تـــو به افتادن من در خیابان خنــــدیدی و من همه حواسم به چشمان مردم شهـــر بود که عاشق خنده ات نشوند...
در تـرَک های این شهر صدای قدمهای ِکسی مدفون ست که جای جای ِکوچه وُ خیابان را پرسه به یافتن آغوش ِتو میزند تو نیستی و ُ در همه ی شـهر جـایی برای فراموش کـردنت نیست..
این شهر پر است از حرف من و تو عینک آفتابی ات را از روی چشم هایت بردار تا آفتاب مرداد بگوید چقدر بخاطرت سیلی توی گوشم زد تا آدمم کند.. بلند شو گوش کوچه تان را بگیر تا بگوید چقدر با قدم هایم سرش را درد آوردم.. شب که شد پرده پنجره را کنار بزن به ماه نگاه کن تا ببیندت تا بفهمد هرچه از تو گفتم راست بود تا ببینی خودش را از خجالت پشت ابرها پنهان می کند.. حالا باز هم بگو دوستم نداری!... "محسن حسینخانی"
مادربزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم...