و نجابت خانوادگي او گفتهاند، كه از خانوادههاي بزرگ پارتي از بهترين محسوب ميشد.»] برخي گفتهاند كه در خوي جوانمردي اگر او را با ارد مقايسه كنيم، پادشاه اشكاني ناجوانمرد بود و سورنا داراي تمامي خصلتهاي يك انسان نجيب، شجاع و شرافتمند بود. استاد مهرين شوشتري در وصف چهره او مينويسد: «چهره دلكش و دل دشمنشكن داشت و هر گاه به جنگ ميرفت هزار شتر بار و بنه برميداشت و هميشه يك هزار سوار سنگين اسلحه و يك هزار سوار سبك اسلحه در ركاب داشت. همه سپاه ويژه او، 10 هزار نفر ميشدند. اصولا خانواده سورن در مراسم ديهيمگذاري، تاج بر سر پادشاهان پارتي ميگذاشتند. سورنا (سورن) كه در واقع ميتوان گفت كه فرماندهي لشكري را برعهده داشت كه در حكم «سپاه جاويدان» دوره هخامنشي بود، موقع حمله كراسوس به مرزهاي غربي ايران بيش از 30 سال نداشت.» پلوتارك، مورخ بزرگ قديم درباره او مينويسد: «چون ارد ميدانست كه سپاه كراسوس به چه ميزاني از نظر عده و تجهيزات قوي است، صلاح در آن ديد كه سورن 30 ساله را براي جلوگيري از اين خطر بزرگ (حمله كراسوس) به سپهسالاري كل قشون ايران منصوب كند، چون اگر چنين نميكرد و شخصا با كراسوس روبهرو ميشد واقعه شكست داريوش سوم از يونان تكرار ميشد. در سال 60 ق.م يعني پنج سال قبل از به سلطنت رسيدن ارد اشكاني، سه نفر سردار رومي به نامهاي «سزار»، «پمپه» و «كراسوس» جهت اداره قلمرو وسيع روم با يكديگر متحد شدند و اولين «تريم ويرات» (Triumvirate) يا اتحاد رجال سهگانه روم را تشكيل دادند كه هدف آن حكومت سهنفره (تروئيكا) ( Troika ) بود. مشهورترين آنها از نظر مالدوستي و خست و رباخواري و احتكار، كراسوس بود. اين سه نفر قلمرو امپراتوري روم را به ترتيب زير بين خود تقسيم كردند: 1- «جوليوس سزار» شمال و غرب اروپا را كه انگلستان و فرانسه و آلمان و ... باشد به خود اختصاص داد. 2- «پمپه» (پمپي) كه مركز امپراتوري روم يعني شبه جزيره ايتاليا را تحت سلطه خود درآورد. 3- اما كراسوس داعيه سلطه بر مشرق زمين را داشت. با جنگهاي داخلي روم با «اسپارتاكوس» در جنوب شبهجزيره ايتاليا و پيروزي بر بردگان شورشي و به دست آوردن طلاهاي زياد و تصرف املاك كساني را كه «سولا» ( Sulla ) سردار رومي از اطراف امپراتوري روم اخراج كرده بود، كراسوس اقتدار كافي به دست آورده بود. فروش آن املاك، كراسوس را به يك فئودال ثروتمند كه داراي خزاين زياد طلا بود تبديل كرد. او لقب بزرگترين محتكر را در امپراتوري روم به خود اختصاص داد و مامور شد پس از آمدن به سوريه خاك ايران را در نورديده و سپس به سرزمين افسانهاي هند راه يابد كه به داشتن طلاهاي زياد اشتهار داشت. كراسوس براي رسيدن به اهداف خود كه تسخير ايران و هند و تجديد افتخارات دوران اسكندر بود در آوريل سال 54 ق.م با لژيونهاي رومي كه تعدادشان به 60 هزار نفر مي رسيد (هر Legion تا پنج هزار نفر ميرسيد) به سوي ايران تاخت. هر لشكر رومي را لژيون ميگفتند و هر لشكر رومي از چند «مانيپول» (تيپ) شكل ميگرفت. هر لژيون داراي يك پرچم (درفش) بود كه به آن «وكسيليوم« ( vexillum ) ميگفتند. پيشاپيش لژيونهاي رومي يك واحد پيشتاز (طلايهداران) كه عنوان «فالانش» را داشتند حركت ميكردند كه وظيفه آنها زدن اولين ضربت به دشمن و از ميان بردن روحيه لشكر مقابل بود. كراسوس با 12 لژيون توانست خود را به مرزهاي ايران (مرز سوريه و بينالنهرين) برساند. اما سپاهيان ايران مانند روم از قانون جنگهاي منظم پيروي نميكردند بلكه تيراندازان رزمنده پارتي با حالت جنگ و گريز عمليات چريكي انجام ميدادند. به طوري كه دشمن را به درون منطقه خود كشانيده و سپس به او تاخت ميآوردند و اين رمز پيروزي پارتيها (اشكانيان) بود. زماني كه كراسوس به مرز شام و بينالنهرين رسيد از جانب سورنا، سفيري به نام «واگز» در مرز از طرف سپاه ايران اين پيام را براي كراسوس فرستاد: «اي كراسوس اگر اين سپاه را كه در فرمان شماست دولت روم و سناي آن كشور فرستاده است كه بر ايران بتازند، ايرانيان آماده هستند كه تا دم واپسين ايستادگي كنند و چنانچه مجلس سناي روم و دولت روم با اشاره به اراده شما همراه نيست و شما به ميل و هوس خود چنين قصدي كردهايد، ايرانيان بر پيري شما بخشيده و رحم آورده، دستور ميدهند كه به آسودگي و تندرستي به مرز و بوم خود برگرديد.» كراسوس از اين پيغام جسورانه برآشفته و گفت كه پاسخ پادشاه ايران و سورنا را در سلوكيه پايتخت ايران خواهم داد. سفير و نماينده سورنا پس از اين سخن كراسوس تبسم كرد و كف دست خود را به كراسوس نشان داده و گفت: هرگاه روي اين كف دست ممكن است مو در آيد، شما نيز به شهر سلوكيه ميتوانيد داخل شويد و جواب پادشاه ايران را بدهيد. بعد از اين پيام بود كه ارد با پيادهنظام خود داخل ارمنستان شد و اين مملكت را اشغال كرد تا پادشاه آن نتواند سوارهنظام خود را به كمك روميها وارد بينالنهرين كند. كراسوس ميخواست كه از فرات عبور و سلوكيه را تسخير كند. ولي سپاه ايران به فرماندهي سورنا با جنگ و گريز او را به سمت حران كشانيد و سپس متوجه بيابانهاي بيآب و علف كرد در حالي كه روميان عادت