آدم های سوم در صبح های زمستانی زاده می شوند در غروب های زمستانی به خانه باز می گردند در شب های زمستانی به بهار فکر می کنند و در روزهای زمستانی تقلا می کنند و تمام می شوند. { محمدرضا عبدالملکیان }
دست سردم از چه میلرزی پنجره را ببند مداد را بردار دوباره شعرهای عاشقانه بنویس !! نه .. این زمستان از پنجره نیامده است .. { شهاب مقربین }
ای بکرترین برکه! هلا سوره ی صافی ! پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی ! داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم بدنام که هستیم به اندازهی کافی تلخینهی آمیخته با هر سخنت را صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی ! با یافتن چشم تو آرام گرفتم چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی چندیست که سردم شده دور از دم گرمت بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ... { علیرضا بدیع }
بی تابانه در انتظار توام غریقی خاموش در کولاک زمستان .. فانوس های دور سوسو می زنند بی آن که مرا ببینند آوازهای دور به گوش می رسند بی آن که مرا بشنوند .. من نه غزالی زخم خورده ام نه ماهی تنگی گم کرده راه نهنگی توفان زادم که ساحل بر من تنگ است .. آن جا که تو خفته ای شنزاری داغ که قلب من است .. { محمد شمس لنگرودی }