1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دمی با حضرت حافظ

شروع موضوع توسط mitrabanoo ‏8/2/15 در انجمن اشعار

  1. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    چو گل هر دم به بویت جامه در تن
    کنم چاک از گریبان تا به دامن
    تنت را دید گل گویی که در باغ
    چو مستان جامه را بدرید برتن
    من از دست غمت مشکل برم جان
    ولی دل را تو اسان بردی از من
    به قول دشمنان برگشتی از دوست
    نگردد هیچکس با دوست دشمن
    ...
     
    سایه، وضعیت سفید و -Silence- از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
    منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

    ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
    سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

    اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
    خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

    تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
    سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

    تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
    با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

    من از این طالع شوریده برنجم ور نی
    بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

    از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
    غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

    مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
    ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

    شیر در بادیه عشق تو روباه شود
    آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

    آب چشمم که بر او منت خاک در توست
    زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

    از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
    ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

    غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
    در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
     
    سایه، وضعیت سفید و *Mitra* از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    سر ارادت ما و استان حضرت دوست
    که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست
    نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر
    نهادم اینه ها در مقابل رخ دوست
    صبا زحال دل تنگ ما چه شرح دهد
    که چون شکنج ورقهای غنچه تو در توست
    .
    .
    .
    .
    رخ تو در دلم امد مراد خواهم یافت
    چراکه حال نکو در قفای فال نکوست
    ....
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  4. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

    چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است


    جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

    کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است


    ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

    آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است


    ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

    در حضرت کریم تمنا چه حاجت است


    محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

    چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است


    جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

    اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است


    آن شد که بار منت ملاح بردمی

    گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است


    ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

    احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است


    ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

    می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است


    حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

    با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏1/5/15
    ارسال ها:
    131
    تشکر شده:
    740
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    فن آوری اطلاعات
    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

    آری شود ولیک به خون جگر شود

    خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

    کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

    از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

    ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

    لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

    از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

    آری به یمن لطف شما خاک زر شود

    در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

    یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

    بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

    مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

    این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

    سرها بر آستانه او خاک در شود

    حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

    دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏1/5/15
    ارسال ها:
    131
    تشکر شده:
    740
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    فن آوری اطلاعات
    مسلمانان مرا وقتی دلی بود

    که با وی گفتمی گر مشکلی بود


    به گردابی چو می‌افتادم از غم

    به تدبیرش امید ساحلی بود


    دلی همدرد و یاری مصلحت بین

    که استظهار هر اهل دلی بود


    ز من ضایع شد اندر کوی جانان

    چه دامنگیر یا رب منزلی بود


    هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن

    ز من محرومتر کی سائلی بود


    بر این جان پریشان رحمت آرید

    که وقتی کاردانی کاملی بود


    مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

    حدیثم نکته هر محفلی بود


    مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است

    که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏1/5/15
    ارسال ها:
    131
    تشکر شده:
    740
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    فن آوری اطلاعات
    تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

    ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

    به خدایی که تویی بنده بگزیده او

    که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی

    گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست

    بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی

    ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد

    آفرین بر تو که شایسته صد چندینی

    عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

    ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی

    صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

    عاشقان را نبود چاره بجز مسکینی

    باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست

    که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی

    شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست

    گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی

    سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو

    ای که منظور بزرگان حقیقت بینی

    نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد

    بهتر آن است که با مردم بد ننشینی

    سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد

    بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی

    تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل

    لایق بندگی خواجه جلال الدینی
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  8. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
    واندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند

    بیخود از شَعشعه ی پرتو ذاتم کردند
    باده از جام تجلیِ صفاتم دادند


    چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
    آن شب قدر ،که این تازه بَراتم دادند


    بعد از این روی من وآینه ی وصف جمال
    که در آن جا،خبر ازجلوه ی ذاتم دادند...

     
    وضعیت سفید، Shahab و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

    تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

    دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

    باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

    هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

    ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

    فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

    من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

    دام راهم شکن طره هندوی تو بود

    بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

    که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

    به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

    کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود



    "حافظ شیرازی"

    @};-
     
    Shahab و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  10. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن

    جز آستان توأم در جهان ،پناهی نیست
    سر مرا به جز این در، حواله گاهی نیست

    زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
    بگو بسوز که بر من ،به برگ کاهی نیست

    مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
    که در شریعت ما غیر از این ،گناهی نیست...


     
    وضعیت سفید، Shahab و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.