... و گمان می کنم هر آدمی باید یک شعر داشته باشد که تمام روزها به آواز بخواندش.. یک شعر شیرین برای روزو شبهای کلافگی اش ! باید یک تو داشته باشد یک تو که بنشیندبه تمام آوازهای غمناک آدم گوش بدهد... به تمام حرفهایی که برای نگفتن اند که صدای خنده های آدم را بشناسد اندوه توی چشمهای آدم را ببیند.. که آرام باشد، مثل یک گندمزار، تمام تلاطم آدم را در آغوشش مهار کند یک تو که شبهای بیقراری خواب رابه چشمهایت بیاویزد...
حالِ بیدار شدن نیست! با خیالِ تو باید خوابید ؛ رویا دید ؛ صبح ارزانی مردم دلِ من خوابِ تو را میخواهد...
هيچ كس با من نيست مانده ام تا به چه انديشه كنم مانده ام در قفسِ تنهايى در قفس مى خوانم چه غريبانه شبى ست، شبِ تنهايىِ من ... *سهراب سپهرى
شب مانند پردہ سیاهے ڪل شهر را گرفتہ است قلمے بردار و فردایت را با ستارہ هاے درخشان بہ تصویر بڪش ... بدان این تو هستے ڪہ فردایت را میسازے
به تو فکر میکنم مثل آسمان به ستاره و ستاره به شب به تو فکر میکنم مثل نقطه به خط مثل حروف الفبا به عین مثل حروف الفبا به شین مثل حروف الفبا به قاف