پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند دیوارِ زندگی را زینگونه یادگاران وین نغمه ی محبت بعد از من و تو مانَد تا در زمانه باقیست آوازِ باد و باران "محمدرضا شفیعی کدکنی
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس خندید در نگاه گریزنده اش نیاز لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه های شوق ترا گفت با نگاه پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه هر قصه ایی که ز عشق خواندی به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است با آنکه رفتهای و مرا برده یی ز یاد می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
کاش می شد… یک صبح … کسی زنگ خانه هامان رابزند،بگوید… با دست پرآمده ام … با لبخند… با قلب هایی آکنده ازعشق های واقعی.. ازآن سوی دوست داشتن ها .. آمده ام بمانم.. هرگزنروم…!!! "سید علی صالحی"
هنوز هســـت! عشق واقعی را میگویم… خیانت هست،دروغ هست، بازی با دل هم هست، درست…! ولی یه جایی گوشه ی پاک دلِ بعضیا، به دور از گناه ها و بدی ها .. هنوز هم هســت عشق واقعی
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شبها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نمنم، تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمیتر از غم ندیدم به اندازهی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد همآواز با ما تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
زمستان که می آید ... می شود دهان جاده ها را بست با زنجیر! با زنجیر بست تا نگوید به کسی تقویم چشم های تو، بهار ندارد! اما... فصل های زرد عمر من بی تو، باران دارد بی امان... تا دلت بخواهد! تا دلت بخواهد سرمای تنم آغوش بی کسی هایم را خاطره می سازد! یاقوت های این طاق آویخته ی رَز نشان شراب تلخ شیراز لبان تو شده است که مست، مست، شاعران جهان را باده پرست مذهب تو کرده است! کرده است هر آنچه نباید بکـند! این روزها طعنه می زند به لبخندم قاب عکس تاکستانت...
ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ! ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ می گوﯾﻨﺪ: ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪﻡ ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ می گوﯾﺪ: ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﯾﺎ ﭼﻪ می داﻧﻢ ﻫﺮﭼﻪ! ﺍﺻﻼ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭد! ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ می پرﺳﺪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ: ﭼﻮﻥ "ﺩﻭﺳﺘﺶ دارم"...
« دوستت دارم » را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است. دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست، راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست! در دل مردم عالم – به خدا - نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید. تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو « دوستم داری » را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو
در این دنیا همه چیز دست خود آدم است… حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس … آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند… می تواند آب ها را بخشکاند… می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد… آدمیزاد حکایتی است… می تواند همه جور حکایتی باشد… حکایت شیرین… حکایت تلخ… حکایت زشت … و حکایت پهلوانی … " سیمین دانشور "
تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توست. ای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم و تو را آن گونه که می خواهی دوست دارم. ای مهربان پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود و زیبایی ات را به رخ فرشتگان خواهد کشید. تبسمی از تو مرا کافیست که از هیچ به همه چیز برسم.