یک شب هایی هم هست دستت به قلم نمیرود! اسم این شب ها را گذاشته ام... شبی که واژه سرگردان است.....! باید تو باشی... بنشینی روبه روی ام..! خیره شوی به من! تا بنویسم طرز نگاه کردنت را! تا این واژه های سرگردان کمی آرام بگیرند!! میشود کمی هم لبخند بزنی؟! گناه دارند کلمات بیچاره!! بس که از نبودنت نوشتمشان رنگ باخته اند... میخواهم با قلم و کاغذ مست کنم! با واژه ها سماع کنم!! فقط مانده ام با چشمانت چه کنم..؟ میشود چشمانت انتشارات نوشته هایم باشند...؟ و در صفحه اول بنویسم تقدیم به عطر تنت.....؟ میشود....؟ میخواهم از آمدن بنویسم.... از ماندن.... از بودن... میشود بیایی و بمانی و نروی؟
آدمها همديگر را پيدا مى كنند از فاصله هاى خيلى دور از تهِ نسبت هاى نداشته انگار جايي نوشته بود كه اينها بايد كنار هم باشند مى شوند همدم مى شوند دوست مى شوند رفيق اصلأ مى شوند جانِ شيرين…! درست مى نشينند روى طاقچه ى دلِ هم حرف هايشان يك جورِ خوبى دلنشين است دل براى خنده هايشان ضعف مى رود؛ اصلأ بودنشان شيرين است وقتى هم كه نيستند هى همديگر را مرور مى كنند و مُدام گوش به زنگِ آمدن هم هستند… خدايا به همين شب قسم، اين آدم ها را نگير از هم
همه ی ما فقط دو نوع شب در زندگی مان داریم؛ شبی که میخواهیم زودتر صبح شود، و شبی که هیچگاه دوست نداریم به صبح برسد. و مرز بین اینها تنها یک "او" ست که بستگی دارد مانده باشد، یا رفته باشد.
شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو آبه شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی ، جهان خوابه زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخنده شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی تو رو آغوش می گیرم تنم سر ریز رویا شه جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه تو رو آغوش می گیرم هوا تاریک تر میشه خدا از دستای تو به من نزدیک تر میشه زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی ......