1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کتابهایی که باید قبل از مرگ خواند...

شروع موضوع توسط !!hana!! ‏15/7/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    تابستان خاموش
    Crome Yellow

    آلدوس هاکسلی
    Aldous Huxley

    ترجمه: شیرین تعاونی (خالقی)
    ناشر: علمی و فرهنگی


    کتاب که بیشتر با نام اصلی‌اش "زرد کرومی" شناخته می‌شود اولین رمان آلدوس هاکسلی است که در سال 1921 منتشر شده.
    نویسنده در این داستان گروهی از اشراف‌زادگان انگلیسی را در خانه‌ای ییلاقی گرد هم می‌آورد و با ترتیب دادن گفتگو میان شخصیت‌های مختلف داستان (کتاب بسیار پرگفتگوست)، نگاه‌های مختلفی را که در میان افراد طبقه‌ی متمول انگلستان در آن زمان وجود داشته است، تصویر می‌کند.
    در این داستان دنیس استون، شاعر حساس و جوان، به سرای "کروم" در یکی از مناطق اعیان‌نشین انگلستان وارد می‌شود.
    او در این خانه با طیف گسترده‌ای از شخصیت‌های عجیب و غریب و البته ثروتمند آشنا می‌شود که هریک به نوعی روزگار می‌گذرانند و خود را سرگرم می‌کنند.
    او در میان این جمع عاشق دختر جوانی می‌شود، اما مطابق معمول اینگونه ماجراها در داستان قهرمان جوان ما گره می‌افتد و ...!

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:

    "هیچوقت قطار سریع‌السیری از این قسمت خاص خط آهن نمی‌گذشت.
    تمام قطارها - یعنی همان تک‌وتوکی که می‌آمدند - در تمام ایستگاه‌ها توقف داشتند.
    دنیس اسامی این ایستگاه‌ها را از بر بود: بل، تریتن، سپاون‌دلاوار، نیپس‌ویچ‌فرتیمپانی، وست‌بول‌بی، و بالاخره، کملت-آن-د-واتر.
    کملت همانجایی بود که همیشه از قطار پیاده می‌شد و آنرا بخود وامی‌گذاشت تا با خزیدنی کند و کاهلانه راهش را به اعماق سرسبز انگلستان ادامه دهد - خدا می‌دانست تا کجا.
    اینک نفیرکشان از وست‌بول‌بی می‌گذشتند.
    شکر خدا که یک ایستگاه بیشتر نمانده بود. دنیس اسبابهایش را از روی برف برداشت و آنها را با نظم و ترتیب در گوشه‌ای روبروی خودش چید.
    کاری باطل و بیهوده.اما بهرحال نمی‌شد بیکار نشست.
    وقتی از این کار فراغت یافت از نو به پشتی صندلی یله داد و پلکهایش را روی هم گذاشت.
    هوا بی‌اندازه گرم بود ..."

    [​IMG]
     
    gandomm، m naizar، aygin و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/15
    ارسال ها:
    495
    تشکر شده:
    5,540
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Office support Supervisor

    بولگاکف دل سگ را در ۱۹۲۵ ٬چند ماه پس از مرگ لنین نوشت و در آن پیامبر گونه سرنوشت پرولتاریا را پیش بینی کرد.
    "به نظر من دل سگ؛ شاید قویترین اثر بولگاکف باشه،اگه فرصت کردین حتما بخونیدش"

    Heart of A Dog

    دلِ سگ
    میخائیل بولگاکُف
    (نویسنده ی روسی)

    [​IMG]

    اول نگاهی خواهيم داشت به شخصیت و کنش‌های فردی و اجتماعی دو شخصیت اصلی داستان
    یعنی فیلیپ فیلیپوویچ «پزشک جراح» و شاریکوف «سگ» که هر کدام نماینده مردم و روشنفکران انقلاب کمونیستی روسیه هستند.
    در رمان «دل سگ»؛ شاریکوف «سگ» نماد مردم جامعه روسیه است و فیلیپ فیلیپوویچ «پزشک جراح» نیز نماینده روشنفکران کمونیست که در جهت انقلاب برای تغيیر شرایط، دست به اقداماتی می‌زنند
    و عمل پیوند که برای تبدیل سگ به موجودی شبیه انسان است، خود انقلاب است.

