شب که می آید تب عشق تو بالا می رودطاقت غم از کف آبادی ما می رود از زلیخا علتِ نا اهل بودن را نپرس آبروی دستهای پاک یکجا می رود ماهی آزاد برعکس مسیر زندگی گاهگاهی پشت بر آغوش دریا می رود عاشقی درد عجیبی نیست اما ناگهان هرکه درگیرش شود از دارِ دنیا می رود پادشاه زخم خورده از دل بی غیرتش در نبرد تک به تک با خویش تنها می رود چشم خود را باز کن آرامش تنگ غروب ! یک نفر همراه خود دارد از اینجا می رود
شب است و در سكوت شب، نشسته ام به خاطرات دلخوشم به اين دلی كه بسته ام به خاطرات ببين چگونه مهربان، طلسم كرده ای مرا گسسته ام به خاطرات ...
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی حافظ
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
پناه می برم به شب ... به زیر چتر تاریکی به فانوس روشن کم سوی کوچه ها تا کسی ... مرا نیازارد ... از گناه خوشرنگ روشنایی روز از نسیم چاپلوس سحر گاهی از ترحم شبنم به شاخه ی خشک ازپای مستم که در طلب او میرود به چاه از کلبه ی عروسکان زمینی پناه می برم به شب ... به شب که خلوتگه مخلصان عشق است به کوچه کوچه های شبانه به آن ترنم لحظه های تنهایی به آن اتاقک کوچک به بوی خوش بوی شب بویش پناه می برم به شب ...