نمی گذرد . این روزها نمی گذرد انگار . کش می آیی از لحظه ای به لحظه ای و آونگی کُند با هر تاب می ساید روح خسته ات را و مرگ ، حتی مرگ پنهان شده در دوردست ، در فاصله هایی که دهن کجی می کنند به رسیدن ، به پایان . محکومی . زنده می مانی ، تنها و تنها زنده و زندگی واژه ای است دور ، ناپیدا ، ناممکن . نمی گذرد این روزها . این روزها که سنگین ایستاده اند ، ساکن ، مثل زالو چسبیده اند به بخت ، به تقدیرت و من چه ساده لوحانه هر بار تکه ای از امیدم را می کارم ، شاید بار بدهد ، زندگی بدهد و روز دیگری از راه برسد ! افسوس ، افسوس که ریشه نداده می پوسد ، هر چه کاشته ام تا مبادا بگذرد این روزها ، این روزها که مرده ها خوشبخت ترند و فراموش کرده اند این روزها نمی گذرد . این روزها نمی گذرد ... (گیلدا ایازی)
این روزها میگذرد و هم چنین تمام روزهای رفته و آمده میگذرند و میروند و فردایی روشنتری می آید روزها میگذرد اما ب سخت...