1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ما ادما مي خواهيم با هم مهربون باشيم ولي...

شروع موضوع توسط z!ma ‏2/2/15 در انجمن اشعار

  1. مهربان بودن و مهربانی کردن کاریه که همه خوششون
    میاد کی از مهربانی بدش میاد ؟ فقط یه اشکال وجود داره
    بعضی ها با مهربانی معامله میکنند توقعشون بالا میره و منتظر
    تلافی هستند اون موقع آدم حاضره با بداخلاق ترین آدما مواجه بشه اما بخاطر یک مهربانی یک عمر سرکوب نبینه .
     
    *Mitra*، وضعیت سفید، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    درسي اخلاقی از سهراب سپهری
    خیــــــــــــلی قشنگه حیفه نخونینش!!!
    سخت آشفته و غمگین بودم
    به خودم می گفتم:
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند
    دست کم میگیرند،
    درس ومشق خود را…
    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند از من
    و حسابی ببرند…
    خط کشی آوردم،
    درهوا چرخاندم...
    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
    اولی کامل بود،
    دومی بدخط بود
    بر سرش داد زدم...
    سومی می لرزید...
    خوب، گیر آوردم !!!
    صید در دام افتاد
    و به چنگ آمد زود...
    دفتر مشق حسن گم شده بود
    این طرف،
    آنطرف، نیمکتش را می گشت
    تو کجایی بچه؟؟؟
    بله آقا، اینجا
    همچنان می لرزید...
    ” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
    " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
    ” ما نوشتیم آقا ”
    بازکن دستت را...
    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
    او تقلا می کرد
    چون نگاهش کردم
    ناله سختی کرد...

    گوشه ی صورت او قرمز شد
    هق هقی کردو سپس ساکت شد...
    همچنان می گریید...
    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
    ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
    زیر یک میز،کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد ……
    گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن
    چون نگاهش کردم،
    عالی و خوش خط بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
    سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
    صبح فردا دیدم
    که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
    سوی من می آیند...
    خجل و دل نگران،
    منتظر ماندم من
    تا که حرفی بزنند
    شکوه ای یا گله ای،
    یا که دعوا شاید
    سخت در اندیشه ی آنان بودم
    پدرش بعدِ سلام،
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما ”

    گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمی گشته
    به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو وکنارچشمش،
    متورم شده است
    درد سختی دارد،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا …….
    چشمم افتاد به چشم کودک...
    غرق اندوه و تاثرگشتم
    منِ شرمنده معلم بودم
    لیک آن کودک خرد وکوچک
    این چنین درس بزرگی می داد
    بی کتاب ودفتر ….
    من چه کوچک بودم
    او چه اندازه بزرگ
    به پدر نیز نگفت
    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
    عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
    من از آن روز معلم شده ام ….
    او به من یاد بداد درس زیبایی را...
    که به هنگامه ی خشم
    نه به دل تصمیمی
    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی
    یا چرا اصلا من
    عصبانی باشم
    با محبت شاید،
    گرهی بگشایم
    با خشونت هرگز.. .
    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...
    تا توانی دلی به دست آرید دل شکستن هنر نمی باشد....
     
    *Mitra*، وضعیت سفید، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    روزهایی که خشمگینی
    در ذهنت یک قرار ملاقات بگذار با آدم هایی که برایت قابل بخشش نیستند
    مرور کن بعضی رفتارها را...
    خواسته هایی که تو داشته ای و به آنها تحمیل شد،
    خواسته هایی که آنها داشته اند و به تو تحمیل شد،
    این وسط قطعا نقاط مشترکی هم بوده که کمرنگ شده...
    یک بخش هم خواسته هایی را شامل میشود که دیگران از تو نداشته اند و تو به اصرار خودت، داوطلبانه انجامش داده ای و اسمش را گذاشته ای فداکاری، صبر، گذشت...
    می بینی که قسمت بزرگی از دلخوری هایت از آدمها برمیگردد به همین بخش...
    چرا در بعضی رابطه ها کاسه داغ تر از آش میشویم بدون آنکه کسی آش و کاسه ای طلب کند...؟
    چرا بعد از آنکه کاسه شکست، به عالم و آدم بد و بیراه می گوییم،
    مگر خود ما نبودیم که داوطلب این نقش شدیم...؟
    میخواهم بگویم یک چیزهایی برمیگردد به خودمان
    آن را به گردن دیگری نیاندازی
     
    *Mitra*، جواد 1357، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    اغلب ما سواد_رابطه نداریم..
    بلد نیستیم بفهمیم دنیای آدمها با هم فرق دارد!
    توقع داریم کسی که با ماست خود ما باشد
    حتی حاضر نیستیم به نیازها , خواسته ها و علایق او توجه کنیم
    غرور خودمان را بسیار دوست داریم!
    اما توقع داریم او غرور و نیاز و توقع نداشته باشد !
    و درکش سخت است برای ما
    که او دنیایی دارد که خودش ساخته و آن را صرفا با ما به اشتراک گذاشته...
    نه اینکه بخواهد بر اساس خواسته ی ما دنیای تازه ای بسازد.
    ما_بلد_نیستیم_کنار_هم_باشیم .
     
