چند گاهی ، آسمان شبهایم ، همان آسمان نبود اما همیشه هر جا که میروم « ماهم » را با خود میبرم فرقی نمیکند زیر سقف کدام آسمانم ماه من همیشه با من است هزار آسمان هم که داشته باشم « ماه » من یکیست زنده باد « ماه » آسمان من
در تمام شب چراغی نیست در تمام روز نیست یک فریاد.. چون شبان ِ بیستاره قلب من تنهاست. تا ندانند از چه میسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بستهست.. راه من پیداست پای من خستهست.. پهلوانی خسته را مانم که میگوید سرود کهنهی فتحی قدیمی را.. با تن بشکستهاش، تنها...
به نظر هر شب و روزم سالی است گر چه ..خود عمر به چشمم باد است.. رانده اندم همه از درگه خویش پای پرآبله ، دل پراندوه.. از رهی می گذرم سر در خویش می خزد هیکل من از دنبال می دود سایه ی من پیشاپیش می روم با ره خود سر فرو، چهره به هم با کسم کاری نیست..... شاملو.
باد بر کلمات من می چرخد غبار حروف را پاک می کند می بیند نیستی. این گونه که او پرسه زنان دور می شود بر می گردد برف در دهانم خواهد ریخت.
با سکوتی ، لبِ من بسته پیمانِ صبور ــ زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو میسوزم و به نفرت بستهست شعله در شعلهی من زیرِ این ابرِ فریب که بدو دوخته چشم عطشِ خاطرِ این سوختهتن ، زیرِ این خندهی پاک و وردِ جادوگرِ کین که به پایِ گذرم بسته رسن … آه! دوستانِ دشمن با من مهربانانِ درجنگ ، همرَهانِ بیره با من یکدلانِ ناهمرنگ … من ز خود میسوزم همچو خونِ من کاندر تبِ من بیکه فریادی ازین قلبِ صبور بچکد در شبِ من بسته پیمان گویی با سکوتی لبِ من ....