    این داستان با طنزی تلخ نشان می‌دهد این مغز نیست که انسان ساز است بلکه قلب شالوده و پایه ساخت انسان است. صرف داشتن عقل نمی‌تواند « آدم » بسازد، بلکه احساس و روح انسانی است که « انسان » می‌سازد.

    درابتدای رمان توصیف هوشمندانه نویسنده با صدای سگی ولگرد که جامعه مفلوک رمان را نشان می‌دهد توصیف ایجازی زیبایست از جامعه مورد برسی بولگاکف.
    صدای جامعه یک حرف است که بایک آهنگ تکرار می‌شود.
    فقر. آنقدر تکرار می‌شود که به مرور دیگر شنیده نمی‌شود.
    طوری‌که انگار هیچ صدایی برنمی‌آید و همه به زندگی خود ادامه می‌دهند.

    سگ که در این رمان به خوبی نماد جامعه را ایفا می‌کند. با توجه به سرخوردگی‌ها، فقرهای مادی و فرهنگی،
    «"وقتی می‌توانید بوی گوشت را از یک کیلومتری بشنوید، دیگر چرا به خودتان دردسر بدهید و خواندن یاد بگیرید؟ چهل هزار سگ توی مسکو هستند.
    و شرط می‌بندم که یکی از آنها هم آنقدر گیج و منگ نباشد که نتواند کلمه‌ی سوسیس را هجی کند."ص17»


    نویسنده با نشان دادن فسادهای اخلاقی که بعد از انقلاب در حاکمیت و بعد از آن در جامعه تسری پیدا می‌کند به نقد اخلاق حاکمیت انقلابی پس از به قدرت رسیدن می‌پردازد. همچنین نشان می‌دهد حاکمیت به بهانه نظم و عدالت نگاهی نظامی و دیکتاتور‌مآب بر جامعه دارد. این موضوع را نویسنده در یادداشت‌هایی که جراح پس از پیوند در راستای بررسی روند پیوند در سگ انجام می‌دهد نشان می‌دهد.

    نویسنده در پایان رمانش صرفاً از اینکه جامعه روز خود را نشان داده و چالش‌های پیش روی آن را اعلام کرده است راضی به‌نظر می‌رسد و با برگرداندن سگ ولگرد به شکل طبیعی قبل، در مکان یک منتقد اجتماعی می‌ایستد و خود را از ارائه هرگونه پیشنهاد و یا راهکاری برای برون رفت و یا اصلاح جامعه پیش رویش مبرا می‌داند. هرچند نگاه امیدوارانه‌ی بولگاکف را در تغيیر شرایط موجود به وضوح می‌توان در دل سگ دید.


    لازم به ذکره که:
    فیلمی براساس دل سگ ساخته شده است. فیلمساز با استادی فضای حاکم بر سال ۱۹۱۷ در مسکو را نشان می‌دهد. آغاز فیلم دوربین شهر را از چشم یک سگ ولگرد می‌بیند. روزهای سرد و پر برف و باد، به گونه‌ای نشان داده می‌شود که بیننده خود سرما را حس می‌کند و ایمان می‌آورد که فصلی سرد، پر از طوفان و برف و سرما آغاز گشته است



    "امیدوارم از خوندنش لذت ببرین"
    @};-@};-
     
    gandomm، m naizar، !!hana!! و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    تس
    Tess of the D'Urbervilles

