من حسودم جانم! حسادتِ من با تو زمين تا آسمان فرق دارد؛ حسادتِ تو بغض ميشود حسادتِ تو جمع ميشود در قطره اشكى و آرام آرام سُر ميخورد روى گونه هايت... با پشت دستهاى مردانه ام پاكشان ميكنم و تا آخرِ عمر ضمانت ميكنم كه غريبه اى سببِ خيس شدنِ چشمانت نشود! من اما همه چيز را ميريزم توي دلم شب ها كه به خواب ميروى، مى آيم كنارِ پنجره و تمامِ حسادت هاى مردانه ام را دود ميكنم! ميدانى؟ من به تمامِ آدمهايى كه تو ناخواسته دوستشان دارى حسودم؛ به شاعرى كه با شعرهايش ذوق ميكنى... به خواننده اى كه ترانه هايش روى لبهايت رژه ميرود... به بازيگرى كه قند در دلت آب ميكند... كنارِ تو از تمامِ اينها لذت ميبرم اما در خلوتم روزى هزاران بار نفرينشان ميكنم! خاصيتِ مرد بودن همين است جانم؛ مردها حسادتشان را بروز نميدهند، جمع ميكنند و جمع ميكنند و شبها در خلوتشان بدونِ آنكه بويى ببرى دود ميكنند!
به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای من زمین میخورم و باز تو را میجنگم یکه تازی، قدری، مخمصه را یک تنه ای *علیرضا_آذر *تاریک_خانه
چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد گل کاغذی است شب بو، که بهار و بو ندارد چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟
یکی دو ساعت مانده به پس و پیش نور و تاریکی.. به ..بده بستان تکراری ماه و خورشید.. اینبار سپیده که بدمد این سیاهی ناگریز تلخ را نفرین می کنم