دورترین افق ها را نشانم می دهی خاک کویر این همه خاموش را غربال می کنی به نگاهی ... بی خواب پرده پوش این همه شب را بشکن.
شب که می شود بساط رویا میگستراند خیالت در دلم و تا گرگ و میش چشم ها مرا با قطار آرزوها راهی تو میکند از سد حادثه ها میگذراند و مرا تا ایستگاه آخر که آن را عشق خوانند مسافر میکند و در آن ایستگاه متروک تا سقوط خورشید صدای پای تورا انتظار میکشم…
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه ...نه هرگز! بی تو حتی شب من ماه ندارد پایِ سست و تنِ فرسوده ام آخِر که به آن کوچه دگر راه ندارد بی تو یک شب، منِ تنها هوسِ کویِ تو کردم هوسِ مویِ تو و بویِ تو و رویِ تو کردم سرِ سجاده ی خود تا به سحرگاه نشستم بند از پای گسستم چشم ها بستم و در خویش شکستم گله کردم ز نگاهت و آن دو چشمانِ سیاهت بوسه ی گاه به گاهت گله کردم گله کردم به خدایت! بی تو، شب ماه ندارد ابر هم گاه ندارد به سحر راه ندارد در بساط آه ندارد دلِ سنگی که تو داری به خدا شاه ندارد! دوش گفتم به خدایت که شب و روز ندارم که ز دستت نفسم حبس در این سینه و مبهوت نگاه و همه جانم نگران است! نیمه شب بود و هوا رام.قطره ی اشک خدا پنجره را شست! چشم ها خیس....پای ها سست. لرزه افتاد به جانم.تو کجایی؟ نگرانم نکند باد بیاید حالتِ مویِ تو برهم بزند یا بخرامد در اتاقی که تو خوابی! نکند زوزه ی یک گرگ، از سرت خواب پراند..!نگرانم نگرانم.. من پر از دغدغه و شب پر از آرامش و محجوب. من قسم می خورم این بار به آرامشِ این شب، به سیاهیِ سماوات، به کواکب، به سیارات حذر از عشق ندانم سفر از پیشِ تو هرگز نتوانم نتوانم!
تمام دلم گشوده به نگاه توست ... به نگاه سراپا آرام ِ تو که بیـخودم می کند و من این را دوست دارم... که بی تابی و دلتنگی ام نزدیک تو باشد ، نزدیک شانه های مهربانت که من سر بگذارم و تو دل بگذاری ...
روزم مانند همه مردمان میگذرد . اما ،چون شب فرا مي رسد، يك واژه،با يك واژه پريشاني من اغاز مي شود . روز ـ روزهايم را با حديث نفس مي گذرانم . اما شب،شبانگاه من غم مي شوم و غم من ! همانا عشق تو در قلب من ثابت است و جاي گرفته ، چنان كه انگشتان بر كف دست ...
با من بمان!با من سخن بگو تا فراموش کنم فراموش شده هستم! با من بخند تا از خاطرم برود غمگینم. با من گریه کن تا هرگز ندانم کسی هم دردم نیست! با من بیا تا به وجودت دلگرم شوم. با من قدم بزن تا یادم برود من مرده ام! برویم نیاور ولی با من بمان...
چه خبر از اون آدمای بی نشون که نیمه شبها واسه دلشون توی کوچه های شهر میخوندن رعنا چو بلایی نرمک نرمک از سر نارمک تا به سمنگان میخوندن رعنا تو کجایی ؟
هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش؟ یا چشم مرا زجای برکن یا پرده ز روی خود فروکش یا باز گذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم؟ نه بختِ بدِ مراست سامان وای شب،نه تُراست هیچ پایان ... تو چیستی ای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شکل خوف آور تاریخچۀ گذشتگانی یا راز گشایِ مردگانی تو آینه دارِ روزگاری یا در رهِ عشق پرده داری؟ یا دشمن جانِ من شدستی؟ ای شب بنه این شگفتکاری بگذار مرا به حالت خویش با جانِ فسرده و دلِ ریش بگذار فرو بگیردم خواب کز هر طرفی همی وزد باد وقتی ست خوش و زمانه خاموش مرغ سحری کشید فریاد شد محو یکان یکان ستاره تا چند کنم به تو نظاره؟ بگذار به خواب اندر آیم کز شومیِ گردشِ زمانه یکدم کمتر به یاد آرم وآزاد شوم ز هر فسانه بگذار که چشمها ببندد کمتر به من این جهان بخندد