    نویسنده: تامس هاردی
    Thomas Hardy

    ترجمه: مینا سرابی
    ناشر: دنیای نو

    قهرمانان توماس هاردی به حکم سرنوشت بسوی مقصد حرکت می‌کنند و خارج از همه اصول اخلاقی و اجتماعی به راه خود می‌روند
    و همین حکم برگشت‌ناپذیر، "تس" را، که یک دختر جوان و روستایی است، دچار زحمت و محنت می‌کند.
    "آلک"، تس را مجذوب می‌کند و می‌فریبد و به راه خود می‌رود. آلک خانواده سرشناسی دارد، و از اشراف منطقه است.
    بچه‌ای که تس از او در شکم دارد، به محض تولد می‌میرد.
    و این زن با "آنجل کلر" پسر یک مرد روحانی ازدواج می‌کند و در شب عروسی ماجرای گناه گذشته‌اش را برای این مرد باز می‌گوید ...
    (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:


    "در غروب یکی از روزهای اواخر ماه مه مرد میانسالی از شاستن به ده مازلوت، که در دره کوچک بلاک‌مور واقع بود، به سوی خانه راه می‌سپرد. با پاهایی نااستوار گاه به چپ و گاه به راست یله می‌رفت. هرچند گاه، شبیه کسانی که نظر کسی را تایید می‌کنند، سری تکان می‌داد، گرچه به چیز خاصی نمی‌اندیشید. زنبیل خالی تخم‌مرغی روی دست انداخته، کرک کلاهش در هم ریخته بود، و تکه‌ای از لبه کلاهش، بر اثر سالیان دراز تماس انگشتان هنگام برداشتن آن، یکسره بی‌کرک بود. در این لحظه کشیش سالخورده‌ای که آهنگی زیر لب زمزمه می‌کرد، سوار بر مادیانی خاکستری از راه رسید.
    مرد زنبیل به دست گفت: شب شما بخیر.
    شب‌بخیر، سرجان.
    مرد، پس از یکی دو گام، درنگ کرد، و برگشت:
    - آقا، ببخشید؛ هفته گذشته، در همین جا و تقریبا همین موقع، وقتی از بازار می‌آمدم شما را دیدم و گفتم شب‌بخیر، و شما مثل حالا جواب دادید شب‌بخیر سرجان.
    - بله، گفتم.
    - و یکبار هم قبل از آن - حدود یک ماه پیش.
    - شاید گفته باشم.
    - برای چه این چند بار مرا سرجان صدا کرده‌اید، و حال آنکه من فقط جک دروبی‌فیلد، فروشنده دوره‌گرد هستم؟ ..."

    [​IMG]
     
    m naizar، سایه، aygin و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    قلعه‌ی اوترانتو،یک روایت گوتیک
    The Castle of Otranto

    نویسنده: یهوراس والپول
    Horace Walpole

    ترجمه: کاوه میرعباسی
    ناشر: قطره

    کونراد، یگانه پسر مانفرد، امیر جبار اوترانتو، در روزی که باید با امیردخت ایزابلا پیمان زناشویی ببندد به طرزی غریب کشته می‌شود.
    این مرگ شگفت و هولناک رویدادهای حیرت‌انگیز بسیاری را پیامد دارد.

    "قلعه‌ی اوترانتو" نخستین رمان گوتیک به‌شمار می‌آید؛
    گونه‌ای ادبی که خواستگاه شاهکارهای متنوع و فراوان بوده و پس از دو سده و نیم حضور پیوسته و پایدار در عرصه‌ی ادبیات داستانی هنوز از مقبولیتی چشمگیر در میان خوانندگان و منتقدان برخوردار است.
    (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:

    "مانفرد، امیر اوترانتو، یک پسر و یک دختر داشت:
    دخترش، دوشیزه‌ای بس زیبا، هجده ساله، به نام ماتیلدا بود.
    پسرش، کونراد، سه سال کم‌سال‌تر، جوانی بود بی‌ملاحت، مریض احوال، و با طبع و طینتی نه‌چندان نویدبخش؛
    با این حال، نورچشمی و دردانه‌ی پدرش بود که کم‌ترین عطوفتی به ماتیلدا نشان نمی‌داد.
    مانفرد برای وصلت پسرش با دختر مارکی ویچنزا، ایزابلا، قول و قرارها را گذاشته و ترتیب کارها را داده بود
    و سرپرستان دختر جوان او را به دست مانفرد سپرده بودند تا هرگاه وضعیت مزاج علیل کونراد اجازه دهد جشن عروسی را برپا کند.
    بی‌شکیبایی مانفرد برای این مراسم از نظر خانواده و اطرافیانش پنهان نبود.
    اهل بیتش، که از تندخویی امیر بیم داشتند، جرات نمی‌کردند در باب این تعجیل کلامی بر زبان بیاورند ..."


    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    کوکولوژی
    Kokology

    اثر «تاداهیاکو ناگاوو» و « ایسامو سایتو»


    بازی های روان شناسانه شامل آن دسته از بازی هایی است که ما را در شناخت ذهن خویش و ذهنیات دیگران یاری می کند.
    کوکولوژی نام بازی این روان شناسانه است که برای رفع خستگی ذهن توسط یک پروفسور ژاپنی طراحی شده است.

    کوکولوژی (Kokology) ترکیب دو واژه کوکورو (Kokoro) به معنای ذهن، روح و احساسات در زبان ژاپنی و لوژی (Logia) به معنای شناختن و مطالعه به زبان یونانی است.

    کوکولوژی یک بازی طبق اصول روان شناسی است که با شیوایی و جذابیت کمک می کند هر فردی بتواند به راحتی دنیای ذهن را مطالعه و تجربه کند.
    هم چنین می توان از کوکولوژی به عنوان یک وسیله ی ارتباطیِ فکری برای همه ی سنین استفاده کرد.

    در بازی کوکولوژی شما بر مبنای موقعیتی که در آن قرار گرفته اید باید به سوالات خاصی که همگی نمادین اند پاسخ دهید که پاسخ های شما تعبیر کننده حالت واقعی ذهنی شما نسبت به مسأله ای است که با آن درگیر هستید یا فرضاً درگیر خواهید شد.

    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    سفر فلیشا
    (Felicia's Journey)

    نویسنده: ویلیام ترور
    (William Trevor)

    ترجمه: الهه دهنوی
    ناشر: مروارید

    فلیشا در جستجوی پسری از کوچک‌شهری در ایرلند می‌گریزد و وارد شهرهای صنعتی انگلیس می‌شود،
    اما با هیلدیچ برخورد می‌کند که می‌خواهد یکی دیگر را به شمار دخترانی بیفزاید که اکنون به خاطراتش پیوسته‌اند.
    بازی‌های غریب زندگی ذره‌ذره توهمات هیلدیچ و فلیشا را برملا می‌کند.
    (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:


    "همچنان ناخوش است. زنی در دستشویی می‌گوید:
    "بهتره بری توی هوای آزاد. نمیری روی عرشه؟"
    روی عرشه سرد است و باد گوشهایش را آزار می‌دهد.
    او که در طول سفر با قطار ناخوش بوده حالا حالش بهتر می‌شود و دوباره به طبقه‌ی پایین، که قبل از رفتن به دستشویی آنجا نشسته بود، برمی‌گردد.
    لباسهایی که برای سفر برداشته داخل دو کیسه‌ی سبز پلاستیکی است؛ پولهایش را توی کیف دستی‌اش گذاشته.
    کیسه‌های پلاستیکی را از مغازه‌ی چاک خرید.
    روی کیسه‌ها نام چاک و یک طرح سلتی نقش بسته است.
    در صرافی اسکناسهای ایرلندی‌اش را با پول انگلیسی عوض کرد.
    تعداد مسافران زیاد نیست.
    بچه مدرسه‌ایها جیغ می‌کشند و در حالی که وانمود می‌کنند تعادلشان را از دست داده‌اند از کنار او که گوشه‌ای کز کرده می‌گذرند.
    همه‌ی افراد یک خانواده با چشمهای بسته آرام در گوشه‌ای نشسته‌اند.
    دو زن مسن و یک کشیش دارند درباره‌ی مسابقات اسبدوانی انگلیس صحبت می‌کنند ..."


