توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون توی شب صدایی به جز گریه بی صدا نبود نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دلو وا نمی کنه قصه های پشت این پنجره ها غمو از دل جدا نمی کنه قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست قصه ماتم قلب خسته یه آدم وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم از غم وغصه هر چی بگم بازم کمه
کاش فهرست کتاب زندگیم را خوب می خواندم کاش دلم کمی باور می کرد کاش می شد همه را دوباره ساخت همه را از نو نوشت فریادهایم حبس شده خود را به دیواره دلم می کوبند که شاید تهی شوم می دانم ناگفته هارا نمی توان گفت باید بمانند تا خاکستر شوند می خواهم همه را بسوزانم جایشان را باید پر کنم از نو باید بسازم با دستهایم با تمام وجودم می دانم ...
کاش فهرست کتاب زندگیم را خوب می خواندم کاش دلم کمی باور می کرد کاش می شد همه را دوباره ساخت همه را از نو نوشت فریادهایم حبس شده خود را به دیواره دلم می کوبند که شاید تهی شوم می دانم ناگفته هارا نمی توان گفت باید بمانند تا خاکستر شوند می خواهم همه را بسوزانم جایشان را باید پر کنم از نو باید بسازم با دستهایم با تمام وجودم می دانم ...
آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد بیستون بود وتمنای دو دوست آزمون بود وتماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد! نه توان به جانبازی فرهاد گفت افسوس نه توان کرد زبیدردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با دوست درآویختن است رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت ،می خواست جان،چراغان کنی از جان کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد !!
گریز به کجا می توان گریخت در هر سوی این خراب آباد چشم هایی می پایند ترا مبادا خطا کنی به کجا می توان گریخت وقتی ُ زنجیر باید ها تمام راه ها را با قفل نباید ها بسته است...
در دل من همه چیز غروب کرده است نگران نیستی؟ در دل من جای خالی ها زیاد شده اند نمی ترسی؟ در دل من تنهایی ها همه بی تو پر می شوند حسرت نمی خوری آیا؟ در دل من خستگی ها به چشم حقارت تو را می نگرند پایانت را ستاره های ناپیدای درونم پیش بینی کرده اند سقوط کرده ای تو از آن تخت پادشاهی باشکوهت! من حتی دیگر غمگین هم نمی شوم بی تو فکرش را کرده بودی هرگز؟ زندگی چه غیر قابل پیش بینی است! هر روز بیشتر باورم می شود که در آنچه بیشتر از همه به اسم حقیقت باورش داری بیش از همه چیز امکان اشتباه هست!
ستاره ای خواهم شد و در میان آسمان ها درخشیدن آغاز خواهم کرد تو می توانی با سلام ماه مرا پیدا کنی ترانه ای خواهم شد و در میان قلب ها سرودن آغاز خواهم کرد تو می توانی با شروع اشک مرا پیدا کنی غباری خواهم شد و با رقص باد در صحرا نمایش آغاز خواهم کرد تو می توانی با لمس شن های داغ مرا پیدا کنی من در همه جا خواهم بود هرگاه دلتنگ شدی اشکت را لمس کن، قلبت را دریاب مرا خواهی یافت...
يك آسمان پرنده رها روي شاخهها، در باغ بامداد. يك آسمان پرنده، سرگرم شستشو در چشمهسار باد! يك آسمان پرنده، در بستر چمن آزاد، مست، شاد... از پشت ميلهها، بغضي به هاي هاي شكستم، قفس مباد!
کسي ما را نمي جويد، کسي ما را نمي پرسد، کسي تنها يي ما را نمي گريد، دلم در حسرت يک دست، دلم در حسرت يک دوست، دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است، کدامين يار ما را مي برد، تا انتهاي باغ باراني؟ کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند ما را؟، واما با توام اي آنکه بي من مثل من تنهاي تنهايي، تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي، تو حتي روزهاي تلخ نامردي،. نگاهت، . التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي، من امشب از تمام خاطراتم ، با تو خواهم گفت، من امشب با تمام عشق تورا خواهم خواند. که تویی تنها معبودم....
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ درد آلود انسانها باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان میکشد پاروزنان در کام طوفانها چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها وحشت زندان و برق حلقه زنجیر داستان هایی ز لطف ایزد یکتا