آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
شب هم دیگر تحمل بی خوابی هایمان را ندارد هر کسی به طریقی خوابش نمیبرد یکی با شنیدن موسیقی ان یکی با مرور کردن خاطرات و من هم با پرسخ زدن میان نبودنها
شبها سپری شدند آن شبهای آرام آن سایه های سکوت آن شبها با رازهای پنهان آن شبها با زمزمه صاف وظریف تاریکی برای آن شبها نجابت برای آن شبها آن شبها با بار نیکوترین ها براستی شب از نگاه مهتاب یا شب از چشمه های پر عشق زیر پلکها آن شبها آه داشت به معنای یک عالمه افسوس عشق داشت به معنای مطلق معصوم کریم داشت به خالصیِ اشک یتیم و خلاصه شب از جنس آسمانی ها پرنده پر نمی زد اما پرواز میکرد صدای بالهایش آرامش رویاهای دیگران را برهم نمی زد دیوار های شنی خالی از وسوسه های شهر خالی از نگاه غمگین و حسرت آن شبها شمع بود و پروانه ها جمع بود در پس پرده پنهان مناجات در هق هق گریه خیس و آنگه سینه از خاک می رویید یاسمن در دل باد می پیچید و... والسلام
شب را نوشیدهام و بر این شاخههای شکسته میگریم مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پرپر کند مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بیتار و پود رویاها بیاویزم سهراب
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
شب زنده داران را از تنهایی نترسانید! آن ها عمیق ترین طعم تنهایی را در مفهوم ساکت ترین ساعات شب چشیده، و بهای آن را با سردردهای صبحگاهی و التهاب چشم هایشان پرداخته اند. *** شب زنده داران را از اندوه نترسانید! آن ها رویاهای شبانه را رها کرده و تا پاسی از شب به اندوه خود اندیشیده اند. *** آن ها مظلومانه ترین بغض هایشان را در آغوش گرفته و به دامان تاریکی پناه برده اند و پارس کردن سگ های ولگرد را به وعده ی آواز گنجشک ها نفروخته اند. *** شب زنده داران را از هیچ چیز نترسانید آن ها نمی ترسند!