    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    هنرمندی از جهان شناور
    (An Artist of the Floating World)

    نویسنده: کازوئو ایشیگورو
    (Kazuo Ishiguro)

    ترجمه: یاسین محمدی
    ناشر: افراز

    این اثر ایشیگورو را می‌توان داستانی پرکشش دانست که شیوه روایت آن هم منحصر به فرد است.
    داستان حول محور هنرمند نقاشی به نام ماسوجی اونو می‌گذرد که در دوران پیش از جنگ جهانی دوم در کشورش دارای شهرت بوده
    ولی جنگ کشورش را دستخوش تغییرات بنیادین می‌کند به نوعی که افراد معتبر گذشته از اعتبار می‌افتند.

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:


    "اگر در روزی آفتابی از شیب نمناکی بالا بیایید که از پل چوبی کوچکی آغاز می‌شود که هنوز در این حوالی به آن "پل تردید" می‌گویند،
    راه زیادی نرفته، سقف خانه‌ی من بین دو درخت چهل‌سکه پدیدار می‌شود.
    اگرچه جای چندان خوش‌منظره‌ای را روی تپه اشغال نکرده، باز هم از تمام خانه‌های دور و برش بیشتر به‌چشم می‌آید،
    آن‌قدر که وقتی از راه بالا می‌آیی، ممکن است با خودت فکر کنی مال چه آدم ثروتمندی است.
    اما من نه آدم ثروتمندی هستم، و نه هرگز بوده‌ام.
    فضای باابهت این خانه این‌طور جلوه می‌دهد که مثلا من باید بگویم که آن را جدم ساخته،
    و او کسی نیست جز آکیرا سوگیمورا، البته از آن‌جا که ممکن است در این شهر تازه‌وارد باشید،
    شاید اسم آکیرا سوگیمورا برایتان آشنا نباشد.
    اما اگر از هر کسی که در این‌جا پیش از جنگ می‌زیسته بپرسید،
    می‌فهمید که سوگیمورا، سی سال یا چیزی در همین حدود، بی‌شک یکی از معتبرترین و بانفوذترین مردان این شهر بوده است …"


    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    عطر
    (Perfume: The Story of a Murderer)

    نویسنده: پاتریک سوزکیند
    (Patrick Suskind)

    ترجمه: رویا منجم
    ناشر: علم

    قهرمان داستان، ژان باتیست گره‌نوی، وقتی در پاریس قرن هجدهم میلادی به دنیا می‌آید در میان زباله‌ها رها می‌شود تا بمیرد.
    اینکه نجات پیدا می‌کند و زنده می‌ماند نه به خاطر مهربانی و عطوفت، بلکه به این خاطر است که قانون تعیین کرده
    که در چنین مواقعی بچه‌های سرراهی را باید به دست دایگان سپرد تا از آنها مواظبت کنند.
    یکی از همین دایه‌ها است که متوجه می‌شود بچه برخلاف بقیه‌ی بچه‌ها اصلا بویی نمی‌دهد.
    بعدها، خود بچه و اطرافیانش متوجه می‌شوند که او شامه‌ای قوی برای درک بوهای مختلف دارد.
    قوی‌ترین شامه‌ای که تاکنون بر روی زمین کسی از آن برخوردار بوده است.
    ژان باتیست بزرگ می‌شود و شامه‌ی قوی‌اش او را به کار عطرسازی می‌کشاند.
    اما شغل و حرفه تنها تاثیری نیست که این قابلیت عجیب بر زندگی ژان باتیست می‌گذارد.
    او، به دلیل قابلیت‌اش، خود را برترین فرد جهان می‌داند و رویای ساخت خوشبوترین عطر جهان را در سرمی‌پروراند...