داشتند كه در سرزمينهاي سرسبز و علفزار و سنگفرش بجنگند. كراسوس براي آرايش نيروهايش، بر بازوي راست لژيونها، «كاسيوس» را گماشت و بر جناح چپ پسرش «پبليوس» ( peblius ) را و خود در دل لشكر جاي گرفت. در اين هنگام فرزند ديگر كراسوس به نام «فابيوس» كه زيردرست ژوليوس سزار در خاك گل اقامت داشت با هزار و چهارصد سواره نظام اهل گاليا (فرانسه) براي كمك به كراسوس وارد حران شد. ولي طي يك جنگ و گريز كشته شد و كراسوس ناگهان ملاحظه كرد كه سر فرزندش بر بالاي سرنيزه پارتيها بلند است. تاكتيك سپاه ايران اين بود كه در عقبه سپاه شتراني كه بارشان تير بود حركت ميكردند و لشكريان ايراني در موقع گريز خود را به شتران رسانيده و تيرها را برداشته و به سرعت خود را به دشمن ميرسانيدند و تيراندازي ميكردند. از جانب ديگر ايرانيان طبلهايي ساخته بودند كه اندرون آن ريكهايي قرار داده بودند كه هنگام حمله به قواي روم با كوبيدن به آنها باعث رميدن اسبهاي سوارهنظام رومي ميشدند. در اين جنگ كه ايرانيها چهل هزار نفر بيشتر نبودند، نزديك به هفتاد هزار رومي را شكست دادند در حالي كه پسر كراسوس را نيز كشته بودند. بعد از كشته شدن فابيوس، نماينده سورنا به اردوي كراسوس آمد و به او گفت كه قواي پارتي امشب را به شما مهلت ميدهد كه براي فرزندت سوگواري كني- بعد از اين واقعه سورنا شخصا به اردوي كراسوس رفت و به او پيشنهاد مذاكرات صلح را داد. چون كراسوس اسبش تلف شده بود، از سورنا خواست كه يك اسب مخصوص به او بدهد. سورن بنا بر ميهمانداري ايرانيان و اظهار دوستي پاسخ داد كه در اين موقعيت كراسوس ميهمان دولت ايران است و حتما بايد لوازم تشريفات از جانب دولت ايران به او داده شود. اسبي كه به شما تقديم كردهام از جانب پادشاه ايران است، در اين موقع سورن به اتفاق كراسوس با اسبي كه ايرانيها به او داده بودند به سمت اردوي ايران جهت مذاكرات حركت كردند- به رسم ادب ويژه مردم ايران، ميهمان به ويژه كه سردار دشمن هم باشد، محترم بود. دو نفر از مهتران اصطبل بر دو جانب اسب كراسوس راه ميرفتند و يكي افسار اسب را ميگرفت. اما روميان خيال كردند كه خدعهاي در كار است و ايرانيان ميخواهند كه كراسوس را اسير كنند كه ناگهان جنگ كوچكي درگرفت و يكي از سرداران رومي به نام اكتاويوس چند نفر از سپاه ايران را كشت و در اين گيرودار جنگي درگرفت و كراسوس كشته شد و سر او را نزد ارد آوردند. از آنجايي كه ارد فردي زرپرست بود، طبق دستور وي چشم و دهان او را از طلاي مذاب پر كردند. نتيجه اين جنگ 20 هزار كشته رومي و 10 هزار نفر اسير بود و علاوه بر آن تمام درفشهاي سپاه روم را ايرانيان به غنيمت گرفتند. به غنيمت بردن تمام پرچمهاي روم لكه ننگي بود كه بر دامان ارتش روم نشست. بعد از اين شكست جوليوس سزار، سردار بزرگ رومي ميخواست كه انتقام اين شكست را از ايران بگيرد. ولي قبل از تدارك حمله به ايران در 15 مارس 44 ق.م داخل مجلس سناي روم با خنجر برتوس و شمشيرهاي دشمنانش كشته شد. عاقبت در زمان پادشاهي فرهاد چهارم اشكاني بين ايران و روم در زمان زمامداري «اكتاويوس» در سال 20 قبل از ميلاد صلح برقرار شد و فرهاد چهارم قبول كرد كه همه وكسيليومهاي رومي (درفشهاي رومي) را به كشور روم مسترد كند. در عوض، اكتاويوس سردار بزرگ و زمامدار روم كنيزي ايتاليايي به نام «تئاموزا» به فرهاد چهارم بخشيد كه در نتيجه ازدواج با او «فرهاد پنجم» به دنيا آمد. بعد از پيروزي پارتيها بر روميان دنياي آن روز به اين نتيجه رسيد كه رعب و هيبت رومي قابل شكست است و روميان نيز مانند ساير ملل گاهي پيروز و گاهي دچار شكست ميشوند. واقعه تلخي كه بعد از اين جنگ براي ايران روي داد آن بود كه سورن را كه بحق بايد ابومسلم عصر اشكاني دانست در جواني پس از چنان خدمات شايان كشتند. مورخان رومي نوشتهاند كه ارد از روي بدگماني، ترس و حسد چنين قهرماني را كشت و ايران را از خدمت چنين سرداري محروم ساخت.
جنگ چالدران نبرد شاه اسماعیل صفوی با سلطان سلیم عثمانی يکى از دلايل پيشرفتهاى سريع عثمانيان در اروپا، ضعف دولتهاى شرقى (ايران، ميان رودان، شامات و عربستان) بود اما در سال۱۵۰۰ در ايران براى اولين بار پس از قرنها، حكومتى ايرانى بر سر كارآمد. وجود اين حكومت كه بعدها به صفويان معروف گشت از جمله دلايل ضعف پيشروى عثمانى ها در غرب است. شروع اين خاندان به دست شاه اسماعيل صفوى بود. وى مردى جنگاور، جوانمرد واصولاً شيعه گرا بود. وى ابتدا گيلان و تبريز و همدان را گرفت و پس از هم قسم شدن هفت طايفه ترك با وى غرب ايران را تصرف كرده و با در هم كوبيدن ازبكها شرق ايران و خراسان را نيز به دست آورد. قدرت گرفتن دولت ايران و در خطر افتادن بغداد دولت عثمانى را نگران كرد. عثمانى ها در اين زمان فرمانروايى به غايت بى رحم موسوم به ياووز داشتند. سلطان سليم رامى توان يكى از ۴سلطان بزرگ عثمانى دانست.