1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بی تو من زنده نمانم (پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری)

شروع موضوع توسط MiTra ‏12/2/11 در انجمن اشعار

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113

    شعر کوچه سروده « هما میرافشار »​
    (پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری)​
    بی تو طوفان زده دشت جنونم​
    صیدافتاده به خونم​
    تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟​
    بی من از کوچه گذر کردی و رفتی​
    بی من از شهر سفر کردی و رفتی​
    قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم ​
    تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم​
    تو ندیدی...​
    نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی​
    چون در خانه ببستم،​
    دگر از پا نشستم​
    گوئیا زلزله آمد، ​
    گوئیا خانه فروریخت سر من​
    بی تو من در همه شهر غریبم​
    بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی​
    بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی​
    تو همه بود و نبودی​
    تو همه شعر و سرودی​
    چه گریزی ز بر من​
    که ز کوی‌ات نگریزم ​
    گر بمیرم ز غم دل​
    به تو هرگز نستیزم​
    من و یک لحظه جدایی؟​
    نتوانم، نتوانم​
    بی تو من زنده نمانم​

    ​

    این هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »

    ​
    [​IMG]
    بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم​
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم​
    شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم​
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم​
    در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید​
    باغ صد خاطره خندید​
    عطر صد خاطره پیچید​
    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم​
    پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم​
    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم​
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت​
    من همه محو تماشای نگاهت​
    آسمان صاف و شب آرام​
    بخت خندان و زمان رام​
    خوشه ماه فرو ریخته در آب​
    شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب​
    شب و صحرا و گل و سنگ​
    همه دل داده به آواز شباهنگ​
    یادم آید، تو به من گفتی:​
    از این عشق حذر کن​
    لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن​
    آب، آئینه عشق گذران است​
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است​
    باش فردا، که دلت با دگران است​
    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!​
    با تو گفتم:​
    حذر از عشق ندانم​
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...​
    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد​
    چون کبوتر لب بام تو نشستم​
    تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم​
    باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم​
    تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم​
    حذر از عشق ندانم، نتوانم​
    اشکی از شاخه فرو ریخت​
    مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت​
    اشک در چشم تو لرزید​
    ماه بر عشق تو خندید​
    یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم​
    پای در دامن اندوه کشیدم​
    نگسستم، نرمیدم​
    رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم​
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم​
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

    ​
    بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

    ​