با اجازه از مجید... ----- مـــــــــرد زود به رختخواب می رود اما خوابش نمی برد.غلــــــت می زنــــد،ملحفه ها رامی اندازد،سیگاری روشن می کــــــند، کمی مطالعه می کنــد،دوباره چراغ را خاموشمی کـــند،اما باز نمی تواند بخوابد .ساعت ســـــــه صبح بلند می شود.در خانه ی دوست و همسایه اش را می زند و پیـــش او درد دل می کند و به او میگوید که خوابش نمی برد .از او راهنمـــــــــایی میـــخواهــــد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند شاید خســــــــته شود. بعد باید فنجانی جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند.همه ی این کارهارا می کند اما باز خوابش نمی برد. بـــــلند می شود، این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرفهایی می زند و مرد باز هم نمیتواند بخوابد. ساعت شش صبح تفنگ را پر می کند و مغز خود را می پکاند.مرد مرده است. اما هنوز خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بد پیله است.
. . . . . . . . . . . . . . . دارد صدایت می زند بشنو صدایم را بیرون بکش از زندگی و مرگ پایم را هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم بود از ابتدا معلوم بودم انتهایم را
ﻣﻠﺘﻔﺖ هستي ﮔﻞ ممد؟ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩمي ﮐﻪ ﻣﻦ مي ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ نيامده ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ نمي ﺁﻭﺭﺩ. براي ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻢ نمي ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺭﺩ! نمي ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ فداي ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮑﻨﺪ. ﻫﯿﭻ ﺍﻣﯿﺪي ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰي ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ نمي ﺩﺍﻧﺪ. مي فهمي ﺍﯾﻦ يعني چه؟ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﭼﮑﻤﻪ مي ﺗﺮﺳﺪ ﻭ ﺩﺭ آن ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ! ﻓﻘﻂ مي ﺗﺮﺳﺪ، ﻓﻘﻂ مي ﺗﺮﺳﺪ... ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩي
به سگها سوگند که خواب کلک شیطان است، تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کند! میشود به جای خواب به ریلها و کفشها و چشمها فکر کرد و از نو نتیجه گرفت که باوفاترین جفتهای عالم کفشهای آدمیاند! حسینپناهی
حسم به خودم به تو به دوست داشتنِ نيمه كارهات و به تمام چيزهايي كه روزي برايم زيباترين بودند ماليخوليايي شده... انگار هم میخواهم باشي و هم نه!
عشق چه ارزشی دارد وقتی کسی را درست زمانی که بیشتر از همیشه به تو نیاز دارد، رها کنی؟ | فردریک بکمن / ترجمه: سمانه پرهیزکاری |