سوء تعبیر یک زمستان .. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- نیستی و بهار هم بیتو سوء تعبیر یک زمستان است .. { سیدعلی میرافضلی }
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .. نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس یازی ، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛ که سرما سخت سوزان است . نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .. نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است .. آی .. دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ! منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .. منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور . منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور .. نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .. بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .. تگرگی نیست ، مرگی نیست .. صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .. من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .. حریفا ! گوشِ سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .. وقندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .. به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .. حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، زمستان است .. { مهدی اخوان ثالث }
نذر کرده ام يک روزي که خوشحال تر بودم .. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- نذر کرده ام يک روزي که خوشحال تر بودم بيايم و بنويسم که زندگي را بايد با لذت خورد که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد يک روزي که خوشحال تر بودم مي آيم و مي نويسم که اين نيز بگذرد مثل هميشه که همه چيز گذشته است و آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است يک روزي که خوشحال تر بودم يک نقاشي از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست زندگي پاييز هم مي شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر يک روزي که خوشحال تر بودم نذرم را ادا مي کنم تا روزهايي مثل حالا که خستگي و ناتواني لاي دست و پايم پيچيده است بخوانمشان و يادم بيايد که هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد و هيچ آسياب آرامي بي طوفان .. { مهدي اخون ثالث }
یک روز هم می شود دوست داری بنشینی پشتِ پنجره با دنیا قهر کنی منتظر بنشینی ببینی کسی حواسش به قهر بودنت هست ؟ یک روز هم می شود دوست داری عاشقانه نگویی بشنوی دوست داری بغض کنی او حرف بزند بباری او حرف بزند یک روز هم می شود دوست داری خسته باشی نباشی و ببینی اصلا این نبودنت کسی را بی تاب می کند ؟ کسی را دلتنگ می کند ؟ یک روز هم می شود لحنِ حرفهایت سرد می شود نه اینکه سرد باشی بهانه است می خواهی بدانی کسی حواسش به این سردی هست و خدا نیاورد آن زمانی را که نفهمند به یک باره سرد می شوی زمستان می شوی و آن یک روز که می خواستی ببینی کسی برایش مهم است بودنت می شود هرروز هرلحظه هرساعت . حواستان به سردیِ لحن باشد گاهی بهانه است تا بدانند دوستشان دارید یا نه حواستان باشد .. عادل دانتیسم
گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن حسین منزوی
زمستان که می آید ... می شود دهان جاده ها را بست با زنجیر! با زنجیر بست تا نگوید به کسی تقویم چشم های تو، بهار ندارد! اما... فصل های زرد عمر من بی تو، باران دارد بی امان... تا دلت بخواهد! تا دلت بخواهد سرمای تنم آغوش بی کسی هایم را خاطره می سازد! یاقوت های این طاق آویخته ی رَز نشان شراب تلخ شیراز لبان تو شده است که مست، مست، شاعران جهان را باده پرست مذهب تو کرده است! کرده است هر آنچه نباید بکـند! این روزها طعنه می زند به لبخندم قاب عکس تاکستانت... "امیر معصومی"
برف نو، برف نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته ای بر بام. پاکی آوردی ای امید سپید! همه آلوده گی ست این ایام. راه شومی ست می زند مطرب تلخ واری ست می چکد در جام اشک واری ست می کشد لبخند ننگ واری ست می تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پیرار نقش هم رنگ می زند رسام. ... ... خام سوزیم، الغرض، بدرود! تو فرود آی، برف تازه، سلام! "شاملوی بزرگ"