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:


    "در فرانسه سده هجدهم میلادی مردی می‌زیست که یکی از با استعدادترین و پلیدترین شخصیت‌های عصری بود که شخصیت‌های با استعداد و پلید کم نداشت.
    در اینجا باید داستان او را بازگو کرد.
    نامش ژان باتیست گره‌نوی بود و اگر نامش -بر خلاف نام‌های دیگر نابغه‌های پلید همچون دوساد یا سنت ژوست، فوسه، بناپارت و مانند آن- امروز به دست فراموشی سپرده شده،
    بی‌شک به این دلیل نیست که هرگاه پای انسان‌گریزی، اخلاق‌ستیزی و در یک کلام خداستیزی مطرح بود،گره‌نوی از آن انسان‌های نامدارتر مخوف کمتر داشت
    بلکه علتش این بود که یگانه منسوخ و تنها جاه‌طلبی‌اش به قلمرو نامحدودی منحصر می‌شد که هیچگاه در تاریخ، ردپایی از خود به یادگار نگذاشته و نمی‌گذارد:
    قلمرو بیکرانه و گریزپای بو ..."


    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    کتاب ( کوههای سفید)
    نوشته جان کریستوفر
    این کتاب یک رمان علمی تخیلی در سطح نوجوانان است که خودم سالها قبل و در زمان نوجوانی خودم اون رو خریدم و مشتاقانه خوندم و لذت بردم و حالا برای دوستان نیز پیشنهاد می کنم.
    گر چه فکر می کنم نشه کتاب رو در کتاب فروشیها یافت کرد ولی فایل pdf اون رو تو سایتها می توان دانلود کرد.
     
    gandomm، aygin، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/15
    ارسال ها:
    495
    تشکر شده:
    5,540
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Office support Supervisor
    عامه پسند یکی از بهترین کتاب هایی هستش که تا به حال خوندم ...ذره ای در خریدن و خوندنش تردید نکنید !


    "عامه پسند" ششمين و آخرين رماني است كه بوكوفسكي در زندگي خود نوشته و منتشر كرده است.
    بوكوفسكي اين كتاب را در سال 1994 و با نام اصلي «Pulp» به چاپ رساند.
    بوكوفسكي در سن 73 سالگي در شهر سن پدرو اندكي پس از انتشار آین رمانديده از جهان فروبست. بر روي سنگ قبر اين شاعر تنها يك جمله نقش بسته است: تلاش نكن! (Don’t try) منتقداني چون «ژان‌پل سارتر» بوكوفسكي را «بزرگ‌ترين شاعر آمريكا» لقب داده‌اند.


    عمده آثار بوكوفسكي داستان بلند و شعر است و برخلاف نظر برخي كه معتقدند وي سراغ نمايشنامه هم رفته، اين طور نبوده و اين نويسنده هرگز به نمايشنامه نمي‌پردازد.



    Pulp
    "عامه پسند"

    Charles Bukowski

    [​IMG]

    «اغلب بهترین قسمت‌هایِ زندگی اوقاتی بوده‌اند که هیچ کار نکرده‌ای و نشسته‌ای و درباره‌یِ زندگی فکر کرده‌ای.
    منظورم این است که مثلا می‌فهمی که همه‌چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می‌رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد، چون تو می‌دانی که بی‌معناست. و همین آگاهیِ تو از بی‌معنا بودن تقریبا معنایی به آن می‌دهد. می‌دانی منظورم چیست؟ بدبینیِ خوش بینانه.» (صفحه‌یِ 148)

    نويسنده در اين رمان در بيان لحظه‌اي‌ احساسات و انديشه خود احساس آزادي كرده است و خواننده با مطالعه اثر بوكوفسكي با بخش‌هايي از زندگي نويسنده آشنا مي‌شود.

    اين كتاب ماجرايي پليسي دارد و مي‌توان آن را در رده ادبيات پليسي محسوب كرد، با اين وجود با ساير رمان‌هاي پليسي تفاوت دارد. در آن هيچ جنايتي اتفاق نمي‌افتد و برخلاف ساير رمان‌هاي پليسي، شخصيت كار‌آگاه در اين رمان انساني زيرك و توانا نيست.


