روزی گفتی که شبی کنم دلشادت وز بند غمت کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت و ز گفته خود هبچ نیامد بادت سعدی
شب جمعه ست و من و همسر بی خوابــــــــ:sleep: اومدم ک انجمنو نشونش بدم هیس ، مودب باشید ، داره نگاتون میکنه ما یه روحیــــــــم با 2 تا آغــــــــــــوش
قایق کوچک تنهایی من صبر کن ، حادثه ها می گذرند شب فرو میریزد پشت آن موج بلند سحری نزدیک است ...
میگن ساعت از 2 شب که گذشت هیچ تصمیمی نگیر. و اگه گرفتی هیچوقت بهش عمل نکن . هیچوقت تصمیمایی که این موقع میگیری بهشون اعتباری نیست .
وین سَحَرَم نمیرسد ، از پی آن هزاره ها باز نگو که گم شده ، وعده پَسِ دوباره ها نمیگذارم این شبم ، سَحَر شود بدون او گر نرسد به دامنش ، دست من و ستاره ها شوق این دم : سحرگاه سه شنبه 28 دی 95