تو فریاد چشم هایم هستی که تا بی نهایت ادامه دارند تا سایه ای که به وسعت هزار سایه ست سایه ای از هزار روز بی نام و نشان چقدر نور در دستان گسترده ات داری چقدر شب در ناگهانی ستارگانی که فرو می افتند. به دنبال تو می گردم با انگشتانم در میان ابرها جستجو می کنم در میان بال های پرندگان و برگ ها و تنها منظره ی رنگ پریده ی میدان شهر پیداست...! "هالینا پوشویاتوسکا" (شاعر لهستانی) ترجمه: ضیا قاسمی
روزهای رفته به چوب کبریت های سوخته می مانند جمع آوری شده در قوطی خویش هر کاری می خواهی بکن آن ها دوباره روشن نمی شود و روزی سیاهی آن ها دستت را آلوده می کند روزهای چوبی ات را باید از همان آغاز بیهوده نمی سوزاندی "فکرت صادق" (ترجمه از رسول یونان)
آموزگار نیستم تا عشق را به تو بیاموزم ماهیان نیازی به آموزگار ندارند تا شنا کنند پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند تا به پرواز در آیند شنا کن به تنهایی پرواز کن به تنهایی عشق را دفتری نیست بزرگترین عاشقان دنیا خواندن نمی دانستند "نزار قبانی"
من با تو باشمُ تو با من امّا با هم نباشیم، جدایی این است! خانهیی، منُ تو را در برگیرد وَ در کهکشانی جای نگیریم، جدایی این است! قلبِ من اتاقی با دیوارهای عایقِ صدا باشد وَ تو آن را به چشم ندیده باشی، جدایی این است! جستُ جو کردنِ تو در تنت، جستُ جو کردنِ صدای تو در سخنت، جستُ جو کردنِ نبض تو در دستانت، جدایی این است! "غاده السمان"
آسمانها، ترانههایی آبی کوه ها، قصه هایی سبز اما این را نمیدانم که زنبق ها از کجا بر دشت باریدهاند؟ دریا، آرزوی آبی من است با آوای مغمومش و باد، کلام شیرینم که گونه ات را میبوسد و لای گیسویت میپیچد. شب، سکوت توست روز، لبخندت. شبهایی که بی تو میگذرند از گیسوی تو درازترند. "فکرت قوجا" (ترجمه از رسول یونان)
بر هر چهرهای سایهی مژگان را میجویم. تو را در داستانهای شرقی میجستم و نیافتمت. خیلی دیر پیدایت کردم، اینجا در سرزمین خودم و در زمین خودم. پیش تو میمانم تا هر وقت که سکوتت به من بگوید: لمسم نکن. پیش تو میمانم میدانم موهایت شعلههای آتشند و هیچ بادی آنها را خاموش نمیکند. پیش سادهترین اعجاز میمانم ماندگار میشوم انگار مجبورم. "لوسیان بلاگا" (ترجمه نفیسه نواب پور)
دورترین فاصله در دنیا، حتی فاصلهی مرگ و زندگی نیست. فاصلهی من است با تو وقتی روبرویت ایستادهام و دوستت دارم، بی آنکه تو بدانی. "رابیندرانات تاگور"
کلمه نجات می توانستم شاعری باشم ولگردِ قمارخانه های بوینس آیرس مَحفِل نشینِ خواب و زن و امضاء وُ اعتیاد. نوحه سرایِ گذشته های مُرده گذشته های دور گذشته های گیج. اما تا کی... ؟ از امروز گفتن وُ برای مردم سرودن دشوار است، و ما می خواهیم از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم و غفلتی عظیم که آزادی را از شما ربوده است. می توانستم شاعری باشم بی درد، پُرافاده، خودپسند، پرده بردارِ پتیارگانی که بر ستمدیدگانِ ترس خورده حکومت می کنند. می دانم! گلوله را با کلمه می نویسند، اما وقتی که از کلمات شَقی ترین گلوله ها را می سازند، چاره چریکی چون من چیست؟ کلمات راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست و ما نیز سرانجام بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهیم شد: کلمه، کلمه نجات! مردم ترانه ای از این دست می طلبند. (شعری از چه گوارا)
دوستت نمی دارم چنان که گل سرخی باشی از نمک زبرجد باشی یا پرتاب آتشی از درون گل میخک دوستت می دارم آن چنان که گاهی چیزهای غریبی را میان سایه و روح با رمز و راز دوست می دارند تو را دوست دارم همانند گلی که هرگز شکفته نشد ولی در خود نور پنهان گلی را دارد. ممنون از عشق تو شمیم راستینی از عطر برخاسته از زمین که می روید در روحم سیاه دوستت می دارم بی آنکه بدانم چه وقت و چگونه و از کجا دوستت می دارم ساده و بی پیرایه، بی هیچ سد و غروری؛ این گونه دوست می دارمت، چرا که برای عشق ورزیدن راهی جز این نمی دانم که در آن من وجود ندارم و تو... چنان نزدیکی که دستهای تو روی سینه ام، دست من است چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند وقتی به خواب میروم... "پابلو نرودا"