    کارآگاه قصه به دنبال حل چند معماست.
    از سویی از او درخواست می‌شود به دنبال شخصی که شبیه لوئی سلین نویسنده مشهور فرانسوی است برود تا ببیند او خود سلین است یا خیر این در حالیست که سلین سالها از مرگش می‌گذرد.
    اين كارآگاه پيرمردي كم‌توان است و فقط به كمك شانس و ديگران موفق مي‌شود وظيفه خود را انجام دهد.
    مدل پوچ‌گرايي اين نويسنده زاده زندگي آمريكايي است و با روشنفكري چون كامو متفاوت است، چرا كه به نوعي هستي‌شناختي باز مي‌گردد.
    عامه‌ پسند را بوکفسکی در هنگام ابتلا به سرطان خون و در همان دقایق لعنتی‌ای نوشته که در شعر خود گفته است.
    شخصیت اصلی و راویِ عامه پسند، کارگاه خصوصی‌ای است به نام نیکی بلان، و یکی از اشخاص محوری داستان، مرگ است.
    نیکی بلان چنان شباهت‌های واضح و غیر قابل صرف‌نظری به بوکفسکی دارد که می‌توان گفت بدلِ پلیسی خود او است.
    اما مرگ، آشنای قدیمی بوکفسکی، او نه تنها چنان که معمول است مردی کریه و مهیب و داس به دست نیست، بلکه کاملاً عکس آن است:
    گفتم: «بفرمایید بنشینید خانم.»
    نشست و پاهایش را روی هم انداخت.
    نزدیک بود چشم‌هایم از حدقه بپرند بیرون.
    گفتم: «از دیدنتان خوشحالم خانم.»
    «این جوری به من زل نزن، چیزی نیست که تا حالا ندیده باشی.»
    «در این مورد اشتباه می‌کنید خانم. می‌شه اسم‌تون رو بپرسم؟»
    «بانوی مرگ» (ص13)
    مرگ برای نیکی بلان که مدت‌هاست از بیکاری مگس می‌پراند، و چند ماهی است نتوانسته اجاره‌ی دفترکار خود را بپردازد، سفارش جالبی دارد؛ دستگیری نویسنده‌ی فرانسوی و مشهور مورد علاقه‌ی بوکفسکی، لویی فردینان سلین، که سال‌ها پیش از زمان داستان درگذشته است. با سفارشِ مرگ، شانس به نیکی بلان روی خوش نشان می‌دهد. هنوز او سفارش اول را به انجام نرسانده؛ سه سفارش دیگر هم دریافت می کند:
    ـ پیدا کردن گنجشک قرمز.
    ـ اثبات خیانت یک زن به شوهرش.
    ـ کم‌کردن شرِ یک زنِ زیبای فضایی از سر مدیر یک موسسه کفن و دفن.

    نیکی بلان چنان که گفتم شباهت‌های زیادی به بوکفسکی دارد. بلان هم‌چون بوکفسکی نویسنده‌ای حرفه‌ای است؛
    همانند او معتاد به شرط بندی روی اسب است؛
    هم‌چون او چندین زندگی زناشویی ناموفق را پشت سر گذاشته و
    از همه جالب‌تر، در طول مدت چند هفته‌ای داستان، چنان که چندین بار در طول عمر بوکفسکی اتفاق افتاده، بارها در آخرین لحظات توسط بانوی مرگ از مرگ حتمی نجات می‌یابد.
    با توجه به شباهت‌های نیکی بلان به بوکفسکی و آگاهی او از ابتلایش به سرطان در زمانِ نوشتن عامه پسند ـ که آخرین اثری است که از او در زمان حیاتش منتشر شده ـ می‌شود گفت این کتاب، که برخی آن را بهترین رمان او می‌دانند، سوگ‌نامه‌ی خود نوشت بوکفسکی است؛ هنرمندی صاحب سبک که در کارنامه‌ی شگفت انگیز خود بیش از هزار شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان دارد !



