شب ندارد سر خواب مي دود در رگ باغ باد، با آتش تيزابش، فريادكشان پنجه مي سايد بر شيشة در شاخ يك پيچك خشك از هراسي كه ز جايش نربايد توفان من ندارم سر يأس با اميدي كه مرا حوصله داد باد بگذار بپيچد با شب بيد بگذار برقصد با باد گل كو مي آيد گل كو مي آيد خنده به لب گل كو مي آيد، مي دانم با همه خيرگي باد كه مي اندازد پنجه در دامانش روي باريكة راه ويران گل كو مي آيد با همه دشمني اين شب سرد كه خط بيخود اين جاده را مي كند زير عبايش پنهان شب ندارد سر خواب شاخ مأيوس يكي پيچك خشك پنجه بر شيشة در مي سايد من ندارم سر يأس زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور ضرب آهستة پاهاي كسي مي آيد.
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چه قدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است سهراب سپهری
هر شب انديشه ديگر کنم و راي دگر که من از دست تو فردا بروم جاي دگر بامدادان که برون مي نهم از منزل پاي حسن عهدم نگذارد که نهم پاي دگر هر کسي را سر چيزي و تمناي کسيست ما به غير از تو نداريم تمناي دگر ..
مه روی تو، شب موی تو، گل بوی تو دارد گلزار جهان خرمی از روی تو دارد گردون که سرا پای وجودش همه چشم است پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد مهتاب شب افروز که از هاله کند زلف خود سایه ای از خرمن گیسوی تو دارد نرگس که نظر باز بود در صف گل ها تا چشم تو را دیده نظر سوی تو دارد با نکهت زلف تو نسیم سحری را هر جا نگرم سر به تکاپوی تو دارد تا ساقی این بزم تویی، باده ی گلرنگ این گرمی و لطف از اثر خوی تو دارد گلچین که به شیرین سخنی شهره ی شهر است لطف سخن از لعل سخنگوی تو دارد