چـــــه کــــــار بــــه حـــــرف مــــــردم دارم... زندگـــــی من هــــــمین اســـــت ، شـــــب کــــه مـــــی شود سیــــــگاری روشن مـــــــی کنم.. عــــــاشقانه ای مــــــی نویسم.. خیـــــــره مـــــــی شوم بــه عــــــکست و بـــا خــــــودم فــــــکر مــــــی کنم مگــــــــر مـــــــی شود تــــو را دوســـــت نـــــــداشت..
مرور ميكنم هر شب قبل از خواب، تمامِ پيغام هايمان را... باور كن هيچ نشانى از اينكه قرار بود بروى، نميبينم صبح بخيرت بود قربان صدقه رفتنهايت بود خستگى در كردنهايم و سلفى هايى كه دلتنگيمان را نشان ميداد... شب بخير اما، نبود... حق بده آشفتگى ام را... انتهاى داستانِ ما، مثلِ فيلمهاى فرهادى بود!
در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نميآيد اندوهگين و غمزده مي گويد شايد ز روي ناز نمي آيد چون سايه گشته خواب و نمي افتد در دامهاي روشن چشمانم مي خواند آن نهفته نامعلوم در ضربه هاي نبض پريشانم مغروق اين جواني معصوم مغروق لحظه هاي فراموشي
کجایی تا ببینی ، شبها خوابت را می بینم ، روز ها با خاطراتت عشق می کنم و در حسرت می گذرانم ، با توأم، تویی که میگفتی عادی میشود این جدایی ، برای من خیلی خاص شده است
شب است و دلتنگ توام ... باید منتظر صبح بمانم صبح شود برای ابرها تعریف خواهم کرد دیشب بر من چه گذشت راستی تو این را هم نمی دانی ابرهای اینجا برای سازهای ناهماهنگ دل من می رقصند من از خود فارغ می شوم نگاه می کنم... نگاه می کنم آرزو های تکراری ای کاش بر روی آنها خانه ایی داشتم از آن به تو نگاه می کردم و تنها به تو تنها به تو ...
شب شب سختی بود. وچه آسان وچه بی پروا گفت:که دگر حسی نیست. دل من،هری ریخت،درد با من آمیخت قلبم از جا لرزید،قطره اشکم خشکید مات ومبهوت شدم ...
باهمه دلواپسی ها،خسته از این بی کسی ها با دعاهای شبانه،رازهای عاشقانه گریه ها از بغض یکریز،درد ها در سینه لبریز آن شب زیبا سحر شد.
دیگر امروز گذشت. هرچه بود آخر شد. ولی از عادت های این دل، دل تنها، دل مرده، شب شبی، روشن ومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. زیر لب می خواندم: " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم "