1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کتابهایی که باید قبل از مرگ خواند...

شروع موضوع توسط !!hana!! ‏15/7/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    اتحادیه‌ی ابلهان
    (A Confederacy of Dunces)

    جان کندی تول
    (John Kennedy Toole)

    ترجمه: پیمان خاکسار
    ناشر: چشمه

    اتحادیه ابلهان داستان زندگی پسر جوان عظیم‌الجثه‌ای به اسم ایگنیشس است که با مادرش زندگی می‌کند و روحیه آرمانگرایانه دارد. او در عین حال فردی تنبل است که مدام برای خانواده و شهر خود دردسر درست می‌کند. ایگنیشس از جامعه مصرف‌گرای آمریکایی بیزار است و به قول مترجم کتاب می‌توان او را "یک دن کیشوت امروزی" دانست که وادار می‌شود از خلوت خود بیرون بیاید و با جامعه‌ای که از آن متنفر است روبه‌‌رو شود و به شیوه‌ی دیوانه‌وار خود با آن بستیزد.

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:

    "یک کلاه سبز شکاری سبزرنگ سری را که بیشتر به یک بادکنک حجیم شباهت داشت، می‌فشرد. روگوشی‌های سبز پر بود از گوش‌هایی بزرگ و موهایی اصلاح‌نشده و کرک زبری که در گوش‌ها رشد کرده و از هر دو طرف زده بود بیرون، درست مثل ماشینی که راهنمای چپ و راستش همزمان چشمک بزند. لب‌های پر و به‌هم‌فشرده‌اش از زیر سبیل انبوه و سیاهش توی چشم می‌زد، چین گوشه‌ی لب‌هایش پر بود از نارضایتی و خرده‌چیپس. زیر سایه‌ی آفتاب‌گیر سبز کلاه، چشمان متکبر زرد و آبی ایگنیشس جی. رایلی خیره شده بودند به مردمی که زیر ساعت فروشگاه دی. اچ. هولمز انتظار می‌کشیدند. در میان جمعیت دنبال نشانه‌هایی از بدسلیقگی در لباس پوشیدن می‌گشت. ایگنیشس متوجه شد که بیشتر لباس‌ها به قدری نو و گران بودند که کاملا می‌شد توهینی به سلیقه و نجابت به حساب‌شان آورد. داشتن هر چیز نو و گران‌قیمت نشانه‌ی خدانشناسی و عدم درک هندسه بود ..."

    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش: ‏17/8/15
    gandomm، نیلوفر بانو، سایه و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/15
    ارسال ها:
    63
    تشکر شده:
    373
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    برق
    دوستان ممنون بخاطر زحماتتون
    ومعرفی این کتابا
     
    نیلوفر بانو، سایه، !!hana!! و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. غــریبه و تـنهــا

    تاریخ عضویت:
    ‏27/9/12
    ارسال ها:
    1,463
    تشکر شده:
    3,561
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    یاالله
    !! !!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!! !!!!!! !!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!! !!!!!
    بیشتر توضیح میدهید!؟
    این دو مثالی که گفتین با جامعه و حکومت اسلامی ایران فاصله زیادی داره. و بیشتر در جوامعِ غربی حکمفرماست.
    میخواستم گزارش تخلف رو ارسال کنم ولی احساس کردم شاید تاثیر منفی داشته باشه و نیاز دارم بیشتر توضیح ببینم ..

    __________________
    نوشتم تا :
    بدونین تشکر کردنم، دلیل بر قبول داشتن تمام مطالب موجود نیست.
     
    نیلوفر بانو، سایه، !!hana!! و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/15
    ارسال ها:
    495
    تشکر شده:
    5,540
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Office support Supervisor
    اول این که شما همیشه وقتی با موضوع یا نوشته ای تو انجمن موافق نیستین و یا قبولش ندارین گزارش تخلف ارسال میکنید؟!چون فک نمیکنم حرفی که با قوانین انجمن مغایرتی داشته باشه زده باشم.
    دوم هم این که دلیلی نمیبینم برای برداشت خودم از یک کتاب توضیحی بدم برای کسی مشکلی دارین با مدل من؟
    شما میتونی خودت کتاب رو بخونی،نظری متفاوت یا موافق داشتین همین جا عنوان کنید.
    موفق باشی.
     
    gandomm، نیلوفر بانو، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    لطفا اگه میشه داخل پروف یا پی وی شخصی،گفتگو کنید ممنونم@};-
     
    نیلوفر بانو، سایه، !!hana!! و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    بودنبروک‌ها:زوال یک خاندان
    Buddenbrooks:The Decline of a Family

    نویسنده: توماس مان
    Thomas Mann

    ترجمه: علی‌اصغر حداد
    ناشر: ماهی

    کتاب که یکی از شاخص‌ترین آثار نویسنده‌اش و همچنین ادبیات آلمان است،به زندگی چهار نسل از یک خانواده متوسط شهری می‌پردازد که به عنوان نمونه‌ای از طبقه بورژوازی به تجارت مشغول هستند و در طول چهار دهه (وقایع کتاب بین سال‌های 1835 تا 1877 اتفاق می‌افتد) به مرور و با گذر از سنت به مدرنیته‌ی شهری، رو به زوال و نابودی می‌روند.

