خيابان هاى نيمه شب، مال آدم هاى ديگر است؛ مال آنها است كه وقت هاى ديگر هيچ جايى نيستند، آن هايى كه فقط خودشان مى دانند كه هستند ..
شبها تردیدها پچ پچه ای دارند در سرم بخوابم یا بیدار بمانم دلواپس آنم که چشم به در ،بیدار باشم و تو در خوابهایم به انتظارم قدم بزنی یا نه نمی دانم گویا شبها به برزخ می روم ..
مرا آزاد کن از من مرا آرام کن در خود برای پلک هایم قصه ای تعریف کن امشب که خوابم بهترین خواب جهان باشد ..
گاهی مرا به یاد آر آن زمانی که چشمانت خواب را نوازش می کند و آغوشت عشق را نفس می کشد به یاد آر که زنی در من دیوانه وار تو را دوست داشت اماناگهان عشق را از روزهایش گرفتند و درد را به شب های تنهایی اش سنجاق کردند او نیمه شبی با جهان بدرود گفت و من سالهاست سنگینی جنازه ی زنی را به دوش می کشم که حتی استخوان هایش هنوز بوی عطر تو را می دهند . فقط گاهی مرا به یاد آر ..
روی ماه دستمال نمدار میکشم نوک قاشق آسمون و می چشم می پاشم ستاره ها رو سر رات که بیای قدم بذاری رو چشم
زیبای من سیاه اگر چشم تو باشد سرم که بر زانوان تو باشد میدانم، شب از چشمهای تو میآید پنهانی به درهها میریزد بر کوهها و دشتها میگسترد دریایی تاریک، زمین را در خود میپوشد. سیاه اگر چشم تو باشد روشنای من است ..