به گمانم برف می آمد آخرین باری که دیدمت « گلچهره » را شجریان با دهان تو می خواند .. آمدم چیزی بگویم صدایم در گوش سنگین برف فرو نرفت خواستم صدایت را برای همیشه پشت پرده ی گوش هایم پنهان کنم کلماتت یخ زدند کلماتت یخ زدند و بغض آدم برفی غمگینی در گلویم گیر کرد .. « هنوز دوستت دارم » و فکر می کنم این جمله در تو دیگر اثر نکند دوستت دارم .. و فکر می کنم تنها در روزهای سرد زمستان است که گاهی از کلماتم بخاری بلند می شود .. { لیلا کردبچه }
پشت كاجستان، برف. برف، یك دسته كلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب. شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط. من، و دلتنگ، و این شیشه خیس. می نویسم، و فضا. می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك. یك نفر دلتنگ است. یك نفر می بافد. یك نفر می شمرد. یك نفر می خواند. زندگی یعنی: یك سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها كم نیست: مثلا این خورشید، كودك پس فردا، كفتر آن هفته. یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند. قطره ها در جریان، برف بر دوش سكوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس ........................................... سهراب سپهری
در عمری واژگون در انتظار تولد خویشم .. برف بر مژه ام ، بر تنم ابرها ترانه تازه ای در خیالاتم می بافند .. { شمس لنگرودی }
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهروماه . . زمستان است......
ماشین شهرداری هر شب رأس ساعت معلوم از روی خواب هایم رد می شود. پلیس های منتظر، هر روز رویا هایم را جریمه می کنند و دزدگیر ماشین ها مشتم را باز می کنند وقتی بی هوا دور و بر خانه ات پرسه می زنم. دلم اما هنوز خواب درختی را می بیند ایستاده در برف. به شکار خرگوش می رود و می داند هر جا آتشی روشن است یعنی یک نفر به هر دلیلی خوابش نمی برد.
زمستان گرمترین فصل سال است وقتی درخت ها لباس هایشان را در می آورند و تو برای اولین بار دستم را می گیری.
نباشــــــــی. . . . مــــــــــــــن. . . . هیــــچ حســـی . . . . به روز برفـــــــی ندارم . . . . من عاشق زمستــــــــانم . عاشق اینکه ببینمت . در زمستان آرام راه می روی . که سُر نخوری ! . که گونه هایت از سرمــــــــا سرخ شده است . معصومانه به زمین خیره ای . چه قدر دوست داشتنی شده ای .. . حرفم را پس میگیرم . من عاشق زمستــــــــان نیستم ، . عاشق تــــــــوام …
بـا بـوی شعر مـن بنشینـی کنـار دریای من و قــلاب بیـاندازی توی رگ های من گـریـه کنم بـا شانه های تو و بلرزی با چشم های من همیـن که لب های من پناه بیاورند بـه قــلاب تو زمستان بـریزد توی رگ های من و اوّلین بـرف ببارد ، آرام .. از سرانگشتان ِ تو بـر جنوب کـوچک مـن .. { روجا چمنکار }
بی تو بهار هم برایم زمستان است به همان سردی وشاید سردتراز آن بی تو خزان تمام وجودم را می گیرد نفسهایم از این همه سرما یخ میزند...