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:

    " "این چیه - این چیه ...؟"
    "لعنت به شیطان، بله، دوشیزه خانم، نکته همین جاست!"
    کنسولین بودنبروک، نشسته در کنار مادر شوهر خود بر کاناپه‌ای با ترکیب ساده و سفید که به کله‌ شیری طلایی آراسته بود و روکشی به رنگ زرد روشن داشت،به همسر خود که کمی آن‌سوتر روی مبلی دسته‌دار نشسته بود نگاهی انداخت و به یاری دختر خود آمد.
    دخترک را پدربزرگ کنار پنجره بر زانوان خود نشانده بود.
    گفت: "تونی، شهادت می‌دهم که مرا ..."
    و آنتونی کوچک، هشت ساله و لاغر اندام، با لباسی لطیف از حریر درخشان، سر زیبا و موبور خود را کمی از چهره‌ی پدربزرگ پس کشید و بی‌آن که چیزی ببیند، چشمان آبی تیره‌ی خود را فکورانه به عمق اتاق دوخت و یک بار دیگر تکرار کرد: "این چیه؟"
    سپس آرام به سخن آمد: "شهادت می‌دهم که مرا" و با چهره‌ای شکفته به سرعت افزود: "و تمامی موجودات را خداوند آفریده است."
    آن‌گاه با کلامی روان، یکپارچه شور و شادی، به گونه‌ای توقف‌ناپذیر تمامی متن را درست مطابق توضیح‌المسائلی که اخیرا، به سال 1835، با اجازه‌‌ی سنای عالی‌قدر و کاردان از نو اصلاح شده و انتشار یافته بود، طوطی‌وار بازخواند ..."

    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، وضعیت سفید و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    [​IMG] جنس گيلاس
    موضوع:
    داستانهاي انگليسي - قرن 20
    پديدآورنده:
    نويسنده:جانت وينترسن
    مترجم:تينا حميدي
    ناشر:
    نشر قطره

    ۱۸۴ صفحه - رقعي (شوميز) - چاپ ۴ - ۳۳۰۰ نسخه
    تاريخ نشر:۸۳/۰۸/۲۵
    قيمت پشت جلد :۱۶۰۰۰ ريال
    كد ديويي:۸۲۳.۱۹۴
    زبان كتاب:فارسي
    محل نشر:تهران - تهران
    صفخات اوليه كتاب از سال 1384 به بعد موجود است

    معرفي مختصر كتاب:
    [​IMG]


    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    سیاهاب (Black Water)

    نویسنده: جویس کرول اوتس (Joyce Carol Oates)

    ترجمه: مهدی غبرایی

    ناشر: افق

    سال نشر: 1389 (چاپ 3)

    قیمت: 3000 تومان

    تعداد صفحات: 160 صفحه

    شابک: 964-369-280-9

    کلی کلیهر "دختر خوب" و بیست و شش ساله‌ی آرمان‌گرایی است که در جشن چهارم جولای به سناتوری برمی‌خورد و از جان و

    دل شیفته‌ی مرد مسن و قهرمان می‌شود. کلی مظهر رویاهای رمانتیک و شکننده‌ی زنان سرزنده و دلیری است که جذب قدرت

    مردان حکومتگر می‌شوند. آن دو در اتومبیل فاجعه‌باری پیش می‌روند که هر لحظه آرزو می‌کنیم به مقصد نرسد!


    مقصد، جشنی است که رنگ کابوسی فراواقعی به خود گرفته است. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)

    داستان با این جملات آغاز می‌شود

    "تویوتای کرایه‌ای که سناتور آن‌قدر بی‌حوصله پشت فرمانش بود در جاده‌ی خاکی بی‌نام سرعت گرفته بود و سر پیچ‌ها با لغزش و

    وژوژ سرگیجه‌آوری می‌پیچید و بعد، بی‌هیچ علامت اخطاری، معلوم نیست چه‌طور از جاده منحرف شد و در آب سیاه روان افتاد و

    یک‌بر از سمت بغل دست راننده به سرعت فرو رفت.

