خیلی ناشکری نکن هیچ کجا تهرون نمیشه کل شهر اصفهون دروازه شمرون نمیشه شهر شیراز مردمش وفا دارن صفا دارن اما تو قرن اتم وفا صفا نون نمیشه
بانوی جفا پیشه و معشوق روانی اصلا تو غلط میکنی دامن بتکانی! از شرق به غرب تا به شمال و خود تهران گفتند که تو عامل بحران جهانی جغرافی بین المللی ریخته در تو اهل سفرم، نیامدم چشم چرانی ماچین دو ابروی تو تا چین لبانت شاید که جهانگرد شدم بنده زمانی! یک روز سفرنامه ی عشقت بنویسم آن روز مهم نیست بخوانی چه نخوانی آدم، و هوایی شدنش درس بزرگی است او آدم و من شاعری در اوج جوانی... آنقدر که در وصف تو من شعر سرودم گفتی به خودت دختر شاه پریانی?!! شعر خودم است هر چه بخواهم بنویسم اصلا به تو چه? حضرت معشوق روانی
يک درشکه، سنگفرش خيس طهران قديم، سورچي و رپ رپ اسب شتابان قديم... عطر عشق و مهرباني و صفا و سادگي، عطر خيس کاهگل با طعم باران قديم... چشمهايي سرمه اي در زير توري سپيد، ماه خاتون سراپا ناز دوران قديم... بقچه ي پولک نشان ترمه دوز ريز بافت، عشق را سوغاتي آورده ست مهمان قديم... نرده هاي دور تا دور تمام خانه ها، خاطراتي از جواني در شميران قديم... قار قار هر کلاغي که خوشآمدگوي توست، فرش راهت ميکند برگ درختان قديم... ميرسي از راه، شايد خواب ميبينم عزيز ! نور ميريزد نگاهت در شبستان قديم... ناز کن با ناز بالش هاي مرواريد دوز، روي مبلي مخملي چيده در ايوان قديم... مينشيند روي تختش چشم در چشمان تو، ناصرالدين شاه عاشق روي قليان قديم... دم کشيده چاي قوري، آه.. عشق السلطنه ! ميل داري قندپهلو چاي فنجان قديم...؟ لاله زار و عشق هاي واقعي يادش به خير، يک گرامافون و يک صفحه "قمر" خان قديم... آلبوم عکس زن پيري که ميگريد غروب: برنخواهد گشت ديگر روزگاران قديم...!
منم 17 ساله تهرانم ولي تهراني نيستم خيلي شهر خوبيه يه کوچولو از آبادي به دوره قلهک و امام زاده اسماييل و بر رود خونشو دوست دارم
دوست دارم از بامِ طِهران شهر را تماشا کنم وقتی خیال می کنم در یکی از پنجره هایِ خاموش خوابیده ای در یکی از پنجره هایِ روشن رو به ماه ایستاده ای صندلیِ عقبِ ماشینی که توقف می کند پشتِ فرمان ماشینی که در پیچ گم می شود نشسته ای که همین حالا شاید با خواننده ای در برج میلاد همصدایی می کنی برایش هورا می کشی کِیف می کنی که روی صندلی ای لبه ی بالکن به گذشته ی فرهادی نگاه می کنی که هی نیِ آبیموه به گوشه ی لبهات می خورد , به نی نگاه می کنی ... دوست دارم از بام طِهران شهر را تماشا کنم وقتی خیال می کنم دوباره به یک مانتویِ بی سر وُ ته پیله کرده ای النگو دست کرده ای و یکی چشم های چسبناکت را از ویترین مغازه ها جدا می کند که دستت را می کشد می خندی که هی صدايت می کند می خندی تماشای شهر را از این فاصله دوست دارم وقتی بلندترین درخت گم ترین گل تو هستی شلوغ ترین نقطه خلوت ترین پل تو هستی وقتی وقتی در تمام شهر تو هستی وقتی تمام شهر , تو هستی وقتی تو, شهرِ من هستی تماشایِ شهر را دوست دارم .
هوای تهران غم دارد. غمی که نفس آدم را می گیرد. هوا را توی شش هایت می کشی و غم توی رگ هایت جریان پیدا می کند. یادت می آید. تمام چیزهایی که دور از خانه فراموش کرده بودی یادت می آید. تهران غمگین اما شهر توست. جایی که در آن احساس امنیت می کنی و از گم شدن نمی ترسی. جایی که آدم هایی که آن ها را دوست داری زندگی می کنند، جایی که خاطره هایت در آن شکل گرفته اند. این شهر غمگین خانه است، امنیت است، خاطره است.