(سلطان مراد، سلطان محمد فاتح، سلطان سليمان وسلطان سليم). آنگونه كه برخى مورخين نظير سرپرسى سايكس مى گويند، اعزام سفراى ايران به نزد مماليك مصر و مجارستان در ۱۵۱۴ دليل اصلى عجله سلطان براى نابودى صفويان بوده است. كشتار ۴۰هزار شيعه در آسياى صغير و فرستادن نامه هاى تند براى شاه اسماعيل نبرد را ناگزيرنشان مى داد. ۱۲۰هزار سرباز ترك در مرزهاى ايران آنچه بر هيبت تركها در هنگام نبرد مى افزايد سپاههاى بزرگ و عظيم آنها بود به طورى كه به شهادت تاريخ آنها در قرون ۱۵ ۱۶، و ۱۷ همواره برترى خرد كننده اى از نظر نفرات در ميدان نبرد بر حريفان خود داشتند. در اين زمان نيز شاه اسماعيل براى كمك به «بابر فرمانرواى هند» ارتشى را به آسياى مركزى فرستاده و در نتيجه قادر به آماده كردن ارتشى در اين ابعاد نبود اما در عين حال دور از مردانگى مى دانست كه ارتش عثمانى را در غارت غرب ايران راحت بگذارد به همين دليل على رغم اينكه به او خبر دادند سلطان سليم از ۱۲۰هزار سرباز تربيت شده و منظم، سواره نظام، ينى چرى، تفنگدار و واحدهاى برگزيده توپخانه برخوردار است خود را در دشت چالدران در نزديك اروميه به سپاه عثمانى رساند. حال آنكه به گفته مورخان تنها نيرويى بين ۳۵ تا ۶۰هزار سرباز در اختيار داشت. عثمانيان از همان ابتدا با مشاهده سواران ورزيده ايرانى فهميدند كه توپخانه وينى چرى ها بايد سرنوشت جنگ را تعيين كنند. بنابراين توپها وينى چرى ها پشت سپاه پياده و سواره عثمانى پنهان شدند و در حقيقت نقش ذخيره استراتژيك تركها را بازى كردند. شاه اسماعيل سپاه خود را به دوقسمت كرد و يك قسمتى را به فرماندهى رئيس طايفه استاجلو از طوايف جنگاور ترك سپرد و نيمى ديگر از سپاه را، خود فرماندهى كرد. شاه اسماعيل براى آنكه مى دانست تركها از توپ به خوبى استفاده مى كنند تنها راه را در حركت سريع به سمت دشمن ديد بنابراين همزمان، ۳۵هزار سوار (يا ۶۰هزار) ايرانى از ۲جناح به جناحين عثمانيان حمله بردند. حركت شاه اسماعيل به اندازه اى جسورانه و سريع بود كه امواج پياده و سوار ترك نتوانستند مانع رسيدن او به واحدهاى توپخانه شوند اما در جناح ديگر سواران استاجلو درست در زير آتش توپخانه قرار گرفتند و بيشتر آنها از جمله رئيس استاجلو از بين رفتند. شاه ايران و سواران باقيمانده اش وسط ميدان جنگ كه اكنون ديگر به دليل «مغلوبه شدن» جاى مناسبى براى آتش ريزى توپخانه نبود به سختى نيروهاى ترك را در هم مى كوبيدند اما سلطان سليم ناگهان نيروى مرگبار ينى چرى ها را وارد ميدان كرد. سواران ايرانى براى خروج از بن بست بى محابا به صفوف ينى چرى حمله كرده و گمان كردند حركت بسيار سريع آنها پياده نظام مذكور را از هم خواهد پاشيد اما اين مردان سراسر سرخپوش مانند ستونهاى متحرك سلاح به دست از جاى خود نجنبيدند وحتى صفوف خود را براى عبور سواران ايرانى باز نكردند در نتيجه نبرد وارد خونين ترين بخش خود شد و هزاران نفر از نيروهاى طرفين دشت چالدران را با خون خود رنگين كردند. نيروى سوار ايران در محاصره كامل در حال مقاومت بود كه ناگهان سربازى از نيروهاى ينى چرى شكم اسب شاه ايران را دريد و پاى او را نيز با ضربتى ديگر زخمى كرد. مردان قزلباش كه قصد نداشتند به هيچ وجه شاه خود را در ميدان تنها بگذارند با از جان گذشتگى شاه زخمى را بر اسب سوار كردند وسعى كردند از ميان مردان سمج ينى چرى بگذرند. سرعت عمل عشاير قزلباش و خستگى جنگاوران عثمانى سبب شد تا رخنه اى در بين آنها ايجاد شود وباقيمانده سواران ايرانى ميدان جنگ را ترك بگويند. اردوى ايران توسط عثمانى ها غارت شد و تبريز نيز به دست تركها افتاد اما سليم تنها به تصرف كردستان و ديار بكر قناعت كرد. نتيجه نبرد ورود صفويان بار ديگر قدرت بزرگى را در شرق امپراتورى عثمانى ايجاد كرد. عثمانيها در اين زمان در اوج قدرت بودند آنها ۲سال بعد كل مصر را تسخير كردند و در شرق نزديك و شمال آفريقا دولتى از دست آنها نجات نيافت اما سرسختى سربازان ايرانى براى آنها اين پيام را داشت كه بايد منتظر رخداد جنگهاى عظيمى در اين بخش از جهان باشد. نبرد چالدران سرآغاز جنگهاى ايران وعثمانى بود كه مانند جنگهاى ۸۰۰ساله ايران وروديكى از طولانى ترين نبردهاى تاريخ بود و عاقبت ۴قرن بعد به ضعف مفرط ۲كشور منجر شد در حالى كه هيچ يك از طرفين نتوانستند به برترى قطعى بر عليه ديگرى دست بيايند اما همين كه ايرانيان توانستند استقلال خود را در برابر دولتى كه دهها كشور را مسخر كرده بود حفظ كند نكته اى بسيار اميدوار كننده بود. شاهنشاهى جوان صفوى در زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب نتوانست به ارتشهاى بزرگ و عثمانى غلبه كند اما مقاومت آنها پايه اى شد براى پيروزيهاى قرن۱۷ شاهان ايرانى بر عثمانيان.