    دارم می‌میرم؟ این‌جوری؟ ..."



    [​IMG]
     
    gandomm، aygin، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/15
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    590
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    قصر
    The Castle

    نویسنده: فرانتس کافکا
    Franz Kafka

    ترجمه: ۱ امیرجلال‌الدین اعلم
    ۲ علی اصغر حداد

    ناشر: ۱ نیلوفر
    ۲ ماهی

    راوی داستان که او را به نام ک. می‌شناسیم، در شبی تاریک وارد روستایی می‌شود که تحت مدیریت اهالی یک قصر اداره می‌شود.
    او در هنگام ورود به مهمانخانه روستا خود را مساح معرفی می‌کند و مدعی می‌شود که به دعوت اداره‌کنندگان قصر به آن منطقه آمده تا برای مدیریت قصر، جناب کنت، کار کند.
    اما در روزهای بعد عوامل قصر به او اطلاع می‌دهند که در فراخوانی‌اش اشتباهی صورت گرفته و نیازی به وجود او ندارند.
    مدیریت قصر بالاخره تصمیم می‌گیرد ک. را به کار دیگری در روستا بگمارد.
    ک. که از تاثیر و سیطره قصر و ساکنان نادیده‌اش بر روستا و اهالی آن متعجب است، تلاش می‌کند تا در مدت حضور خود در روستا با یکی از اهالی قصر ملاقات کند و سر از این سیستم پرقدرت سلسله‌مراتبی دربیاورد.
    اما هربار در اینکار شکست می‌خورد و تنها اطلاعاتی که می‌تواند درباره قصر و ساکنانش بدست آورد از خلال سخنان و باورهای اهالی روستا است که بگونه‌ای بیمارگونه به حقانیت و اقتدار قصر ایمان دارند ...

    داستان با این جملات آغاز می‌شود:


    "هنگامی که ک. از راه رسید، دیری از شب گذشته بود.دهکده زیر برف فرو رفته بود.
    تپه‌ی قصر پنهان بود، پوشیده در مه و تاریکی، کورسویی هم نبود که نشان دهد قصری آن‌جا است.
    ک. روی پل چوبی که از جاده به دهکده می‌خورد مدت‌ها ایستاد و به فضای تهی و وهمناک بالای سرش خیره ماند.
    سپس به جست و جوی منزلی برای شب رفت. مهمانخانه هنوز بیدار بود.
    هر چند مهمانخانه‌دار اتاقی برای اجاره دادن نداشت و از این مهمان دیرآمده تعجب کرده و برآشفته بود، حاضر شد بگذارد ک. روی جوال کاهی در تالار بخوابد.
    ک. پیشنهاد را پذیرفت. چند تا دهقان هنوز سر آبجوهایشان نشسته بودند، اما او نمی‌خواست با کسی حرف بزند.
    خودش رفت و جوال کاه را از اتاق زیر بام آورد و کنار بخاری دراز کشید.
    کنج گرمی بود، دهقان‌ها آرام بودند، او باز کمی آن‌ها را با چشم‌های خسته‌اش ورانداز کرد و زود خواب رفت ..."


    *هر دو ترجمه خوبه ولی من دومی رو خوندم

    [​IMG] [​IMG]
     
    gandomm، aygin، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    [​IMG]


    قاتلان بدون چهره (Faceless Killers)

    نویسنده: هنینگ مانکل (Henning Mankell)

    ترجمه: هادی بنایی

    ناشر: هرمس

    سال نشر: 1389 (چاپ 1)

    قیمت: 5000 تومان

    تعداد صفحات: 345 صفحه

    شابک: 978-964-363-351-6


    داستان با این جملات آغاز می‌شود:

    "وقتی از خواب بیدار شد به رویایی فکر می‌کرد که دیده بود، اما آن قسمت از خوابش را که به

    نظرش مهم می‌رسید، هر کاری کرد نتوانست بازسازی کند.


    خیلی سعی کرد به خاطر بیاورد، ولی خواب مانند سوارخی تاریک بود، چاهی که نشان نمی‌داد

    داخلش چیست.


    با خود فکر کرد: "خواب گاوهای نر را هم که ندیده‌ام، والا الان مثل تب‌کرده‌ها خیس عرق بودم.

    امشب گاوها مرا راحت گذاشته بودند." در تاریکی بی‌حرکت دراز کشید و سعی کرد گوش کند.

    صدای تنفس ضعیف همسرش را که در کنارش خوابیده بود به سختی می‌شنید. نفس کشیدن

    همسرش به قدری ضعیف بود که تقریبا آن را حس نمی‌کرد …"
     
    gandomm، M @ H @ K، m naizar و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.