    *Mitra*، جواد 1357، z!ma و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    دل آدم، چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...
    به یک احوالپرسی ساده...
    به یک دلداری کوتاه ...
    به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...
    ... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
    به یک همراهی کوچک ...
    به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
    به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"
    به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه !
    ... به یک وقت گذاشتن برای تو...
    به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
    به یک هدیه ی بی مناسبت ...
    به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...
    به یک غافلگیری :به یک خوشحال کردن کوچک ...
    به یک نگاه ...
    به یک شاخه گل...
    _دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
    به یک فهمیده شدن درست !
    به لبخند!
    به یک سلام !
    به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!!
    و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ... ؟
     
    *Mitra*، mohana.، جواد 1357 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    حس خوب زندگی
    بهترین نمودار زندگی چیست؟
    این که در میان مردم زندگی کنی
    ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،
    دروغ نگویی،
    کلک نزنی
    و سوء استفاده نکنی،
    این شاهکار است ...
    ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ
    "ﺗﺤﻤﻞ" ﮐﻨﻴﻢ،
    ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ "ﻗﻀﺎﻭﺕ" ﻧﮑﻨﻴﻢ.
    ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮﺍی "ﺷﺎﺩﮐﺮﺩﻥ" یکدیگر ﺗﻼﺵ ﮐﻨﻴﻢ،
    ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻬﻢ "ﺁﺯﺍﺭ" ﻧﺮﺳﺎﻧیم.
    ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﻴﻢ،
    ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻪ"ﻋﻴﻮﺏ" ﺧﻮﺩ ﺑﻨﮕﺮﻳﻢ.
    حتی ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ "ﺩﻭﺳﺖ"ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ،
    ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ "ﺩﺷﻤﻦ" ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺷﻴﻢ.
    ﺁﺭی، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺯﻳﺴﺘﻦ، بهترین نوع زندگی است.
     
    *Mitra*، سایه، mohana. و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    مواظب رایحه حرفهایمان باشیم :
    حرفها رایحه دارند ...
    بو دارند ...
    عطر دارند ...
    رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند
    تا مدتها در فضا میماند
    تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند .
    عطر حرفهایمان هر جا باشد
    تند و تلخ ، گرم و شیرین ، تیز و شور انگیز ، آروم و روح انگیز ...
    ما را در خاطره ها به یاد می آورد .
    شمیم رایحه حرفهایت را انتخاب کن
    بدان آدم ها با حرفهایت با تکه کلام‌هایت ...
    تو رو بیاد میاوردند .
     
    *NARIN*، *Mitra*، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    امروز سوار يه تاكسى شدم
    صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود
    راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد
    چند ثانيه گذشت
    راننده تاكسى : چقدر رنگِ رژتون قشنگه
    خانم مسافر: ممنون
    راننده تاكسى : لباتون رو برجسته كرده
    خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
    خانم مسافر: واقعاً؟؟!
    راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد
    راننده تاكسى : با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم
    خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
    تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
    موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
    خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت..
    اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
    فقط ميخواستم بگم..
    تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
    كه راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..
    ما با تصوراتی كه تو ذهنِ خودمونِ قضاوت ميكنيم.
     
    *NARIN*، *Mitra*، جواد 1357 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    گاهی دلم می‌سوزدکه چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم .!
    چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم .!
    گاهی دلم می‌سوزدکه چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم .!
    چقدر می‌توانیم کنار هم بخندیم اما اشک یکدیگر را در می‌آوریم .!
    گاهی دلم می‌سوزدکه چقدر می‌توانیم حرف‌های قشنگ بزنیم و نمی‌زنیم .!
    چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم .!
    گاهی دلم می‌سوزدکه چقدر می‌توانیم شاد باشیم اما غمگینیم .!
    چقدر می‌توانیم امیدوار باشیم اما نا امیدیم...
    کاش میتونستیم بهترین باشیم
    دل نشکنیم ...
    کهنه فروش دل شکسته می خری...
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    ‏وقتی میخوایین به یکی محبت کنین اول رو یه قسمت از پوستش امتحان کنین ببینین حساسیت نداره بعد!
     
    *NARIN*، سایه و *Mitra* از این ارسال تشکر کرده اند.