به نامش وقتی که میروی جاده ها را با خود برده ای وقتی که میروی یک دل را به انتها کشانده ای وقتی که میروی صد تکه کرده ای جامی که با یادت ارغوانی بود به هیچ قدمی نیندیشیده ای وقتی نگاهم را از ابتدای راه کات کرده ای به هیچ خدایی از خدایان زمین و زمان دل نسپرده ای وقتی نفس نفس زدن دلم را به بودنت وصل نکرده ای چه راهت عبور کرده ای...
بنامــش من از عبوسی واژه ها در فقدان نبود تو خسته ام چه سود شعر و ترانه وقتی تماما ارتعاش ِپوچی زندگی ست در گمشدگی ِعطر دست هایت و سرگشتگی ِرنگ چشم هایت من خسته ام شبیه آخرین سرفه های مسلول شبیه آخرین شعله ی نیمه سوز شبیه هق هق گریه در برابر زور شبیه لحظه های نبودن تو در لحظه های نبودنت ، طاقت صبوری ، آسان نیست .. یورش زخم های بی مرهم صدای ضربه های تبرست بر پیکره ی بی جان امیدواری ... این درخت از ریشه پوسیده ست وقتی میداند عبور تو دیگر از این کوچه ، ممکن نیست تو رفته ای و من در سکوت ملال آور خویش ، مدفون هزار خروار خاک خاطره ام و عزادار هزار غنچه ی نشکفته ی شعر که به شوق تو باید بهار میشد من از فقدان تو ، فصل در فصل ، پاییزم با نمی هوای سرد و بارانی بی امان از غم و غروب های حزن انگیز ،مالامال اشک کسی نمیداند ، راز به آتش زدن بالهای پروانه را و هجوم یکباره ی به ساحل زدن نهنگ هارا .. کسی نمیداند ، قدمت طاقت آدم را ، در جنونی که درخود مدام پنهانش میدارد کسی نمیداند آه سنگین ِخستگی های مفرط را و من هنوز هم کولی وار در سرزمین رویا سرگردانم گرچه هیچ عطری نمیاید جز بوی خون و باروت و هیچ راهی نمی رسد مگر به دشت ملال ...
بنامش در حوالی کوچه ی زندگی حدیثی نو آغاز شده ... عابری آمد و عبورش هلهله برپا کرده وقتی کوچه در زوال پاییز اندوه ناک ِخاطره های رفتن بود ، کسی آمد که هر قدمش زمزمه گوی بهار گشته کوچه در انزوای خویش غرق بود ، فراموش شده ی عشق ، درانجماد نبودنها ، در سراشیب انتظار و ناگهان نسیمی وزید و بار دیگر شکوفه های بسیار ، بار دیگر بهار عطر مهربانی وزید و آنقدر بارید تا هوای کوچه سبز شد .. آغوش گرمی گشوده شد و احساس خوشی چتر لحظه ها ، و رنگین کمانی بر آسمان تا ابد ماندگار تمام جهان کوچه در یک کلمه خلاصه بود و کسی آن کلمه را نمیدانست ، عابری که از فرسنگ ها راه دور به ستایش آمده بود کلمه را گفت و حادثه رخ افتاد آتشی بر آسمان شب شعله کشید و کلید واژه باز شد و پیچکی تشنه تا سقف آسمان رویید و هزار ستاره متولد شد اینک کوچه دست در دست آئینه و روشنی ، رو به وسعت احساسی شورانگیز همقدم عابری میشود که راه به سرزمین رهایی برده و هم هوای ِپرواز شده پروازی که شاید تا فراسوی امکان بپرد ...
او رفت و انتظارش باقیست ! پشت قدمش "عبور اشکم جاریست " ای کاش بداند، که پس از او عمری ! در خلوت من، " همیشه جایش خالیست "
چـہ بخواهیم ، چـہ نخواهیم باید از کوچـہ هاے زندگی عبور کنیم گاهی تلخ ، گاهی شیرین ، "عبورها" میسازند کوچـہ هاے زندگے را .. بـہ قول چارلی چاپلین : " شاید زندگی آن جشنی نباشد کـہ آرزویش را داشتی ، اما حال کـہ بـہ آن دعوت شدہ اے تا میتوانی زیبا برقص "
زندگی عبور از دقایق است، دقایقی که شاید همانندی در بعد نداشته باشد لحظات گاهی به تندی سنگی که از قله کوه میاید پرشتاب هستند وگاهی به مانند انتظار...
زندگی تنها عبور نفس ها نیست تداعی لحظه هایی است که به یاد خوبان می گذرد... کاش یه مغازه بود آدم میرفت میگفت بی زحمت یه کم خیال خوش میخوام ببخشید این خنده ها از ته دل چندن؟ آقا! این آرامشا لحظه ای چند؟ این بی خیالیا که میپاشن رو زندگی مُشتی چند؟؟؟
ماندن همیشه خوب نیست رفتن هم همیشه بد نیست گاهی رفتن بهتر است گاهی باید رفت..باید عبور کرد.. باید رفت تا بعضی چیزها بماند اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غ ر و ر و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی! و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی! شاید گاهی باید رفت و گذاشت چیزی بماند که نبودمان را گرانبها کند نمیدانم...شاید باید سر به زیر رفت...هر چند با اندوه! شاید باید با لبخندی بر لب رفت هر چند باری سنگین بر دل و دوش رفتن همیشه بد نیست هرچند شکسته شاید باید آنگونه بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود شاید باید آنگونه رفت که هیچ نگاهی نتواند انکار کند و هیچ دلی نتواند حـــــــــــــــــــال باید رفت،فقط باید رفت شاید وقتی بروم همه ی چیز هایی که باید بیایند،بیایند....
در تکاپوی بودنت بودم زخم های همیشه ام بودی بت سنگین ـ سنگ در هر دست دشمن سخت شیشه ام بودی می روی نم نم و جهانم را ساکت و سوت و کور خواهی کرد لهجه ی کفش هایت ملتهب هستند بی شک از من عبور خواهی کرد در همین روزهای بارانی یک نفر خیره خیره میمیرد تو بدی کردی و کسی با عشق ازخودش انتقام میگیرد خبرم را تو ناشنیده بگیر بدنت را به زنده ها بسپار کودکت هم مرید چشمت شد نام من را بروی او بگذار بعد مرگم ،سری به خانه بزن زندگی تر کنی حضورم را تا بیایی شماره خواهم کرد ردپاهای دور گورم را آخرم را شنیده ای اما … در دلت هیچ التهابی نیست با تو مرگ و بدون تو مرگ است عشق را هیچ انتخابی نیست ...