جنگ مورچه خورت نبرد نادرشاه با اشرف افغان در فاصله 45 کيلومترى اصفهان قصبه اى وجود دارد كه آنرا مورچه خوار يا مورچه خورت مىنامند. علت نامگذارى آن به اين اسم مشخص نيست و در كتابهاى تاريخ و سياحتنامه ها به هر دو نام خوانده شده است. از جمله حوادث مشهور در اين قصبه نبرد بزرگ نادرشاه افشار با اشرف افغان بود. در اين جنگ پايتخت آن زمان ايران يعنى اصفهان گشوده شد و حكومت افاغنه بر ايران پايان يافت. اهميت نبرد بيشتر از آن جهت بود كه اشرف افغان با توجه به نحوه جنگيدن نادر و سپاهيانش و تجاربى كه در دو پيكار گذشته [مهماندوست دامغان و سردره خوار ]بدست آورده بود در مورچه خورت آرايش جنگى آنها را تقليد و بكار بسته بود، از طرفى عثماني ها در اين اردوگاه به او يارى رسانده و درصدد بودند كه نگذارند دست نشانده آنها مغلوب گردد. در اطراف قريه مورچه خورت تپه هاى مرتفعى وجود داشت و اشرف براى جلوگيرى از قواى نادرى تصميم گرفت از استحكامات طبيعى اين تپه ها بهره گيرد و سپاهيان و توپخانه خود را در اينجا مستقر سازد، او قصد داشت در اين جنگ جنبه تدافعى پيش گيرد و با استتار توپخانه و سواره نظام، در زمان مقتضى ضربه كارى را به سپاهيان نادر وارد سازد. وقتى قواى نادر به مورچه خورت نزديك شد در فاصله نسبتاً دورى از دشمن اردو زد و بوسيله جاسوسان و تنى چند از اسراى دشمن از تدارك مفصل نيروى نظامى اشرف افغان آگاه گرديد. سردار دلاور افشار نقشه جنگى تازهاى طرح كرد و بر آن شد بدون برخورد با قواى دشمن از قسمتى از تپه ها كه فاقد مدافع است قواى خود را عبور داده و به اصفهان بتازد اين امر موجب مىشد كه اشرف براى جلوگيرى از تصرف اصفهان از نقشه تدافعى خود چشم پوشيده و به حمله دست بزند در نتيجه طرفين همانند جنگ هاى گذشته درگير مىشدند و با روحيه خوبى كه قواى نادرى داشتند شكست در اردوى اشرف مىافتاد و ضمناً محل اختفاء توپخانه دشمن نيز افشا مىگرديد. سپيده دم روز بيستم، ربيع الثانى سال 1142 ه ق اين نقشه ماهرانه به مرحله اجرا درآمد. اشرف افغان و يارانش كه مراقب اردوگاه خويش بودند از مانورهاى سپاهيان نادر به هراس افتاده و تصميم به مدافعه گرفتند. به فرمان نادر لشگريان به سه دسته تقسيم شدند و هر يك براى اجراى هدفهاى خود عازم ميدان جنگ گرديدند. يك دسته از تفنگچيان مأموريت يافتند كه محل توپخانه هاى دشمن را كشف و تصرف نمايند اجراى اين امر كار دشوار و خطرناكى بود با اينحال پيشرفت اين عده سبب شد كه به دستور اشرف توپها آتش كرده و بدين ترتيب محل تمركز آنها افشا شد. پس از آن گروهى از جانبازان ارتش نادرشاه با دادن تلفات سنگينى به محل توپخانه رسيده و موفق به تصرف توپ ها و نابودى توپچيان شدند. با تصرفِ توپخانه دشمن، حملات قشون نادرى با حرارت بيشترى دنبال شد و مواضع و استحكاماتى كه اشرف آن همه به آن دل بسته بود، يكى پس از ديگرى اشغال شد. پس از فرار اشرف خيمه و لشگرگاه و لوازم او و سردارانش به چنگ سپاه نادرى افتاد. تصرف اين همه غنايم كه به قول مؤلف كتاب جهانگشا قيمت آن از ميزان قياس بيرون بود، امكان داشت سربازان را از تعقيب دشمن باز دارد و تصرف مال دنيا آنها را به جان هم اندازد. نادر كه به اين مسئله پى برده بود فرمان داد تا تمام غنايم را در جائى ديگر گرد آورند و آنگاه همه را طعمه حريق سازند. دستور او بلادرنگ اجرا شد. در روز 23 ربيع الثانى سال 1142 نادر و يارانش عازم اصفهان شدند. البته قبل از ورود او به اين شهر اصفهاني ها وظيفه خود را به نحو اكمل به انجام رسانده بودند به اين معنى كه قبل از پيكار نادر اصفهاني ها كه بخاطر جنايات افغانها از مرده آنان نيز مىترسيدند با شمشير و كارد و تبر به جان آنها افتاده و آنان را روانه ديار عدم ساختند. با حمله سپاه نادر اصفهان و پس از آن ايران از لوث وجود آنان پاك شد.
حماسه ی چالدران بزرگترین حماسه ی میهن پرستی تاریخ بشریت (حماسه ی چالدران) * سلطان سلیم عثمانی قصد فتح جهان را دارد و برای رسیدن به هدف خود یکی از بزرگترین ارتش های تاریخ جهان را گردآوری می کند و پای در خاک ایران زمین میگذارد *تعداد ارتش عثمانی ها به دویست هزار نفر همراه با سپاه ینی چری (۲۵۰۰۰ سرباز که ۷ سال تعلیم نظامی دیده اند) می رسد *سپاهیان ایرانی با سرداری حسن بیک الله به استقبال آنها در چالدران می شتابند *سپاهیان ایرانی ۲۷۰۰۰ نفر می باشند یعنی هر ایرانی میبایست با هشت سرباز عثمانی بجنگد *ارتش عثمانی مجهز به ۳۰۰ توپ(سلاح گرم) می باشند و ایرانیان با ساده ترین اسباب جنگ پای به میدان نهاده اند *نبرد آغاز می شود وخورشید بزرگترین مردان تاریخ را میبیند که با نعره های پر صلابت خود زمین را به آسمان دوخته اند *تنها وقتی که اسبهای سواران ایرانی برای تازه کردن نفس به پشت جبهه آورده می شوند دلاور مردان ایرانی رفع خستگی می کنند * فرزندان این سرزمین تمامی ۳۰۰ توپخانه ی دشمن را از کار می اندازند *(۸۵۰) سرباز پیاده ایرانی در مقابل ۲۵۰۰۰ سپاه ینی چری ۴ساعت جناه چپ ارتش ایران را پاس می دارند وسه هزار از آنها را به هلاکت می رسانند *وقتی سپاه عثمانی جناه چپ ایران را فتح می کند که تمامی آن دلاور مردان به همراه افسرانشان به شهادت رسیده اند * حسن بیک الله به شهادت میرسد وقتی این خبر در میان ارتشیان میپیچد شیرمردان ایرانی گویی که بی پدر شده باشند لحظه اختیار کار را از دست میدهند اما سرداران سپاه با نطق های آتشین خود،جان تازه ای به سپاه می بخشند *سپاهیان خورشید در این جنگ نه تنها یک اثیر به دشمن نمی دهند بلکه ۲۰۰۰نفر از آنها را نیز به اثارت می گیرند *دوهزار نفری که از جانب اورمیه به یاری هم میهنان خود شتافته بودند نیز شرافتمندانه به شهادت رسیدند *در این جنگ ایرانیان ۲۷۰۰۰ شهید دادند وبیش از هشتاد هزار عثمانی را به هلاکت رساندند *در این نبرد تمامی سرداران ایرانی به همراه سپاهیانشان به شهادت رسیدند به جز دیو سلطان روملو که بازمانده های زخمی ارتش ایران(۱۹۵۳نفر) را سرو سامان داده و شرافتمندانه به همراه ۲۰۰۰ اثیری که گرفته بودند میدان جنگ را ترک نمودند درود اهورا مزدا بر شما باد ای شیر آهن مردان ای سزاوار شما بهترین تبریکها و سپاسگذاریهای ما فرزندان این خاک یزدان را سوگند یاد می کنیم که ادامه دهنده ی راهتان خواهیم بود آری برادران و خواهران نیک سرشت من ما این چنین بوده ایم بیایید ما هم ایرانی باشیم
