پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا درین پرده جز اندیشه ی او نگذارم ... دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم ...
روز اگر زود گذشت و نچیدیم گل سرخ غروب رو نگیریم ز تاریکی شب که سحر می رسد از راه و درون چشمش اثر روشن صبح دگري مشهود است
بمان ای شب که تاریکی و بیداری دلم خواهد برو ای مه که اندوه شب تاری دلم خواهد بیا ای غم، بیا ای مونس شبهای تار من که امشب از تو همدردی و همکاری دلم خواهد بسوز ای جان که جانی آتش افروز آرزو دارم بکاه ای تن که رنجوری و بیماری دلم خواهد برنجان و بنالانم، بگریان و بسوزانم که سوز و اشک و آه و ناله و زاری دلم خواهد کنار و بوس و آغوش تو ارزانی به بی دردان که من دنیای دردم عاشق آزاری دلم خواهد غم عشقی کرامات کردۀ جان و دل ما را که حق نشناسم ار یک ذره غمخواری دلم خواهد بجز روی تو و موی تو و چشم نکوی تو ز هر چه در دو عالم هست بیزاری دلم خواهد
خواب هایِ خوب و بــد زیــاد می بیـنم و هَر شـب تـو نـزدیک هَمــان خـوابِ خوبــم هستی فــکر می کنـم تــا خوشبـختیم یـک غَلـت دیــگر مانده و ایـن غَلتــــهای لعـنتی مـن را از خواب بیدار میکنـند هَـر شب .
عاشقی افسانه شد شب زنده داران راچه شد دور عشق ای دل سر آمد بیقراران را چه شد مهر در دلها نیابی غمگساران را چه شد یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ……. پهنه رود صفاهان همچو دشت نینواست چشمه سارانش ز جوش افتاده گویی سالهاست زنده رودش را بخوانی مرده رود اکنون بجاست آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد …… میهن ما مبتلای دردهای بی دواست آدمی در گیر و دار بندوبست اغنیاست روزگاری طی شد اما تکسواری بر نخاست لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشیدو سعی باد و باران را چه شد ……. خاک پاکان بود و مهد تر زبانان این دیار ملک نیکان بود و بوم پاک جانان این دیار زادگاه مهر بودو مهر داران این دیار شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد ……. سرخ رو دشت و دمن از رویش آلاله هاست با طراوت شاخه های سنبل از باد صباست غنچه از هرسو بر آمد بلبل شیدا کجاست صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد ……. ظلم کوشان آتشی در دودمان افکنده اند رادمردان نیزه و تیرو کمان افکنده اند نکته دانان تیغ تاثیر زبان افکنده اند گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد ……. از در میخانه دوش این نغمه می آمد به گوش رمز هستی را نمیدانی نکویی می بنوش با خبر از عالم بالا نمیگردی مکوش حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش از که میپرسی که دور روز گاران را چه شد
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است رویای دور دستِ تو نزدیک میشود پ ن : این متنو با یه کارت پستال تو دوران راهنمایی کادو گرفتم که هنوزم دارمش
شب است در به درِ کوچه های پر دردم فقیر و خسته به دنبالِ دوست میگردم اسیرِ ظلمتم رفیقِ من کجا ماندی؟ به اعتبارِ تو... فانوس را نیاوردم...
پنجره را به پهنای جهان میگشایم جاده تهی است.درخت گرانبار شب است. ساقه نمیلرزد.آب از رفتن خسته است.تو نیستی نوسان نیست...
غبار نیلی شبها راهم می گرفت و غریو ریگ روان خوابم می ربود چه رویاها که پاره نشد! و چه نزدیک ها که دور نرفت! و من بر رشته ی صدایی ره سپردم که پایانش در تو بود آمدم تا تو را بویم و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی به پاسِ این همه راهی که آمدم.