1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شبـــــ زنده دارانـــــ

شروع موضوع توسط 7080 ‏4/7/15 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار

    این رازها که ما به دل شب سپرده‌ایم ..
     
    *Mitra*، Mojtaba، Mehdi.Samiya و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    چند گاهی ، آسمان شبهایم ، همان آسمان نبود
    اما همیشه هر جا که میروم
    « ماهم » را با خود میبرم

    فرقی نمیکند زیر سقف کدام آسمانم
    ماه من همیشه با من است
    هزار آسمان هم که داشته باشم
    « ماه » من یکیست
    زنده باد « ماه » آسمان من @};-@};-@};-
     
    *Mitra*، Mojtaba، سایه و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن


    در تمام شب چراغی نیست
    در تمام روز
    نیست یک فریاد..

    چون شبان ِ بی‌ستاره قلب من تنهاست.


    تا ندانند از چه می‌سوزم من،


    از نخوت زبان‌ام در دهان بسته‌ست..

    راه من پیداست
    پای من خسته‌ست..



    پهلوانی خسته را مانم

    که می‌گوید سرود کهنه‌ی فتحی قدیمی را..

    با تن بشکسته‌اش،
    تنها...



     
    *Mitra*، سایه، -Silence- و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    شب
    غمش را
    پنهان می کند پشت ماه،
    من
    غمم را
    پشت شب،
    کار دیگری نداریم من و شب
    وقتی
    نیستی ..
     
    *Mitra*، Mojtaba، Mehdi.Samiya و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    به نظر هر شب و روزم سالی است

    گر چه ..خود عمر به چشمم باد است..

    رانده اندم همه از درگه خویش

    پای پرآبله ،
    دل پراندوه..

    از رهی می گذرم سر در خویش

    می خزد هیکل من از دنبال

    می دود سایه ی من پیشاپیش

    می روم با ره خود

    سر فرو،
    چهره به هم

    با کسم کاری نیست.....







    شاملو.
     
    *Mitra*، -Silence-، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏15/12/15
    ارسال ها:
    96
    تشکر شده:
    387
    امتیاز دستاورد:
    53
    باد

    بر کلمات من می چرخد

    غبار حروف را پاک می کند

    می بیند نیستی.


    این گونه که او پرسه زنان دور می شود

    بر می گردد

    برف در دهانم خواهد ریخت.
     
    *Mitra*، -Silence-، 7080 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    شب را
    از زنانى بپرس
    كه تنها گذاشته شده اند!
    زيرا كه شب ها
    همه چيز
    چند برابر
    مى شود . . .
     
    سایه های بیداری، *Mitra*، -Silence- و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    از ما که در تمام شب عمر
    در جستجوی سحر پرسه می‌زدیم
    از ما به مهربانی
    یاد آرید...
     
    *Mitra*، -Silence-، 7080 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    گاه چنگم
    گاه تارم
    روز و شب..
     
    سایه های بیداری، *Mitra*، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    با سکوتی ، لبِ من
    بسته پیمانِ صبور ــ

    زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می‌سوزم
    و به ‌نفرت بسته‌ست
    شعله در شعله‌ی من

    زیرِ این ابرِ فریب
    که بدو دوخته چشم
    عطشِ خاطرِ این سوخته‌تن ،

    زیرِ این خنده‌ی پاک
    و وردِ جادوگرِ کین
    که به پایِ گذرم بسته رسن …

    آه!
    دوستانِ دشمن با من
    مهربانانِ درجنگ ،

    همرَهانِ بی‌ره با من
    یک‌دلانِ ناهمرنگ …
    من ز خود می‌سوزم
    همچو خونِ من کاندر تبِ من

    بی‌که فریادی ازین قلبِ صبور
    بچکد در شبِ من

    بسته پیمان گویی
    با سکوتی لبِ من ....
     
    سایه های بیداری، *Mitra*، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.