بیشتر شبها دلم می خواهد با درخت سخن بگویم. زمانی که برق چراغ در شیشه ی پنجره ی اتاق او را از دید من پنهان میکند. میدانم که آنجاست و در تاریکی مرا می پاید. این حس به من آرامش میدهد، همانطور که صدای پدر و مادر در اتاق کنار دستی به کودک ی که در خوابی عمیق فرو رفته آرامش می بخشد. رنگ زرد به درون برگهای درخت رخنه میکند همانطور که خون به گونه های آدمی خجالتی می دود. برگهایی در آغوش باد مستانه در رقص آمده اند حاضر نیستند جایشان را در این دنیا با هیچ کس عوض کنند.
هر شب کنار پنجره ای باز،آسمان با بالهای بسته ی من حرف می زند هر شب کنار پنجره ای رو به انتظار با تو نگاه خسته ی من حرف می زند ...
وقتی "رویایِ" بودن تنها دل خوشی ام می شود مستانه قامت ماه را در آغوش می کشم تا به هنگام کامل شدن دیوانه ام کند و باز هم رویا بسازم رویایی از جنس "بودن"
عاشقی افسانه شد شب زنده داران راچه شد... دور عشـــــق، ای دل سر آمد ... بیقراران را چه شد ... مهر ... در دلها نیابی ... غمگساران را چه شد ... یاری اندر کس نمی بینیم ... یاران را چه شد دوستی کی آخـــــــــر آمد ... دوستداران را چه شد...
شعله ور در نگاه مرگ عشق است به مرده ای چون من! عشق است که در نگاه خاموشم میکند فانوس این فاصله روشن. خونی نمانده در رنگ صبح خوابی نمانده در دل شب پیداست فقط دو چشم ستاره ای کاز آن دمیده میشود سرشت سحر
شب رفتنی است ولی... چه کسی گفته که شب زیبا نیست گر که عاشق باشد میداند عشق در شب زیباست که در آن بوف موسیقی عشق می سازد ودر آن لحظه ناب جیر جیرک نغمه عشق ز معشوق خودش می خواند و نسیم دست در دامن برگ می رقصد به چه زیباست این شب شب سیاه است و قشنگ و در آن آسمان جلوه ای از عشق خداست که به هر بنده ناچیز خودش میدارد به چه زیباست این شب یادم آید که درآن ظلمت شب زیر نور مهتاب رخ زیبای تو رامی دیدم که به من خیره شدی شب چه زیباست بدان می نگرم ودر آن ظلمت شب در سکوت شب تار یاد آن خاطره می افتم من یادآن بوسه شیرین ز عسل به چه زیباست این شب...