دلتنگى هاى آخرِ شبِ هر كَس، هيچ شعبه ى ديگرى ندارد! يكى عكس ميبيند... يكى آهنگ گوش ميدهد... ديگرى پيغامها را مرور ميكند... يكى... انتخاب با شماست! من هر شب همه را باهم انتخاب ميكنم ...
بالاخره یک موقع کسی می آید و مرا گم میکند میانِ آرامشِ آغوشش و نشانم خواهد داد شب آنقدر ها هم بیرحم نیست ... .. .
شب سردی ست و هوا منتظر باران استوقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان استشب بخیر ای نفست شرح پریشانی من ماه پیشانی من ، دلبر بارانی من
شاید بعد از امشب ديگر نباشم.. تو اما هر روز صبح پنجرهی قلبت را باز کن و «دوستت دارم» ها را و «صبحت بخیر» ها را و «مراقب خودت باش» ها را نفس بکش سپردهام به آسمان سپردهام به صبح...
چه کسي میداند شاید پریشانيِ شبهایمان بدهکاري به آدمهایي باشد که صمیمانه به ما دل دادند و ما چه بي رحمانه مي خواستیم ولي گفتیم نه!
- برایش نوشتم: " زیر نور این آباژور در ازدحام این قرص خواب های لعنتی جایی در وسعت سرد این تختخواب شب بخیر هایت گم شده است " برایم نوشت: " بخواب ، عادت به هیچ چیز صلاح نیست " و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد...
"ميخواهم همين امشب قَدرَت را بدانم" شايد شبى برسد كه هر كداممان، كنارِ كسى باشيم كه از سرِ اجبار، محكوم به دوست داشتنش هستيم ...