1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حكايت هاي خواندني

شروع موضوع توسط S@ye. ‏9/6/15 در انجمن داستان

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    سلام
    گاهی حکایتی می خونیم یا می شنویم که احساس می کنیم ازش نکته ای آموختیم یا باعث شده که لبخندی بر لبمون جاری بشه یا ما رو به تعمق و تفکر واداشته...
    شاید همین حس یا حسی زیباتر رو برای دوستانمون هم ایجاد کنه.
    به اشتراک میذاریمش :


    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد ...
    زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد ...
    بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
    مادموازل من لئون تولستوی هستم ...
    زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت :
    چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟!
    تولستوی در جواب گفت:
    شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!
     
    OnlineBoy، 3mane shab@، m naizar و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست

    غلامان دربار چون آن حال بدیدند به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند

    هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را در حالتی بهم ریخته دید که گریه می کند

    از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید

    نگهبانان گفتند : چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم

    هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده و نوازش نمود

    بهلول گفت : من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم

    زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم

    در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار آزار خواهی کشید و صدمه خواهی دید

    تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی !!!
     
    OnlineBoy، 3mane shab@، m naizar و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ديرباور

    روزي يکي از همسايه‌ها خواست خر ملانصرالدين را امانت بگيرد.

    به همين خاطر به در خانه ملا رفت.

    ملانصرالدين گفت: "خيلي معذرت مي‌خواهم خر ما در خانه نيست".

    از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.

    همسايه گفت: "شما که فرموديد خرتان خانه نيست؛

    اما صداي عرعرش دارد گوش فلک را کر مي‌کند."

    ملا عصباني شد و گفت: "عجب آدم کج خيال و ديرباوري هستي.

    حرف من ريش سفيد را قبول نداري ولي عرعر خر را قبول داري."
     
    OnlineBoy، 3mane shab@، m naizar و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    از ظریفی پرسیدند زن سیاه چشم بهتر است یاآبی چشم؟جواب داد:برای کسی که اولی رادارد دومی وبرای کسی که دومی را دارد اولی وبرای کسی که هیچکدام را ندارد هردو,وبرای کسی که هر دو را دارد هیچکدام!
     
    OnlineBoy، 3mane shab@، Adel و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    سخنی از مولانا در «فیه ما فیه»

    گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد، خود را در آب می‌دید ومی‌رمید.
    پیل می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد، نمی دانست که از خود می‌رمد.
    همه‌ی اخلاق بد - از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر- چون در توست نمی‌رنجی، چون آن را در دیگری می‌بینی، می‌رمی و می‌رنجی؟

    ماننده ی ستوران در وقت آب خوردن
    چون عکس خویش دیدیم از خویشتن رمیدیم
     
    OnlineBoy، 3mane shab@، Adel و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    حكايت

    فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه مي نوشت، شخصي در پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي چشم نوشته ي وي را مي خواند. بر وي دشوار آمد، بنوشت كه (( اگر نه در پهلوي من دزدي نشسته بودي و نوشته ي مرا نمي خواندي همه ي اسرار خود بنوشتمي. ))
    آن شخص گفت كه (( اي مولانا من نامه ي تو را مطالعه نكردم و نخواندم.))
    گفت: (( اي نادان پس اين ( را كه مي گويي ) از كجا مي گويي؟))

    جامي، بهارستان
     
    OnlineBoy، jila_s، *Mitra* و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    حکایتی زیبا از مرحوم دکتر ناصر کاتوزیان, پدر علم حقوق


    چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم : خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چکارش کردید؟؟؟؟
    گفت سرش را بریدیم !!
    همسایه ها همه شاکی بودند و میگفتند :
    خروس شما ما را صبح ها از خواب بیدار میکند........ آنجا بود که فهمیدم هرکس مردم را بیدار کند باید سرش بریده شود!
    در روزگاري كه همه از "مرغ" حرف می زنند..
    كسی از "خروس" نمیگوید..
    زیرا
    همه به فكر سیر شدن هستند
    نه
    بیدارشدن..!!!
     
    OnlineBoy، jila_s، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    گویند حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.

    به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»
    گفت: «عقل.»
    پرسید: «جای تو کجاست؟»
    گفت: «مغز.»
    از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
    گفت: «مهر.»
    پرسید: «جای تو کجاست؟»
    گفت: «دل.»
    از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
    گفت: «حیا.»
    پرسید: «جایت کجاست؟»
    گفت: «چشم.»
    سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
    جواب داد: «تکبر.»
    پرسید: «محلت کجاست؟»
    گفت: «مغز.»
    گفت: «با عقل یک جایید؟»
    گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»
    از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
    جواب داد: «حسد.»
    محلش را پرسید.
    گفت: «دل.»
    پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
    گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
    از سومی پرسید: «کیستی؟»
    گفت: «طمع.»
    پرسید: «مرکزت کجاست؟»
    گفت: «چشم.»
    گفت: «با حیا یک جا هستید؟»

    گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»
     
    OnlineBoy، Adel، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    حکایت شاهین و چنگیز خان مغول

    [​IMG]


    یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود، چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید.
    اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

    بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کرد، تا این که رگه آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می‌خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

    چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دو باره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می‌دید، بعد به سربازانش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرنده ساده را مهار کند.این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه دقیق سینه شاهین را شکافت.

    جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی‌ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه زرینی از این پرنده بسازند
    و روی یکی از بال‌هایش حک کنند:

    یک دوست، حتی وقتی کاری می‌کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
    و بر بال دیگرش نوشتند:
    هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
     
    OnlineBoy، Adel، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    دو شاهزاده در مصر بودند، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت.
    عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد.
    پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی.
    گفت: ای برادر، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون.
    که در حدیث نبوی (ص) آمده:
    العلماء ورثـة الانبیاء

    من آن مورم که در پایَم بمالند
    نه زنبورم که از دستم بنالند

    کجا خود شکر این نعمت گزارم
    که زور مردم آزاری ندارم ؟


    گلستان سعدی


    .
     
    OnlineBoy، M @ H @ K، Adel و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.