باز شب آمد و شد اول بیداری ها من و سودای دل وفکر گرفتاری ها شب خیالات و همه روز تکاپوی حیات خسته شد جان و تنم زین همه تکراری ها در میان دو عدم این دو قدم راه چه بود که کشیدیم در این مرحله بس خواری ها دلخوشی ها چو سرابم سوی خود برد ولی حیف از آن کوشش و طی کردن دشواری ها نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند تنگی سینه و کم خوابی و بیماری ها سرگذشتی گنه آلود و حیاتی مغشوش خاطراتی سیه از ضبط خطا کاری ها کورسویی نزد آخر به حیات ابدی شمع جانم که فدا شد به وفاداری ها
بخواب آرام ای عشقم ،که من بیدار بیدارم فراقت تا سحر هر دم، کند بیمار بیمارم بخواب آرامِ جانِ من ،کنارت بودم و هستم بخواب آرام من امشب ،چو هر شب سخت هوشیارم تمام هستی ام خوابی ، برایت شعر می گویم بخواب آرام تا فردا، که من مشتاق دیدارم میان سینه ام بغضی، دل من گریه می خواهد ز ترس بودن بی تو ، ز فکرش نیز بیزارم دلم تنگ است می دانی ،که بی تو هیچ و تنهایم نگر بر تلخی ام بی تو، به این روز و شب تارم چه میشد گر سحر میشد، دلم بی تاب روی تو نوازش کن مرا هر دم، که من بی عشق بیمارم به چشمانت قسم عشقم ،که بی عشق تو میمیرم
سکوت شب را دوست دارمچون همهمه ی دروغ در دامنش نداردسیاه است ، سیاه سیاه ، حقیقت محض و چه صداهایی که فقط در سکوت شب شنیدنی ست میشنوی صدای فریاد آرزوهایم را ؟ یا اسیر روز کری شدی؟ شب و انسان و احساس و نقاب نترس نقابت را بردار ، تا روح عریانم را به تو تقدیم کنم
دریا شده است خواهر و من هم برادرش شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون شعری که دوست داشتی از خود رهاترش دریا سکوت کرده و من حرف می زنم حس می کنم که راه نبردم به باورش دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش
واژه های شب یک شب و بی خوابی دوباره باز اندکی در آنسوی ساعت جادو... ساعتی برای یک انعکاس آرام و لطیف؛ یادآوری رویاهایی که از دست رفتند و آفرینش رویاهایی که در راهند تفکر در اندوه های گذشته، برآوُرد شادی های فردا... یک شب و بی خوابی دوباره باز... اندیشه در رازهای زندگانی و در شگفت ماندن از آنها با حیرت...
خاطر بي آرزو، از رنج يار آسوده است خار خشک، از منت ابر بهار آسوده است گر بدست عشق نسپاري عنان اختيار خاطرت از گريه بي اختيار آسوده است هرزه گردان، از هواي نفس خود سرگشته اند گر نخيزد باد غوغادگر، غبار آسوده است پاي در دامن کشيدن، فتنه از خود راندن است گر زمين را سيل گيرد کوهسار آسوده است کج نهادي پيشه کن، تا وارهي از دست خلق غنچه را صدگونه آسيب است و خار آسوده است تا بود اشک روان، از آتش غم باک نيست برق اگر سوزد چمن را، جويبار آسوده است شب سرآمد، يکدم آخر ديده برهم نه، رهي صبحگاهان، اختر شب زنده دار آسوده است
چگونه می شود آنشب شود فراموشم؟ شبی که برف تنت در حیاط آغوشم... ...نشست و چای لبانت چنان مرا دم کرد که سالهاست پس از رفتن تو می جوشم شبی که فاصله صلح تن به تن با تو بجز حریر لباست نبود و تن پوشم همان شبی که نفس در نفس گره می خورد و دار قالی مویت رسید تا دوشم شبی که هر نفسش عمر جاودانی بود عجب! که خاطره اش کرده باز بی هوشم اگر چه رفتی و من در کویر تنهایی به یاد مستی آنشب سراب می نوشم هنوز هم که هنوز است خواب می بینم نشسته برف تنت در حیاط آغوشم....