جنگ ارومیه نبرد شاه عباس صفوی با عثمانی در اواخر قرن ۱۶ قدرت نظامى عثمانى به حد اعلاى خود رسيده بود و اگرچه اتحاد اروپاييان مانع حرکت آنها به سمت مركز و غرب اروپا شده بود اما آنها در حال توسعه مرزهاى جنوبى و شرقى خود بودند. در چنين زمانى آنها به جز ايران عملاً مانعى پيش خود نداشتند. عثمانيها در دوران قدرت خود در قرون شانزده و هفده شبه جزيره عربستان، خاورميانه عربى ، مصر، ليبى و حتى الجزاير را در اختيار داشتند اما على رغم ۲ لشكركشى بزرگ سلطان سليم و سلطان سليمان هنوز نتوانسته بودند خاك اصلى ايران را تصرف كنند اگرچه بين النهرين را از دست ايران خارج كرده بودند. حملات جديد در ۱۵۸۷ عثمانى از ضعف موقت پيش آمده در حكومت صفويه استفاده كرد و سردار خود فرهاد پاشا را با ارتشى بزرگ روانه شمال بين النهرين كرد ارتش وى سپاه ۱۵هزار نفره ايران را در نزديكى بغداد شكست داد و با تغيير جهت به شمال ايران تبريز را تصرف كرده و قصد جداكردن خوزستان و لرستان كرد. دراين زمان ايران شاه جوان و پرقدرتى را در اختيار داشت اما اين مرد بزرگ كه بعدها به شاه عباس كبير معروف شد در ابتداى كار خود كشورى را تحويل گرفته بود كه از چندين جهت تحت كنترل و تجاوز همسايگان بود. وى كه تنها يك سال از سلطنتش مى گذشت در ابتداى حكومت درگير نبردهاى جنوب با پرتغاليها و شرق با ازبكان بود . بنابراين مجبور شد براى جلوگيرى از سقوط بخش غربى و جنوبى خاك ايران تن به مصالحه با عثمانى بدهد. در ۱۵۹۰ عثمانى ها شهرهاى تبريز، شيروان و ايالات گرجستان و لرستان را از دست ايران خارج كردند و در مقابل پيشنهاد صلح و تخليه جنوب ايران را دادند كه شاه عباس پذيرفت. تشكيل ارتش منظم شاه عباس به خوبى دريافته بود كه نبرد با قدرتهاى غربى نظير عثمانى و پرتغاليها متفاوت با جنگ با قدرتهاى محلى شرقى است و شكست سپاههاى آنها تنها در صورتى ممكن است كه ارتش از سلاحهاى آتشين و پياده نظام جنگ آزموده برخوردار شود. از طرفى او مى دانست كه عثمانى به چيزى كمتر از فتح كامل ايران (به مانند فتح دهها كشور ديگر منطقه) رضايت نمى دهد بنابراين تمام قدرت را صرف احياى ارتش ايران كرد. ارتشى كه عملاً پس از قدرت يافتن مغولان در ۴ قرن قبل از بين رفته بود. در ۱۶۰۰ او به جز ۶۰ هزار نيروى سوار قزلباش از ۱۰هزار سوار مخصوص شاه و ۱۲ هزار نيروى پياده نظام برخوردار بود. الله وردى خان فرمانده معروف ايران نيز دراين زمان با استفاده از تجربيات اروپاييان (كه دشمن عثمانى بودند) تكنيك توپريزى را فرا گرفته و علاوه بر آن فنون استفاده از تفنگ را فرا گرفتند. سرپرسى سايكس در كتاب تاريخ ايران خود از قول يك سياح انگليسى اوضاع را چنين نقل مى كند: ايرانى مسلط، اكنون فنون جنگى را ياد گرفته و اكنون ۵۰۰ عراده توپ برنج و ۶۰هزار تفنگچى دارد ايرانيان زمانى كه شمشير داشتند تركها از آنها مى ترسيدندو حالا كه ضربات آنها جدى تر و با صنايع گوگردى آميخته شده مخوف شده اند. نبرد عظيم اروميه در ۱۶۰۲ ميلادى شاه عباس كه خود را آنقدر قوى ديد كه بتواند پنجه در پنجه قدرت اول نظامى دنياى قرن ۱۷ بيندازد بنابراين به سمت مناطق متصرفه عثمانى به راه افتاد و ظرف يك سال كليه متصرفات آن كشور را باز پس گرفت سپس قصد فتح بغداد كرد. سلطان احمد پادشاه جوان عثمانى و پسر سلطان محمد سوم كه انتظار ضدحمله هاى ايران را نداشت تصميم گرفت كه به مانند اسلاف خود سپاهى عظيم به سمت ايران گسيل كند بنابراين در ۱۶۰۳ سپاه ۱۰۰هزارنفرى عثمانى به فرماندهى جقال اوغلى به سمت تبريز به حركت درآمد . نيروهاى محلى از برابر ارتش عظيم عثمانى جا خالى كردند و گمان همه به اين بود كه كار ايران تمام است. اين در حالى بود كه شاه ايران با جمع آورى نيروهاى خود در حوالى درياچه اروميه انتظار سردار عثمانى و سپاه بزرگش را مى كشيد. سپاه ايران دراين زمان حدود ۶۲ هزار نفر بود و توپخانه ايران نيز كوچكتر از تركها بود. تدبير شاه عباس تقسيم سپاه به دو قسمت بود بنابراين ابتدا ۱۰هزار سوار از جان گذشته حمله را به سپاه عثمانى آغاز كردند (شاه عباس ۵۰هزار پياده خود را از چشم فرماندهان عثمانى مخفى كرد) تركها به گمان آنكه با توپخانه قادر به دفع حمله سواران هستند نظم پياده نظام خود را بر هم زده و سواران ايرانى را نشانه رفتند اما سرعت سواران ايرانى دراين زمان جاى خود را به مانورى بى نظير داد يعنى سواران به جاى حركت مستقيم به سمت