در سراشیبی این کوچه گل شببویی روییده است در سکوت و هیاهو رشد کرده است و در پایان غروب این جمعه قرار است گل بدهد از کنار گل شببو که عبور میکنیم گذشتهمان را فراموش میکنیم که دیوارهای خانه و مدرسه نمور بود در دست من فقط گل شببویِ خشک شده مانده بود .. پایان روز جمعه بود ... { احمدرضا احمدی }
خیال آمدنت دیشبم به سر میزد نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت خیال روی تو نقشی به چشم تر میزد شراب لعل تو میدیدم و دلم میخواست هزار وسوسهام چنگ در جگر میزد زهی امید که کامی از آن دهان میجست زهی خیال که دستی در آن کمر مـیزد دریچهای به تماشای باغ وا مـیشد دلم چو مرغ گرفتار بال و پر میزد تمام شب به خیال تو رفت و، میدیدم که پشت پرده اشکم سپیده سر میزد .. { هوشنگ ابتهاج }
دریغ ودرد از عمرم که در وفایت شد طی ستم به یاران تا چند جفا به عاشق تا کی نمی کنی ای گل یک دم یادم که همچو اشک از چشمت افتادم آه از دل تو !
خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر بـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،... رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشد به آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر بـــه دورترین نقطهی جهان برسد گلایـــه اي نکنی بغض خـویش را بخــــــوري که هق!هق!...تو مبادا به گوششان برسد خدا کند کــه...نه!نفرین نمی کنم...نکند به او کـــــــه عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند کــه فقط زود آن زمان برسد
آرزوهایت بلند بود دست های من کوتاه تو نردبان خواسته بودی من صندلی بودم با این همه فراموشم مکن وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای و به ماه فکر می کنی. "حافظ موسوی"
چرا گرفته دلت!؟ مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد چه فکر نازک غمناکی...! سهراب سپهری
رنگی كنار شب بی حرف مرده است. مرغی سیاه آمد از راههای دور میخواند از بلندی بام شب شكست. سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست. در این شكست رنگ از هم گسسته رشته ی هر آهنگ. تنها صدای مرغك بی باك گوش سكوت ساده میآراید با گوشوار پژواك. مرغ سیاه آمد از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شكست چون سنگ، بی تكان. لغزانده چشم را بر شكلهای درهم پندارش. خوابی شگفت میدهد آزارش: گلهای رنگ سرزده از خاك شب. در جادههای عطر پای نسیم مانده ز رفتار. هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست نقشی كشد به یاری منقار. بندی گسسته است. خوابی شكسته است. رؤیای سرزمین افسانه شكفتن گلهای رنگ را از یاد برده است. بی حرف باید از خم این ره عبور كرد: رنگی كنار این شب بی مرز مرده است.