وادارم می کنی دوباره با شعر موهایم را شانه کنم و هر روز زیباتر از دیروز شوم وادارم می کنی نیمه شبان برخیزم و در آینه ترا ببینم واژه هایت را ردیف کنم و شاعر فقط تو شوم وادارم می کنی در زمستان دوباره جوانه زنم پر از شکوفه شوم و قانع شوم زمین گرد است و زندگی ادامه دارد وادارم می کنی رویا در رویا هر شب همسفرت باشم پا برهنه به روی ساحل گر گرفته در کنار آتشی در جنگل زیر رگبار نگاه آبی تو بدون چتر پآیکوبی کنم وادارم می کنی هر روز با تو شرط بندی کنم و تو تمام کوچه های بن بست دنیا را خاطره باخت شیرین من کنی وادارم می کنی که شب و روز سجده کنم خدای آیسان . . خدای آی لآر خدای رنگ چشمان تو آبی فقط به دلیل آنکه وادارم می کنی دوباره پل بزنم عشق را با ترانه دوباره دوست بدارم دوباره زندگی کنم دوباره قلبم را منفجر کنم دوباره دفتر شعرم را پر از ستاره کنم