توپخانه و پياده نظام در عرض سپاه عثمانى حركت كردند و بدون توجه به آتش سنگين توپهاى عثمانى خود را به عقب سپاه ترك رساندند . جقال اوغلى به گمان آنكه ۱۰هزار سوار اكنون كاملاً در محاصره خواهند بود با پياده نظام راه برگشت سواران ايرانى را بست و با تغيير جهت توپها سعى در نابودى آنها كرد غافل از اينكه ۵۰هزار سرباز ايرانى با سرعت خود را به جلوى سپاه ترك رساندند و ناگهان نبرد به درجه اى شدت گرفت كه كار از دست فرماندهان ترك خارج شد همزمان با شدت گرفتن نبرد پياده نظام ، سواران ايرانى كه اكنون از كمند توپ و پياده نظام عثمانى خارج شده بودند با برگشت به سمت سپاه ترك قتل عام هولناكى را آغاز كردند. توپخانه عثمانى نيز قادر به عمل نبود چرا كه ۲ سپاه درهم آميخته بودند. تا پايان روز ۲۰ هزار سرباز عثمانى كشته شدند و سپاه متلاشى شده عثمانى كلاً منطقه را به سمت غرب ترك كرد. شكست تركان در نبرد اروميه سبب تصرف مجدد آذربايجان ، كردستان ، بغداد، موصل، ديار بكر ، گنجه، تفليس و باكو شد و عثمانيان كليه متصرفات خود را در ۳ دهه اخير به ايران بازگرداندند. تداوم حملات عثمانى به ايران عثمانيان كه نمى خواستند شكست را از دولت ايران قبول كنند در ۱۶۰۷ سپاهى بزرگ به ايران فرستادند مرادپاشا فرمانده اين سپاه بود اما اين سپاه شكستى سخت از ايران خورد، ۹ سال بعد در ۱۶۱۶ سلطان مصطفى خليل پاشا را با ۶۰ هزار سوار به جنگ ايران فرستادند وى على رغم پيروزى هاى اوليه در تسخير تبريز ناموفق بود. در ۱۶۲۳ تركها آخرين كوشش خود را با اعزام سپاهى مجهز به ۴ واحد بزرگ توپخانه براى بازپس گيرى بغداد انجام دادند اما در تلاش خود ناموفق ماندند و چون نبرد ۶ ماه به طول انجاميد در سپاه ترك شورش رخ داد و از اين زمان به بعد زمان به شدت به زيان تركها پيش رفت چرا كه حضور شخص شاه عباس در سپاههاى ايران قدرت مدافعان بغداد را دوبرابر كرده و پس از ۷ ماه محاصره عملاً سپاه ترك روحيه خود را از دست داده و توسط نيروهاى ايران كاملاً منهدم گرديدند. نفرات باقيمانده سپاه عثمانى به دليل گرسنگى هرگز موطن خود را نديدند و در بيابانهاى عراق و سوريه تلف شدند. نتيجه نبردهاى شاه عباس بى ترديد اگر در قرون شانزده و هفده شاهان پرقدرت صفويه در ايران حاكم نبودند ايران نيز جزو ايالات چهل و چندم عثمانى مى شد اما ضربات خردكننده ارتش شاه عباس و شجاعت سواران قزلباش بازوان متجاوز عثمانى را از كار انداخت و اين ارتش جهنمى را مجبور كرد كه به تصرفات سرزمين خود قانع بماند مضافاً آنكه نبردهاى اروميه و بغداد حداقل يك سوم نيروهاى امپراتورى مذكور را هدر داد و توان اين كشور را براى ادامه تجاوزاتش به غرب تحليل برد. تاريخ دوباره تكرار شد و ايران به مانند ۱۷۰۰ سال قبل مجدداً شمشير قدرتى مخوف در جنوب اروپا را كند كرد و به سربازان مشابه لژيونرهاى رومى ضرب شست «شمشير ايران» را چشاند. جنگ چهل و هفتم : نبردهاى خليج فارس در قرن ۱۶ميلادى در اروپا دو قدرت بزرگ دريايى فعال بود. اسپانيا و پرتغال . واسكودو گاماى پرتغالى و فعاليت كاشفان بزرگ اين كشور ابتدا سبب بازشدن پاى مردان دريانورد به مناطق جديد شد و سپس جنگاورانى مانند البوكرك به سرعت فتوحات را گسترش دادند. در ۱۵۸۰ به مدت نيم قرن پرتغال به تصرف اسپانيا درآمد اما فتوحات اين كشور در سراسر جهان هنوز جزو داراييهاى پرتغال محسوب مى شد و اين كشور به سادگى حاضر به واگذارى ميدان به قدرتهاى «قرن هفدهمى » نبود. ورود انگلستان به خليج فارس از جمله نقاطى كه پرتغال در آن حضورى قوى داشت خليج فارس بود و انگليس و هلند كه براى ورود به آسياى نزديك و هند برنامه هاى فراوانى داشتند مجبور بودند ابتدا اين قدرت سنتى را از ميان بردارند. بنابراين بين كشتيهاى انگليسى و پرتغالى (كه مانع تجارت انگليسها شده بودند) در ۲۸ دسامبر ۱۶۲۰ در شرق بندر جاسك (در جنوب ايران) درگيرى به وقوع پيوست. ۴كشتى انگليسى در حالى حمله به ناوهاى پرتغالى را آغاز كردند كه ۴ ناو پرتغالى جثه اى بزرگتر داشته و از رقيب تازه وارد ترس چندانى نداشتند اما پشتكار انگليسها سبب شد تا پرتغاليها به سادگى شكست خورده و عقب نشينى كنند. همكارى ايران و انگليس چنانكه سرپرسى سايكس مى گويد در ۱۶۲۱ ايرانيها تصميم گرفتند با كمك نيروى دريايى انگليس، پرتغاليها را براى هميشه از منطقه بيرون كنند چرا كه مردان پرتغالى مبدل به چپاولگران دائمى بنادر جنوبى ايران شده بودند. قلعه پرتغاليها در جزيره بزرگ قشم واقع بود و ايرانيها موفق شده بودند از غفلت پرتغال استفاده كرده و يك لشكر كامل را به داخل جزيره بفرستند. تقسيم كار مشخص بود نبرد دريا با انگليسها و نبرد خشكى با ايرانيها. سود ايران نيز خلاصى از قدرت خشن دريانوردان پرتغال و سود انگليس توسعه تجارت دريايى خود در منطقه. در ژانويه ۱۶۲۲ ، ۹ كشتى انگليسى پس از آنكه در تنگه هرمز با مشكلى مواجه نشدند اقدام به پياده كردن توپ در جزيره قشم كرده و قلعه مذكور به سرعت به تسخير متفقين درآمد. بلافاصله نيروهاى ايرانى و انگليسى به هرمز حمله كرده و عمده قواى پرتغال را شكست داده و كليه كشتى