    کارآگاه بلان در طول قصه فضایی بین مرگ و زندگی را تجربه می‌کند در بیشتر مواقع به تنهائی نمی‌تواند از مخمصه عبور کند و معمولاً یکی از مشتریهایش، فرشته مرگ، به کمکش می‌آید. نکته جالب اینکه با جمع بندی معماها و رخدادها به نظر می‌رسد نویسنده با خواننده در حال شوخی کردن است یا بهتر بگوئیم او را سرکار گذاشته است. معماهای پوچ و بیهوده‌ای که هر یک در فضای بین واقعی و غیر واقعی معلقند.

    عامه‌پسند فقط خط داستانی پلیسی – معمائی دارد. به نظر می‌رسد بوکوفسکی در آخرین رمان قبل از مرگش به حدیث نفس پرداخته است. تفکر نهیلیستی و پوچ گرائی این نویسنده در جای جای کتاب موج می‌زند. او در این کتاب بارها با یأس و ناامیدی که به نظر می‌رسد نتیجه تاثیرات جامعه وقت آمریکائی بوده به افسردگی و هیچی رسیده و زندگی برای او یکنواخت و بی‌معنا شده است. در بخشی از داستان به نقل از راوی می‌خوانیم:

    "رفتم دستشویی . بدم می‌آمد خودم را آینه تماشا کنم، ولی نگاه کردم. افسردگی دیدم و شکست. دوتا کیسه‌ی سیاه گود گرفته زیر چشم‌هایم بود. دو چشم ریز و وحشت زده، چشم‌های موشی که گربه‌ای عوضی به دامش انداخته. گوشت تنم انگار زنده نبود. به نظر می‌رسید از اینکه جزئی از من است حالش به‌هم می‌خورد. ابروهایم به سمت پائین تاب برداشته بودند. پیچ خورده بودند. به نظر می‌رسید مجنون شده‌اند. موهای ابروی مجنون. افتضاح بود. قیافه‌ام وحشتناک بود... دندان‌ها. عجب چیزهای وحشتناکی بودند. مجبور بودیم که بخوریم ، بخوریم و بازهم بخوریم. همه‌مان نفرت انگیز بودیم. سرنوشت همه ما همین بود. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم."


    در جای جای این کتاب بوی مرگ حس می‌شود:

    "لعنتی مرگ همه جا حاضر بود. انسان, پرنده, چرنده, خزنده, جونده, حشرات, ماهی‌ها، هیچ کدام شانسی ندارند.
    از حالا آخر بازی معلوم است. نمی‌دانستم چه کارش کنم. افسرده شدم.
    پسرک مسئول خواروبار را می‌بینم که دارد خرت‌ و پرت‌هایی که سفارش دادم را بسته‌بندی می‌کند و بعد همراه کاغذ توالت و آبجو و سینه‌ی مرغ در قبر خودش دفن می‌شود."





    عامه‌پسند به هجو رمان می‌پردازد. خط مسقیم خاص داستانی ندارد. روایت پیرمردی ناتوان، پرخاشگر و ترش رو در مواجه با جامعه‌ایست که در حال گذار و تغییر فرهنگ است.
    نداشن خط دراماتیک کمی نیاز به حوصله برای خواندن می‌طلبد. کتاب طنز خاصی در بیان و داستان دارد. شخصیت‌های قصه به طرز جالبی دنبال موضوعات پوچی هستند.



    فلسفه و نگاه بوکوفسکی در کتاب نگاهی نهیلیستی مدرن و جدیدی است. هرچند در بخش‌های از کتاب نویسنده سعی کرده کمی امید و هم در قصه قراردهد:


    "روز بعد باز دوباره برگشتم بودم دفتر. احساس بیهودگی می‌کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می‌خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه‌ی ما فقط ول می‌گشتیم. و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچک می‌کردیم تا فضای‌های خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک هم نمی‌کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین‌طور. فقط نمی‌دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می‌کردم که یک شلغمم. تلفن زنگ خورد. برش داشتم.


    بله


    اقای بلان شما یکی از برندگان قرعه‌کشی جوایز ما هستید ."








    _____________________________
    @};-@};-@};-
     
    gandomm، .!mahya!.، M @ H @ K و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.