1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حكايت هاي خواندني

شروع موضوع توسط S@ye. ‏9/6/15 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/5/15
    ارسال ها:
    609
    تشکر شده:
    4,360
    امتیاز دستاورد:
    118
    تا چند ماه پیش در دهکده St.George ایالت اونتاریو پسرکی خردسال مبتلا به نوعی سرطان بود و تحت درمان..
    ماه اکتبر امسال پزشکان به مادر پسرک گفتن با همه تلاشهایی که انجام شده متأسفانه نهایتا پسرک تا ۱ ماه زنده خواهد ماند و به مادر گفتند در این مدت اندک سعی کنید خوشحال باشه مادر با تالم گفت پسرم چیزی که خیلی دوست داره مراسم کریسمس هستش .

    ... همون ماه تمام اهالی دهکده باهم بجای دسامبر کریسمس را در اکتبر برگزار کردن مثل یک کریسمس واقعی‌ فقط به خاطر شادی پسرک.

    یک داستان واقعی‌ و ساده ولی‌ پر از مفهوم انسانیت و فرهنگ نوع دوستی چیزی که خیلی‌ از آدمها فقط ادعاشو دارن ....
     
    آخرین ویرایش: ‏2/12/15
    m naizar، *Mitra*، M @ H @ K و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]


    حکایت است که پادشاهی از وزیرخود پرسید:
    بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
    وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
    وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
    و او حکایت بازگو کرد.
    غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
    وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟
    - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
    - آفرین غلام دانا.
    - خدا چه میپوشد؟
    - رازها و گناه های بندگانش را
    - مرحبا ای غلام
    وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
    ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
    غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
    - چه کاری ؟
    - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به
    درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
    وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند
    پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟
    و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
    و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
    پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

    منبع:بهشت سخن
     
    OnlineBoy، سایه، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    "ادّعای خدایی"
    شخصی دعوی خدایی می کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: «پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند» گفت: «نیک کردند، که من او را نفرستادم.»


    " عبید زاکانی"
     
    OnlineBoy از این پست تشکر کرده است.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه مي نوشت، شخصي در پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي چشم نوشته ي وي را مي خواند. بر وي

    دشوار آمد، بنوشت كه (( اگر نه در پهلوي من دزدي نشسته بودي و نوشته ي مرا نمي خواندي همه ي اسرار خود بنوشتمي. ))

    آن شخص گفت كه (( اي مولانا من نامه ي تو را مطالعه نكردم و نخواندم.)) گفت: (( اي نادان پس اين ( را كه مي گويي ) از كجا مي گويي؟))

    "جامي، بهارستان"​
     
    OnlineBoy و Arghavaan از این پست تشکر کرده اند.
  5. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/16
    ارسال ها:
    31
    تشکر شده:
    125
    امتیاز دستاورد:
    33
    ثروتمندزاده ای را در کنار قبر پدرش نشسته بود و در کنار او فقیرزاده ای که هم در کنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره می کرد و می گفت:
    صندوق گور پدرم سنگی است و نوشته روی سنگ رنگین است. مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر خشت فیروزه به کار رفته است. ولی قبر پدر تو از مقداری خشت خام و مشتی خاک درست شده این کجا و آن کجا؟
    فقیرزاده در پاسخ گفت:
    تا پدرت از زیر آن سنگ های سنگین بجنبد پدر من به بهشت رسیده است.

    سعدی
     
    OnlineBoy و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    شخصی به دارالحکومه رفت و گفت:
    از كسي پولی طلب دارم. و پس نمی دهد.
    گفتند: آیا شاهد داري؟
    گفت: خدا!...
    گفتند: کسی را معرفي کن؛ که قاضی او را بشناسد!!

    "عبید زاكاني"
     
    OnlineBoy از این پست تشکر کرده است.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    "امید کسی را ناامید نکن"

    ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
    مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
    سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
    میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
    ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
    می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش او را اشک ریزان بدرقه می کردند .
     
    lord of dakness، ali214 و OnlineBoy از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏20/10/16
    ارسال ها:
    94
    تشکر شده:
    546
    امتیاز دستاورد:
    93
    روزی دیوانه در حال داد و فریاد و فرار کردن بود که دو رهگذر از دیدن حال دیوانه مضطرب شدند و جلوی دیوانه رو گرفتند و گفتند ،تو که دیوانه ای دیگر از چه میگریزی؟
    دیوانه فریاد زد و گفت:
    امان از نفهمگی