هاى آن كشور را به آتش كشيدند. نيروهاى ايرانى كه تحت فرمان امام قلى خان حاكم شجاع فارس بودند حمله را به قلعه اصلى هرمز آغاز كردند و على رغم كشته هاى زياد در نهايت قلعه به تصرف مهاجمان درآمد. پايان كار پرتغال اگرچه شكست هاى اخيرالذكر پرتغال را به شدت در منطقه ضعيف كرده بود اما هنوز آنقدر قدرت داشتند كه سواحل جنوب خليج فارس را در اختيار بگيرند و اتحاد هلند و انگليس نيز نتوانست آنها را از منطقه براند و حتى انگليس بهترين كشتى هايش را در نبرد از دست داد تا آنكه در ۱۶۳۰ پس از آنكه نيروهاى اعزامى پرتغال براى تصرف مجدد هرمز شكست خورد و در مسقط نيز «امام عمان» بر نيروهاى پرتغالى مسلط شد ناگهان امپراتورى پرتغال در شرق نزديك كاملاً از هم پاشيد. نتيجه نبرد نبردهاى هرمز سبب شد كه براى هميشه پرتغال از صحنه قدرتهاى دريايى حاضر در شرق كنار برود. اين كشور در ۱۵۷۸ مستعمرات خود در آفريقا را از دست داده بود و در قرن ۱۷ نيز مقدر بود تا بقيه تصرفات خود را نيز تقديم هلند و انگليس كند. اما انگليس كه در اين زمان در درجه اعلاى دوستى با شاه عباس صفوى بود از آن زمان تا ۱۹۷۰ (يعنى ۳۴۰ سال بعد!) منطقه را ترك نكرد وثابت كرد كه ميهمان سپاسگزارى نيست. نبردهاى دريايى خليج فارس اگرچه كوچك بودند اما تأثيرگذارى جدى در توسعه انگليس و در مرحله بعد فتح هند از خود نشان دادند. </N> <N> </B></SPAN> <N>
حمله تیمور گورکانی به ایران تيمور لنگ که در بين اروپاييان به تامرلان مشهور مى باشد، اصالتاً از نوادگان چنگيز بود. حملات ويرانگر او به آسياى ميانه و غرب آسيا را مى توان موج دوم حملات مغولان دانست. اگرچه به دليل اينكه اين حمله ۱۵۰ سال پس از حمله اولى صورت گرفت، در آن از برخى كشتارهاى كور مغولى اثرى نبود. در اين بين اما مهمترين حمله تيمور را مى توان حمله به ايران دانست. اگرچه ايران در اين زمان هويت متحد گذشته خود را نداشت. تيمور ابتدا با غلبه بر رقباى خود، ماوراءالنهر و خوارزم را گرفت. تيمور حمله بزرگ خود را در ۱۳۸۰ ابتدا عليه خراسان بزرگ صورت داد. او شهر هرات را به طور كاملاً ناگهانى تسخير كرد و قندهار و كابل پس از آن مجبور به اطاعت شدند. اما در فتح كلات نادرى ناموفق ماند، به طورى كه پس از ۱۴ بار حمله اين منطقه فتح ناشده ماند. دليل اين امر نيز ارتفاعات بلند قلاع و محصور بودن آن در بين كوه هاى سر به فلك كشيده بود. تيمور پس از اين قصد سيستان كرد و در ۱۳۸۳ ميلادى على رغم مقاومت سرسختانه مردم آن نواحى، كليه قلاع آن نواحى را فتح كرد و به تلافى مقاومت مردم، دستور قتل عام داد. حمله به شمال و مركز ايران در ۱۳۸۴ پس از فتح مازندران به طرف رى و سلطانيه جلو رفت و در ۱۳۸۶ آذربايجان را اشغال كرده و از ارس گذشت. (۱۳۸۷) پس از آن حملات اصلى خود را معطوف اصفهان و شيراز كرد. اصفهان به دليل مقاومت شديد با فرمان قتل عام روبرو شد و گفته مى شود ۷۰ هزار نفر از دم تيغ گذشتند اما شيراز به دليل باز كردن دروازه شهر سالم ماند. تيمور پس از اين غرب ايران را نيز تسخير كرده و به تكريت لشكر كشيد. نتيجه حملات تيمور به ايران تيمور اگرچه ادعا مى كرد كه از حملات خود هدف مذهبى دارد و خود را مسلمان مى دانست اما بيشتر حملات خود را متوجه مسلمانان از جمله ايران كرد. حمله تيمور به ايران چند اثر مهم داشت: ۱- اتحاد ايران را صد سال به عقب انداخت و خرابى هاى ناشى از حملات اين مرد نيز آبادانى را دوباره از كشور ما دور كرد. ۲- پيروزى سريع تيمور بر سراسر ايران به او كمك كرد كه خود را سريع به غرب آسيا و شرق اروپا و جنوب روسيه برساند و بر مسائل نظامى و جغرافياى سياسى اين كشور ها تأثير گذارد و هند را نيز به راحتى فتح كند. ۳- اثر مهم تيمور به تاريخ دنيا را مى توان در مجموع تضعيف دولتهاى شرقى دانست در حقيقت تيمور با انهدام دولتهاى ايران، عثمانى، هند، مماليك و خوارزم زمينه را براى قدرت گرفتن قدرتهاى غربى آماده كرد بى ترديد ۲۵۰ سال يكه تازى مغولان بر ايران و شرق مهمترين دليل عقب افتادگى شرق از تحولات «جهانى بود كه از قرن ۱۷ سرعت قابل توجهى يافته بود.» نبرد ۳۵: نبرد انقوره در تاريخ كمتر پيش مى آيد كه ۲ قدرت نظامى هر دو در اوج، به هم برسند. معمولاً يك قدرت در حال اوج گيرى دولتهاى كهنسال بر سر راه را درهم مى كوبد و به پيش مى رود اما نبرد تيمور و بايزيد اول استثناى تاريخ است دو قدرت بزرگ كه هر دو در حال اوجگيرى بودند به هم مى رسند و لاجرم يكى از آنها بايد با دنياى فاتحان خداحافظى كند. بايزيد كه بود عثمانى ها از نيمه قرن ۱۴ ميلادى در آسياى صغير قدرت گرفته بودند اما از زمان بايزيد اول بود كه آنها ناگهان تبديل به قدرت مطلقه جنوب اروپا شدند. اين مرد قدرتمند عثمانى، در ۱۳۷۱ در نبردى سرنوشت ساز بلغارها را شكست داد و نيروهاى سر سخت صرب را نيز در كوزوو در هم كوبيد. وى سپس در طى چند لشكر كشى موفق ۷ امير نشين آناتولى را شكست داد و بوسنى و والاكى را از آن خود كرد. در اين زمان وى در بين اروپاييها به ايلدرم يا صاعقه معروف شد چرا كه بر دشمن صاعقه وار مى تاخت و سرعت سيرش خيره كننده