اگر که بیهده زیباست شب برای چه زیباست شب برای که زیباست؟ ــ. شب و رودِ بیانحنای ستارگان که سرد میگذرد... و سوگوارانِ درازگیسو بر دو جانبِ رود یادآوردِ کدام خاطره را با قصیدهی نفسگیرِ غوکان تعزیتی میکنند... به هنگامی که هر سپیده به صدای همآوازِ دوازده گلوله سوراخ میشود !... اگر که بیهده زیباست شب برای که زیباست شب برای چه زیباست ؟ ...
بدهکار هیچ کس نیستم جز همین ماه که از پشت میله ها می گذرد که می توانست از اینجا نگذرد و جایی دیگر مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز بچسبد به شیشه کابین یک تاجر پول دار بدهکار هیچ کس نیستم جز همین ماه که تو را به یادم می آورد...
چیزی ندارم تا به استقبال شبهای بلند بروم. شبهای بلند حرفها را کوتاه می کنند و آدم کم می آورد در برابر این ساعت های ساکت و بهت زده ی روی دیوار. دیگر زل زدن به آسمان از پشت شیشه ی بخار گرفته هم کاری از پیش نمی برد. پاییز تمام ستاره هایش را جایی پنهان کرده که دست هیچ کدام از ما به آنها نمیرسد. شاید تنها کاری که می توانی بکنی این باشد که لبخند بزنی ، نفسی از قلبت بکشی و بگذری. دستانت را از جیبت بیرون بیاوری و یک نفس عمیق بکشی . شاید یک سلام بتواند دل گرمت کند. آن هم در گیر و دار این فراموشی های واگیردار! گاهی تنها یک سلام می تواند شروع یک معجزه باشد. امتحان کن!
شب بود و ستاره بود و من بودم و ماه شب رفت .. ، من موندم ________________________ ◄اینو سحری تو فیلم شنیدم. تا حال نشنُفتِ بودم. چند چیزِ کلیدی داش، .. >البته تویِ پستای اول نوشته شده بود، اینطور متوجهش نبودم. ________________________ >شاید این باشِ: ماه نائب خورشید باشِ برامَن.
میروم تا در میخانه کمی مست کنم جرعه بالا زنم و آنچه نبایست کنم آنقدر مست که اندوه جهانم برود استکان زیر لبم باشد و جانم برود برود هرکه دلش خواست شکایت بکند شهر باید به منه غمزده عادت بکند
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جانست مرا گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد مردم چشم آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افگنده و آبش کردم غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و خوابش کردم دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر بر سر آتش جور تو کبابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
آنشب كه دلي بود به ميخانه نشستيم آن توبه صد ساله به پيمانه شكستيم از آتش دوزخ نهراسيم كه آنشب ما توبه شكستيم وليكن دل نشكستيم
نگرانم... نگران دوری دستهایمان و بی قراری فاصله ها … نگران باران های آمده و نيامده… مرور کردن شب و روز… نگران تنها شدن … نگران کم شدن آبی های آسمان… نگران حرفهای نگفته ی چشمهايمان و غبار گرفتن کوچه های خاطره … نگران سرد شدن نفسهايمان… کمرنگ شدن اشتياق ديدارمان… نگران بومهای خالی ديوارها … نگران يخ زدن قلبهايمان نگرانم… نگرانم… نگرانم…