پیش از آنی که در اندوه تو بی تاب شوم نغمه ای باش که با یاد تو در خواب شوم مثل یک دانهء برفم که سر انجام شبی می رسد دست به دستت بدهم ، آب شوم عکسها خاطره هایی لب گورند، نخواه ته صندوقچه زندانی این قاب شوم ماهی عاشقم و فرق ندارد بی تو همدم تنگ شوم، راهی مرداب شوم در نگاه تو کمین کرده پلنگی عاشق دوست دارم که شبی پسر مهتاب شوم عاشقی با تو قشنگ است؛ بگو مال منی پیش از آنی که در اندوه تو بیتاب شوم
شب است ديگر گرچه تار است و خوف انگيز كه چون به اعماقش پا مي نهی هراسی گنگ تو را فرا ميگيرد اما چون در اين سكوت وهم انگيز همراهی تو را باشد كه پينه های پايت را با كفش های خود مرهم نهد آنگاهست كه شب تو را حلاوتی ميبخشد شيرين تر از عسل روشنايی كه تاری روز رو به رُخش ميكشد شب آغوشی ميشود كه آرامشش را به تو هديه ميدهد و ديگر هيچ ظلمتی دلت را تار نميكند برايت چنين همرهی را آرزومندم
یاد من باشد فردا حتما به سلامی، دل همسایهی خود شاد کنم بگذرم از سر تقصیر رفیق، بنشینم دم در چشم بر کوچه بدوزم با شوق تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود و بدانم دیگر، قهر هم چیز بدیست یاد من باشد باز اگر فردا، غفلت کردم آخرین لحظهای از فردا شب من به خود باز بگویم این را مهربان باشم با مردم شهر و فراموش کنم هر چه گذشت
شب شد خیال آمدنت را به من بده... حسِ عزیز در زدنت را به من بده... امشب شبیه عشق رها شو درون من... روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده... ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب... من سردم است پیرهنت را به من بده...