بود. بايزيد اكنون براى فتح پايتخت افسانه اى بيزانس (قسطنطنيه) مانعى را در پيش روى نداشت. ورود تيمور به آسياى صغير تيمور در ادامه فتوحات افسانه اى اش اكنون ناگزير از تصادم با عثمانى ها بود. وى در ۱۴۰۱ سيواس را تسخير كرد و سپس بايزيد را به قتل رساند آنگونه كه در تاريخ مذكور است بين دو سلطان نامه هاى تندى رد و بدل مى شود و تيمور مصمم مى شود كه بايزيد را شكست دهد. در ۱۴۰۲ سپاه ۶۰ هزار نفرى بايزيد به انتظار نيروهاى تيمور مى نشيند اما گويا نفرات تيمور بيشتر بوده اند. نبردى مرگبار بين طرفين در مى گيرد تيمور كه تاكنون اكثراً با نيروها و ارتشهاى سست روبرو شده بود براى اولين بار به زحمت مى افتد پس از آنكه نيروهاى تازه نفس ينى چرى متعلق به ارتش عثمانى وارد عرصه نبرد مى شود قلب لشكر تيمور از جا كنده مى شود اما سلطان بى رحم مغول به ازاى هر واحدى كه بايزيد وارد كارزار مى كند ۲ واحد ذخيره را به ميدان مى آورد و در نهايت على رغم پايدارى سپاه ينى چرى، تلف شدن دو سوم ارتش عثمانى سبب فروپاشى آنها مى شود. تقدير چنين بود كه تيمور در هيچ جبهه اى بازنده نباشد اما اين سلطان بى رحم دستور مى دهد كه بايزيد را در قفس كنند. پيروزى بر عثمانى ها سبب فتح كل آسياى صغير به دست تيمور مى شود. نتيجه نبرد انقوره (آنكارا) نبرد انقوره از جمله نبردهاى ممتاز جهان بوده كه على رغم ارزش نظامى داراى اهميت سياسى نيز بوده است. اول آنكه قدرت عثمانى و فتح قسطنطنيه را ۵۰ سال به عقب مى اندازد و اين امر مهم به عهده سلطان محمد فاتح در ۱۴۵۳ مى افتد. دوم آنكه به اروپا كه در آن زمان كاملاً در برابر عثمانى ها آسيب پذير بود فرصت تنفس مى دهد گفته مى شود ناظران اسپانيايى با حساسيت زياد ارتش تيمور را همراهى مى كردند تا نابودى دشمن اروپا (بايزيد) را به چشم خود ببيند. و يا آنكه هنرى پادشاه انگليس براى تيمور پيام تبريك مى فرستد. تنها عثمانيان يك شانس بزرگ دارند و آن اينكه جانشينان تيمور «بى لياقت» بودند و در نتيجه به سرعت آناتولى از دست آنها مى رود.
حمله مغولان جنگ جلاالدین خوارزمشاه با چنگیز خان در قرن ۱۳ ميلادى قدرت بزرگى به ايران کنونى تسلط داشت كه پس از ۵۰۰ سال ايران را يكپارچه كرده بود، اگرچه اين نيرو اصالتاً ايرانى نبود، اما در دوران آن شهرهاى بسيار بزرگى در ايران پاى گرفت. قدرت خوارزمشاهيان به اندازه اى بود كه در كليه دولتهاى آسياى صغير و خاور نزديك مطمئن بودند توفان چنگيز به آنها نمى رسد، اما گذشت زمان چيز ديگرى را نشان داد. اولين برخورد در ۱۲۱۶ براى اولين بار در دشتهاى قرقيزستان طلايه داران خوارزم با مردان چنگيز كه از نبرد با طوايف مركيت باز مى گشتند، روبرو شدند و سربازان چنگيز علاقه اى به نبرد نشان ندادند و نيمه شب عقب نشينى كردند. چنگيز در اين زمان هنوز قصد نبرد با سلطان محمد خوارزمشاه را نداشت، اما حمايت سلطان محمد عملاً او را مجبور به جنگ كرد. مرگ فرستادگان چنگيز حاكم اترار كه دست نشانده محمد خوارزمشاه بود، بازرگانان مغول را به جرم جاسوسى دستگير و اموال آنها را غارت كرد و سپس به دستور سلطان، آنها را كشت. چنگيز اكنون براى حفظ آبروى خود چاره اى جز جنگ نداشت، چرا كه سلطان محمد آخرين سفير وى را نيز چندى قبل كشته بود. در ۱۲۱۹ ميلادى (۶۱۶ هجرى) چنگيزخان با عظيم ترين سپاهى كه تا آن زمان شرق به خود ديده بود، عازم اترار شد. انهدام قشون سلطان در ناحيه اى بين اوش و اترار سپاه چنگيز به سپاهى بزرگتر از خود برخورد. مورخين، سپاه سلطان محمد خوارزمشاهى را ۴۰۰ هزار تن ذكر مى كنند. نبردى سخت بين طرفين درگرفت، اما قدرت سواران بيابانگرد سبب بروز شكاف در صفوف سپاه خوارزم شد، از طرفى جوچى پسر چنگيز نيز در اين نبرد با ابراز رشادت مانع گريز سپاه دشمن شد و با محاصره آنها قتل عام عظيمى از اين سپاه به راه انداخت. شكست سنگين سلطان محمد سبب از بين رفتن روحيه جنگاورى خوارزمشاهيان شد و وى عملاً مرزهاى شرقى را بدون محافظ رها كرد. پس از آن، سپاه مغولى به ۳ دسته تقسيم شده و بخشى به فرماندهى جغتاى و اكتاى مأمور تسخير اترار شدند، بخشى به سمت خجند حركت كرده و خود چنگيز نيز به سمت شهرهاى آباد سمرقند و بخارا حركت كرد. تنها شهر اترار مقاومت بى نظيرى (۶ ماهه) از خود نشان داد، اما نرسيدن نيروى امدادى سبب انهدام شهر و مرگ حاكم آن شد. حاكم بخارا نيز كه ۲۰ هزار سرباز داشت، ابتدا در كنار رود سيحون با سپاه مغول درگير شد، اما پس از شكست، شهر تسليم آنها گرديد. خجند اما تقريباً بدون مبارزه تسليم شد. سمرقند آخرين شهرى بود كه مى توانست از ورود مغولان به خراسان جلوگيرى كند، چرا كه پادگان سمرقند در اختيار ۴۰ هزار نظامى ترك بود. متأسفانه تركها تصميم به تسليم كردن شهر گرفتند و اين مسأله سبب شد تا آنها نه تنها جان خود را (به دليل قتل عام) از دست بدهند، بلكه تسخير شهر با ارزش و آباد سمرقند، قدرت مغولان را دوچندان كند. چرا كه آنها از اين شهر ۳۰ هزار سرباز جديد و ۳۰ هزار صنعتگر به كار گرفتند. همچنين فتح سمرقند، دره معروف و حاصلخيز زرافشان را نيز در اختيار مهاجمان قرار داد.